 دادن و شتاب كردن در دادن جايزه به تورا فـرامـوش نمى كنم . چرا كه تو بر ما شرافت دارى و اطاعت توبـر ما واجب است و تو خويشاوند رسول خدايى خدايت رحمت كند. بهخـويـشاوندانى كه پيش تو هستند و هر كس كه از دور دست مى آيد وآن جـادوگر با زبان و گفتار پوچش آنان را جادو كرده است بنگر؛و آنـان را از حـسـن نـظـر خـود در فـرمانبردارى و تمسك به بيعت منآگـاه گـردان ، چـرا كـه آنـان از تو بهتر فرمان مى برند و سخنتـو را بـيـشـتـر مى شنوند، تا اين ملحد بى بند و بار. والسلام .آنگاه عبدالله عباس به او نوشت ...)). (تاريخ يعقوبى ، ج 3، ص247 ـ 248).
425- شـايـد ابـن عـباس (رضى ) با اين سخن خويش مى خواهد بهايـن گـفـتـه امـام اشـاره كـند كه فرمود: ((مرا واگذاريد تا به اينسرزمين پهناور بروم تا معلوم شود كه سرنوشت مردم به كجا مىانجامد.)) (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 312).
يـا ايـن سـخـن حـضـرت كـه فـرمـود: ((اگـر از آمـدنم خشنود نيستيدبگذاريد به جايى امن بروم )). (تاريخ طبرى ، ج 2، ص 318).
426- ايـن سـخـن اشـاره اى اسـت بـه اينكه او با يزيد بيعت نكرد،بـلكـه پـس از صلح ، با معاويه بيعت كرد. اما در متن همين روايت كهبـا اخـتـلاف فـراوان در بـحـارالانـوار (ج 45، ص 323) بـهنقل برخى از كتب مناقب پيشين نقل شده است ، چنين آمده است : ((به خداسـوگند با تو بيعت كردم و پيش از تو...))؛ و اين ، چنان كه پيدااسـت بـا مـتـن ايـن نـامـه سـرشـار از بـيـزارى از يـزيـد و كارهايشسازگارى ندارد.
427- تـاريـخ يـعـقـوبـى ، ج 22، ص 248 ـ 250؛ و ر.ك .بحارالانوار، ج 45، ص 322.
428- مـحـمـد بـن عـلى بـن ابى طالب ؛ كنيه اش ابوالقاسم و بهلقـب مـادرش ، خـوله حـنـفـيه ، به ابن حنفيه شهرت دارد. گفته شدهاسـت كـه خـوله از اسـيـران يـمـامـه بـود ـ كـه بـهدليل دوستى نسبت به على بن ابى طالب ، به بهانه خوددارى ازپرداخت زكات به اسارت درآمد ـ و چون قصد فروش وى كردند نزدعـلى (ع ) رفـت و حـضرت او را به همسرى برگزيد. (ر.ك . تنقيحالمـقـال ، ج 3، ص 114؛ الخـرايـج والجـرايـح ، ج 2، ص 589؛قـامـوس ‍ الرجـال ، ج 9، ص 246؛ بـحـار، ج 42، ص 84، شـماره14؛ و ر.ك . شـرح نـهـج البـلاغـه ، ابـن ابـى الحـديـد، ج 1، ص243). به قولى ديگر وى كنيزى از قبيله بنى حنفيه بود و نه ازاهل خود قبيله (ر.ك . المعارف ، ص ‍ 211).
امـيرالمؤ منين على (ع )، محمد را به كام جنگ هاى خويش مى افكند، درحـالى كـه بـه حـسـنين (ع ) چنين اجازه اى را نمى داد و مى فرمود: اوفرزند من است و اين دو فرزندان رسول خداى اند. محمد بن حنفيه درسال هشتاد يا 81 (ر.ك . تنقيح المقال ، ج 3، ص 111ـ112) يا طبقآنـچـه در كـمـال الديـن و تـمـام النـعـمه (ج 1، ص 36) آمده است درسـال 84 بـدرود حـيـات گـفت . شايان توجه اينكه ـ تا آنجا كه ماجست و جو كرده ايم ـ در جايى ديده نشده است كه على (ع ) فرزندشمحمد را، حنفيه لقب داده باشد؛ چنانكه امام حسين (ع ) نيز جز در دوجااز او بـه اين لقب ياد نكرده است : يكم ـ در وصيتش به او كه در آنآمـده اسـت : ((بـه بـرادرش مشهور به ابن حنفيه )) (الفتوح ، ج 5،ص 23 و بحار، ج 44، ص 329) و دوم ـ در يادآورى حادثه اى كهمـحـمـد نيز در آن حضور داشت ، آنجا كه مى گويد: ((و برادرم محمدبـن حـنفيه )) (بحار، ج 62، ص 193)؛ لقب حنفيه بر زبان سلمانفارسى نيز جارى شده است (بحار، ج 27، ص 33)، ولى اين لقببـيـش از هـمـه بر زبان اصحاب و شيعه جارى است . بلى ، در ميانائمه (ع )، بيش ترين كسانى كه اين لقب را به كار برده اند، امامصادق و امام باقر(ع ) هستند.
