درت خدا سر مقدّس سيّدالشهدا عليه السلام به سخن آمد و به زبان فصيح و گويا گفت : امر من از قصه اصحاب كهف عجيبتر است ؛ و اين اشاره است به رجعت آن جناب براى طلب خون خود.(184)
امام سجّاد عليه السلام خود را معرفى مى كند 
مزدوران و جيزه خواران يزيد كافر، اهل حرم و اولاد سيّد پيغمبران را در مسجد جامع دمشق كه جاى اسيران بود بازداشتند.
در اين وقت پيرمردى از اهل شام به نزد اسرا آمد و گفت : الحمدلله كه خدا شما را كشت و شهرها را از مردان شما آسوده كرد و يزيد را بر شما مسلّط گردانيد.
على بن الحسين امام سجّاد زين العابدين عليه السلام به او فرمود: اى پيرمرد، آيا قرآن خوانده اى ؟
گفت : بلى .
فرمود: اين آيه را خوانده اى : (قُلْ لا اءسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اءجْرا إ لّا الْمَوَدَّة فى الْقُرْبى ) (185)
يعنى بگو اى پيغمبر من به پاس (رنج ) رسالت مزدى از شما نمى خواهم بجز دوستى خويشاوندانم .
على بن الحسين عليه السلام فرمود: خويشاوندان ، ماييم كه خداوند دوستى ما را مزد رسالت رسول خدا صلى الله عليه و آله گردانيده است .
امام باز فرمود: اين آيه را خوانده اى : (وَآتِ ذَالْقُرْبى حقه )(186) عرض كرد: بلى . امام سجّاد عليه السلام فرمود: ماييم آنها كه خداوند بزرگ پيغمبر خود را امر كرده است كه حق ما را عطا كند.
باز فرمود: آيا اين آيه را خوانده اى : (وَاعْلَموُا اءَنّما غَنِمْتُمْ مِنْ شى فَاءن للهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسوُلِ وَلِذِى الْقُرْبى ) (187) يعنى بدانيد هرچه سود بريد پنج يك آن مخصوص خدا و رسول و خويشاوندان رسول است .
امام سجّاد عليه السلام فرمود: آرى ماييم خويشاوندان رسول خدا صلى الله عليه و آله .
فرمود: آيا اين آيه را خوانده اى : عليه السلام (اِنَّما يُريدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرجس اءهْلَ الْبَيْتِ وَ يطهركم تَطْهيرا) (188)
پيرمرد گفت : اين آيه را خوانده ام . امام سجّاد زين العابدين عليه السلام فرمود: ماييم آن خاندانى كه خداوند آيه تطهير را مخصوص ما نازل فرموده است .
راوى مى گويد: پيرمرد ساكت شد و از گفته هاى خود پشيمان گرديد، و عمامه خود را از سر افكند و رو به آسمان كرد و گفت : خداوندا، بيزارى مى جويم به سوى تو از دشمنان آل محمد صلى الله عليه و آله (189) سپس به حضرت امام سجّاد زين العابدين عليه السلام عرض كرد: آيا راه توبه براى من باز است ؟ امام عليه السلام فرمود: آرى ، اگر توبه كنى خداوند توبة ترا مى پذيرد و تو با ما خواهى بود. عرض كرد: من توبه كارم .
گزارش رفتار اين پيرمرد به يزيد لعين رسيد دستور داد پير مرد را كشتند.(190)
همچنين مى گويند: هفتاد كس از مشايخ دمشق به طلاق و عتاق و حج سوگند خوردند كه پيغمبر صلى الله عليه و آله را به غير از يزيد خويشى نمى دانستيم ، و همه از امام زين العابدين عليه السلام عذر خواستند و زارى كردند، و او نيز همه را عفو فرمود.(191)
هندو شاه صاحبى نخجوانى در كتاب تجارب السلف كه در سال (472 ه‍) آن را به انجام رسانيده ، در پايان سخنان پيرمرد شامى با امام سجّاد عليه السلام چنين مى گويد:
به خدا سوگند من هرگز ندانستم (محمد صلى الله عليه و آله ) را به غير از يزيد و خويشان او خويشاوندى ديگر هست .
آنگاه بگريست و از امام زين العابدين عليه السلام عذر خواست .(192)
يزيد چوب مزن ! 
از حضرت سكينه بنت الحسين عليه السلام نقل شده كه فرمودند: من سخت دل تر از يزيد نديدم ، زيرا در حضور ما آن ملعون چوب بر سر بريده پدرم مى زد و ما مشاهده مى كرديم . لذا عليا مكرمه سكينه بيطاقت شد و با چشم گريان جلوى تخت يزيد دويد و فرمود: آخر سر بريده چه گناه دارد؟! يزيد، بيش از اين در حضور ما چوب بر اين سر بريده مزن ! يزيد از جرئت او تعجّب كرد و گفت : تو كيستى ؟ فرمود من سكينه دختر امام حسين عليه السلام مى باشم .
