وئى در كنج عزلت كنز مخفى
بيا بيرون كه هستى تاج هستى
تودر شب ، شاهد غيب الغيوبى
تو در روز، ستّار العيوبى
تو نورالله انور در نُمودى
ضياءالله ازهر در وجودى
تو ساقىّ زُلال لا يزالى
جهان فانى ، تو فيض بى زوالى
تو اوّل واردى در روز موعود
تو اوّل شاهدى در يوم مشهود
لواى حمد در دست تو بايد
علمدارى خدا را، چون تو شايد
نه تنها پيش تو پشت فلك خم
كه آدم تا مسيحا زير پرچم
اگر بى تو نبودى ناقص آيين
نبود ((اليوم اءكملت لكم دين ))
تو چون هستى ولىّ عصمة الدين
ندارد دين و آيين بى تو تضمين
به دوش مصطفى چون پا نهادى
قَدَم بر طاقِ اءو اءدنى نهادى
به جاى دست حق پا را تو بگذار
كه اين باشد يدالله را سزاوار
نباشد جز تو ثانى مصطفى را
تويى در انّما ثالث خدا را
چو در روى تو نور خود خدا ديد
تو را ديد و براى خود پسنديد
چون آن سيرت در اين صورت قلم زد
تبارك گفت بر خود كاين رقم زد
اگر بر ماسَوى شد مصطفى سَر
بر آن سَر مرتضى شد تاج و افسر
بود فيض مقدّس سايه تو
ز عقل و وهم برتر پايه تو
تو را چون قبله عالم خدا خواست
به يُمنِ مولد تو كعبه را ساخت
خدا را خانه زادى چون تو بايد
كه لوث لات و عُزّى را زدايد
شد از نام خدا نام تو مشتق
ز قيد ماسَوى روح تو مطلق
كليد علم حق باشد زبانت
لسانُ الله پنهان در دهانت
سَلُونى گو تو در جاى پيمبر
بِكَش روح القدس را زير منبر
چو بگشايى لب معجز نما را
چون بنمايى كف مشكل گشا را
بَرد آن دم مسيحا را ز سر هوش
كند موسى يد بيضا فراموش
متاع جان چو آوردى به بازار
به مَنْ يَشْرى خدايت شد خريدار
به جاى مصطفى خفتى شب تار
كه ازخواب تو عالم گشت بيدار
زدى بر فرق كفر و شرك ضربت
ز جنّ و انس بردى گوى سبقت
كجا عدل تو آيد در عبادت
كه ثانى اثنين حقّى در شهادت
بِنِه بر سر تو تاج لافَتى را
به دوش افكن رِداى هَل اتى را
بيا با جلوة طه و يس
نشين بر مسند ختم النبييّن
كه آدم تا به خاتم جمله يكسر
نمايان گردد از اندام حيدر
از آن سوزم كه بر تخت سليمان
نشسته ديو و، آصف زير فرمان
اقيلونى نشسته بر سر كار
سَلونى لب فرو بسته ز گفتار
گهى بر دوش عقل كل ، سوارى
چو خورشيدى كه در نصف النهارى
گهى در چنگ دونانى گرفتار
به مانند قمر در عقرب تار
نواى حقّى اندر سوز و در ساز
يَداللّهى گهى بسته ، گهى باز
بر افلاك ار بتابى ، آفتابى
اگر بر خاك خوابى ، بو ترابى
بيا و پرچم حق را برافراز
كه حقّ گردد به عدل تو سرافراز
گره بگشا دمى زآن راز پنهان
به تورات و به انجيل و به قرآن
چو بگشايى لب از اسرار تنزيل
فرو ريزد به پايت بال جبريل
به محراب عبادت چون قدم زد
قدم در عرصه مُلك قِدَم زد
همه پيغمبران محو نيازش
ز سوره ى انبيا اندر نمازش
كه لرزد عرش او با قلب آرام
شده در ذكر حقّ يكباره ادغام
همه سرگشته او از شوق ديدار
دل از كف داده و داده به دلدار
كه ثارالله ناگه بر زمين ريخت
فغان ، شيرازه توحيد بگسيخت
چو فرق فَرقَدان شمشير ساييد
قمر مشتقّ شد و بگرفت خورشيد
زمين و آسمان اندر تب و تاب
كه خون آلوده گشته روى مهتاب
فلك خون در غمش از ديده مى سفت
على فزتُ و ربّ الكعبه مى گفت
تعالَى الله از اين اعجوبه دهر
خدا را مظهر اندر لطف و در قهر
به شب از ناله اش گوش فلك كر
به روز از پنجه اش خم پشت خيبر
بلرزاند ز هيبت مُلك امكان
ولى خود لرزد از آه يتيمان !