شايد سرّ اين كه محمد را از روزگار اميرالمؤ منين (ع ) به اين لقبخـوانـدنـد، تـا آنـكـه در دوران امـام حـسـيـن (ع ) بـدان شـهـرتكـامـل يـافت ، اين بود كه اهل بيت عصمت (ع ) مى دانستند كه گروهىدر آيـنـده نـه چـنـدان دور مـدعى مهدويت و غيبت ابن حنفيه خواهند شد وخـواهند گفت كه او همان مهدى موعود است ، به ويژه آنكه نام او محمدو لقب او آن طور كه رسول خدا(ص ) ناميده ابوالقاسم است ؛ از اينرو تـاءكـيـد آنـان (به ويژه امام باقر و امام صادق كه اين ادعا بهروزگارشان نزديك بود)، براى رفع اين شبهه تاءكيد داشتند كهمـهـدى از فـرزنـدان فـاطـمـه (س ) اسـت ـ چنانكه ثابت و مشهور درروايـات مـنـقـول از پـيـامبر(ص ) و اهل بيت نيز چنين است ـ و اين محمدگـرچـه بـا مـهدى (ع ) در نام مشترك است از فرزندان فاطمه (س )نيست .
429- الارشاد، ص 201ـ202.
430- همان .
431- الفتوح ، ج 5، ص 20ـ21.
432- در بـرخـى منابع تاريخى آمده است كه حركت محمد حنفيه بهمـكـه بـراى ديـدار با امام (ع )، به دنبال نامه اى بود كه امام (ع )بـراى او بـه مـديـنـه فـرسـتـاد؛ هـمـان نـامـه اى كـه بـهدنـبـال آن شـمـارى از بـنى هاشم به سوى حضرت (ع ) شتافتند ومـحمد بن حنفيه نيز از آنان پيروى كرد (ر.ك . البدايه والنهايه ،ج 8، ص 16؛ تـاريـخ ابـن عساكر، ترجمة الامام الحسين (ع ) تحقيقمـحـمـودى ، ص 204 شـمـاره 256). گـرچـه بـرخى معاصران چنينچيزى را منكرند و بر اين باورند كه ابن حنفيه با امام حسين (ع ) جزدر مدينه ديدار نداشته است .
433- اللهوف ، ص 127.
434- ر.ك . سـيـر اعـلام النـبـلاء، ج 2، ص 377؛ قـامـوسالرجال ، ج 6، ص 354.
435- ر.ك . شهيد آگاه ، ص 174.
436- بـصـائرالدرجـات ، ج 10، ص 481، بـاب 9، حديث 5، ابنقـولويـه نـيز در كامل الزيارات (ص 75، باب 24، حديث 15) اينروايـت را بـه سـنـدى از زراره از امـام بـاقـر(ع )نـقـل كـرده مـى نـويـسـد: حـسين بن على (ع ) از مكه به محمد بن علىنـوشـت : ((بـسم الله الرحمن الرحيم . از حسين بن على به محمد بنعـلى و كـسـانـى از بـنى هاشم كه نزد اويند: اما بعد، هر كس به منبـپـيوندد به شهادت مى رسد و هر كس به من نپيوندد به پيروزىنـخـواهـد رسـيـد. والسـلام )). هـمـچـنـيـن از كـتـابالرسـائل كـليـنـى به سندى ديگر از حمزة بن حمران از امام صادقهمين روايت نقل شده و در آن آمده است : ((اى حمزه من از روايتى به توخـبـر مـى دهـم و تـو پـس از ايـن مجلس ‍ درباره اش چيزى مپرس ...))(بحار، ج 44، ص 330، باب 37).
437- بحارالانوار، ج 42، ص 81، باب 120، حديث 12.
438- همان ، ج 44، ص 360، باب 37.
439- در جـزء اول ايـن كـتـاب در مـقـاله ((در پيشگاه شهيد فاتح ))درباره معناى اين فتح به تفصيل سخن گفته ايم . همان طور كه درفـصـل اول ايـن جـزء نـيز درهنگام ذكر نامه هاى امام درباره اين نامهسخن گفتيم و توضيح داديم .
440- بر خوانندگان عزيز و بادقت روشن است كه در توضيح دومعـلامـه مـجلسى در حق محمد حنفيه ـ ناخواسته ـ نوعى بى مهرى ديدهمـى شـود. قهرمانى كه اميرالمؤ منين 7 او را به كام جنگ درمى افكندكجا از مرگ مى هراسد؟ محمد به امامت حسنين 8 و امام سجاد معتقد بودو حقشان را مى شناخت و همه عالمان شيعه او را مدح و ثنا مى گويند.
441- روشن است كه مقصود از سخن امام (ع ) ((هركس به من بپيونددبـه شـهـادت مى رسد))، حكم اكثريت است ، زيرا كسانى بودند كهبـه آن حضرت پيوستند و به شهات هم نرسيدند و جان سالم بهدر بردند؛ مانند حسن مثنى و ديگران ، اين در صورتى است كه مراداز استشهاد در اينجا كشته شدن در راه خدا باشد. والله العالم .
اين روايت به 