يزيد گفت چرا ديده تو گريان است
سكينه گفت كه اين حالت يتيمان است
يزيد گفت چرا بنگرم رُخت نيلى
سكينه گفت زبس شمر دون زده سيلى
يزيد گفت چرا سرفكنده اى در پيش
سكينه گفت ز داغ پدر شدم دلريش
يزيد گفت چرا مى زنى به سينه و سر
سكينه گفت ز داغ برادرم اكبر
يزيد گفت ز آستين رخت حجاب مكن
سكينه گفت دلم را ز غم كباب مكن
به جاى مقنعه ، پوشم به آستين رويم
مباد آنكه تماشا كند كسى رويم (193)
چوب خيزران 
وقتى كه اُسرا را وارد مجلس يزيد (حرام زاده ) كردند، حضرت امام زين العابدين عليه السلام خطاب به يزيد فرمود: اى يزيد، اگر جدّ ما، ما را به اين حالت ديده و از تو مى پرسيد كه عترت مرا چرا به اين حال به مجلس ‍ حاضر كرده اى ، چه در جواب مى گفتى ؟! يزيد چون اين سخن بشنيد امر كرد كه غل و قيدها را از پيكر او برداشتند و اذن داد كه زنان بنشينند، و به روايتى ، سوهانى خواست و به دست خودش با آن سوهان آهنى را كه بر گردن امام سجّاد عليه السلام بود بريد و گفت : مى خواهم كه كسى ديگر را بر تو منّتى نباشد.
سپس دستور داد تا طشت طلايى حاضر كردند، و سر امام عليه السلام را در آن گذاشتند.
پس چون زينب سلام الله عليها يزيد را ديد كه چنين كرد، فرياد يا حسيناه عليه السلام يا حبيب رسول الله صلى الله عليه و آله برآورد و گفت : يا اباعبدالله ، گران است بر ما كه تو را به اين حال ببينم و گران است بر تو كه ما را به اين حالت مشاهده نمايى . پس از سخنان زينب كبرى عليه السلام دست دراز كرد و روپوش سر را برداشت ، ناگاه نورى از آن سر ساطع شد و به آسمان بلند شد و همه حاضران را مدهوش ساخت . نيز به روايتى ، آن لبها حركت كرده و شروع به خواندن قرآن نمود، و گويا اين آية شريفه را خواند: (وَسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَموُا اءى مُنْقَلَبٍ ينقلبون ) (194)
يزيد چون ديد رسوا مى شود و خواست امر را بر حضّار مشتبه سازد چوب خيزرانى را كه در دست داشت بر لب و دندان امام حسين عليه السلام زد.
اينجا بود كه ابوبرزه اسلمى بلند شد و گفت : يزيد چرا مى زنى ؟!
ابوبرزه اسلمى ، به روايتى ، از صحابه رسول الله صلى الله عليه و آله بود. او مدّتها بودكه در شام منزل داشت و از خانه بيرون نمى آمد و هر قدر معاويه طالب ديدار او مى شد او اعتنا نمى كرد، هرقدر معاويه برايش زر فرستاد قبول نمى كرد، ولى چون شنيد كه آل الله را به مجلس يزيد آورده اند خود را به مجلس انداخت تا دفع شرّى از آنها نمايد. چون اين عمل را از يزيد مشاهده كرد از جاى برخاست و بر عصاى خود تكيه داد و گفت : واى بر تو يزيد، با چوب خود به دندانهاى امام حسين عليه السلام مى زنى ؟! و حال آنكه جدّش اين دندانها را و دندانهاى برادرش را مى بوسيد و مى مكيد و مى فرمود: ((اءنتُما سيّدا شباب اءهل الجنّة ، قاتل الله قاتلكما)).
يزيد از شنيدن اين سخنان ، غضبناك گرديد و امر نمود تا او را كشان كشان از مجلس بيرون بردند و در آن حال چوب بر دندانهاى امام حسين عليه السلام را زيادتر كرد كه ناگاه كلاغى بر كنگره قصرش شروع كرد به صدا كردن .(195)
آن ملعون از شنيدن صداى كلاغ بر خود لرزيد و حالش پريشان گرديد. به روايت سهل ، در همان حال كه سر را در طشت طلا گذاشته ، منديل دبيقى به رويش افكنده و در پيش روى يزيد گذاشتند، كلاغى 