ز جزر و مدّ آن بحر فضايل
خود سرگشته ، پا وامانده در گِل
چه گويم من ز اوصاف كمالش
ببين حق در جمال و در جلالش
چو باشد حيره الكمل صفاتش
خدا مى داند و اسرار ذاتش
به حق حق كه باشد ظل ممتدّ
ز ديهور و زديهار و ز سرمد
وحيدم من اگر در جرم و تقصير
سگى بودم شدم در كوى تو پير
بر آن خوانى كه يك عالَم نشسته
سگى هم در كنارش پا شكسته
تو كه قاتل به خوان خود بخوانى
نپندارم كه اين سگ را برانى (172)بخش پنجم : همراه با كاروان اسرا، از كوفه تا شام 
پس از قضاياى دلخراش كربلا، بنى اُميه جنايتكار اُسراى اهل بيت را به عجلة تمام به طرف كوفه حركت دادند.
پس از توقّف اسرا در كوفه و گزارش ابن زياد به يزيد و صدور فرمان وى مبنى بر حركت دادن اسرا به سوى شام ، اسباب سفر شام را تهيّه ديدند و اهل بيت سيدالشهدا عليه السلام از راه موصل به طرف شام حركت دادند.
ابن زياد زجر بن قيس ، محض بن ابى ثعلبه و شمربن ذى الجوشن را ماءمور نمود كه همراه پنج هزار سوار، اسرا و سرها را به شام برند. روز اول ماه صفر بود كه اسرا به شام وارد شدند. اينك حوادث شگفتى كه در طول راه رخ داد:
1.كنار شط فرات : 
شمر رئيس قافله بود. امام سجّاد عليه السلام را با غل و زنجير به شتر بستند و كودكان را با خفّت و خوارى روى كجاوه هاى بى روپوش زنان نشانده و سرهاى بريده را بر نيزه ها كرده حركت نمودند. چون مقدارى راه رفتند كنار شط فرات منزل كردند و سرها را پاى ديوار خرابه اى گذاشتند و به قمار و لهو و لعب و شرب خمر نشستند. در اين بين ديدند دستى از بالاى سر مبارك سيّدالشهدا عليه السلام ظاهر شد و با قلم خونين بر ديوار نوشت :
اترجوا اُمّة قتلت حسينا
شفاعة جدّه يوم الحساب ؟!
آيا مردمى كه دست به خون حسين آلوده اند، توقّع دارند جدّ وى در روز قيامت از آنان شفاعت كند؟!
آنها برخاستند كه آن دست را بگيرند كسى را نيافتند. باز نشستند و مشغول قمار شدند. ديگر باره آن دست ظاهر شد و اين شعر را به رنگ خون نوشت :
فلا والله ليس لهم شفيع
و هم يوم القيامة فى العذاب
نه به خدا قسم ، آنان شفيعى در درگاه الهى نداشته و در روز قيامت گرفتار عذاب خواهند شد.
دويدند دست را بگيرندكه ناپديد شد. باز به عيش خود مشغول شدند كه باز اين ابيات را از هاتفى شنيدند:
ماذا تقولون إ ذ قال النبىّ لكم
ماذا فعلتم و اءنتم آخر الا مم
بعترتى و باءهلى عند مفتقدى
منهم اُسارى و منهم ضرجوا بدمى
چه خواهيد گفت زمانى كه پيامبر از شما بپرسد كه از آخرين امّتها، اين چه كارى بود كه پس از رحلت من با اهل بيتم انجام داديد، برخى را اسير كرديد و برخى را به شهادت رسانديد؟
2.تكريت : 
منزل دوم تكريت بود. در نزديكى اين منزل چندنفر را به شهر فرستادندتا به مردم خبر دهند كه از آنها استقبال كنند. اهل شهر تكريت به استقبال اسراى كربلا آمدند. جمعى از نصارى در آن شهر بودند، گفتند چه خبر است و اينها چه كسانى هستند؟ گفتند سر حسين را با اسرا مى آورند. پرسيدند كدام حسين ؟ گفتند پسر فاطمه ، دخترزاده پيغمبر آخر الزمان . نصارى گفتند اف بر شما مردم باد كه پسر پيغمبر را كشتيد! و سپس به كنايس خود برگشتند و ناقوس زدند و به گريه پرداختند و عرض كردند ما از اين عمل بيزاريم ، و آنها را سرزنش كردند.
3.وادى نخله : 
از تكريت كوچ كرده به وادى نخله رسيدند. در آنجا صداى ضجّه و نوحه بسيارى را شنيدند كه اصحابش را نمى ديدند و يكى مى گفت :
مسح النبى جبينه و لو يريق فى الخدود
ابواه من عليا قريش و جدّه خير الجدود
و ديگرى مى گفت :
الا يا عين جودى فوق جدّى
فمن يبكى على الشهداء بعدى
على رهط تقودهم المنايا
إ لى متجبّر بالملك عبدى
4.مرشاد:  
از وادى نخله به مرشاد رسيدند. زنان و مردان آن شهر به استقبال آمدند و با ديدن قافلة اسير