روع به آواز كردن نمود و يزيد شعر كُفر آميزى خواند.
در اين حال كه از بانگ كلاغ پريشان حال شده بود، راءس الجالوت كه عالم يهوديان بود وارد گرديد. او، كه طبيب يزيد بود، از يزيد پرسيد اين سر از آن كيست ؟ گفت : سر خارجى است . گفت : نامش چيست ؟ گفت : حسين . پرسيد: او به خلافت از تو سزاوارتر بود، آيا نمى دانى كه ميان من و داود پيغمبر چهل جد واسطه است و يهود به اين واسطه مرا تعظيم مى نمايند و به وجود من تبرّك مى جويند؛ و ديروز محمد صلى الله عليه و آله در ميان شما پيامبر بزرگوارى بود و امروز اولادش را كشتيد و حرمش را اسير نموديد.
سپس شمشيرش را برداشته به يزيد حمله كرد كه او را بكشد، حضّار نگذاشتند او به يزيد برسد. پس آن يهودى به طرف سر مطهّر حركت كرد، سر را برداشت و بوسيد و گفت : خدا لعنت كند كشنده تو را، و جدّت خصم او باشد. گران است بر من كه اول كس نباشم كه در راه تو شهيد مى شود. پس ‍ از جانب من به جدّت سلام برسان و بگو كه من به رسالت تو اقرار دارم .
يزيد گفت : اگر نه اين بود كه مرا در ناخوشيها به معالجه تو حاجت است ، تو را به بدترين كشتنها مى كشتم .
طبيب گفت : قسم به خدا كه بعد از اين ترا معالجه نخواهم كرد، مگر به چيزى كه مرضهاى تو را افزون كند.
در اينجا بود كه يزيد دستور داد طبيب را گردن زدند.(196)
به سر امام حسين عليه السلام تازيانه زدند 
هلال بن معاويه مى گويد: مردى را ديدم كه سر مقدّس حسين بن على عليه السلام را به همراه داشت و حمل مى نمود. آن سر بريده به سخن آمد و آن مرد را مخاطب قرار داد و فرمود: بين سر و بدن من جدايى انداختى ، خدا بين گوشت تو جدايى بيندازد و تو را آيتى قرار دهد براى مردم . آن مرد تازيانه خود را كشيد آن قدر به آن سر زد تا ساكت شد.(197)
مرحوم مقرّم مى نويسد: موقعى كه فرستاده پادشاه روم به يزيد پرخاش ‍ نمود و عمل جنايت بار او را محكوم ساخت و يزيد امر به قتل او داد، سر مقدّس به صداى بلند به سخن آمد و خواند: لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَإ لّا بِاللهِ.(198)
نيز مى نويسد: آن سر مقدّس را بر درخت نصب نمودند. مردم دورش جمع شدند ديدند نورى از آن سر ظاهر است و اين آيه را مى خواند: (199) (وَ سَيَعْلَمُ الَّذين ظَلَموُا اءى مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبوُنَ) (200) يعنى و به زودى آنان كه ظلم كردند خواهند دانست كه به كدام مكان باز خواهند گشت ، كه آن دوزخ است سلمه بن كهيل شنيد كه سر مقدّس اين آيه را تلاوت مى كند: (فَسَيَكْفيكَهُمُ اللهُ وَ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ) (201) يعنى پس خدا به زودى كفايت كند تو را از شرّ ايشان و اوست دانا و شنوا.
در اين زمينه قضاياى مشابه ديگرى نيز نقل شده كه به برخى از آنها، نظير داستان يحيى حرّانى قبلا اشاره كرديم .
نصب سر بريده در مسجد شام 
يزيد پس از جسارتهايى كه به سر مقدّس نمود، دستور داد سر مبارك را در مسجد جامع دمشق نصب كنند، در همان محلّى كه سر شريف يحيى بن زكريّا عليه السلام نصب شد و سر مبارك سه روز در آنجا معلّق بود.(202)
حيف است كه خون حلق تو ريزد به روى خاك
يحياى من ، اجازه كه طشتى بياورم
زنى از امام حسين عليه السلام دفاع كرد و كشته شد 
راوى گويد من در نزد يزيد بودم ، زنى را ديدم وارد شد در كمال وقار كه نيكوتر از آن زن نديده بودم . آمد مقابل يزيد و پرسيد اين سر كيست ؟ گفت : سر حسين عليه السلام . آن زن گفت : قسم به خدا كه دشوار و گران است بر جدّ و پدر و مادرش كه اين سرها را به اين حال مشاهده نمايند. قسم به خدا كه الحال در خواب مى ديدم كه درهاى آسمان گشوده شد و پنج فرشته فرود آمدند، كه به دست آنها قلابهايى از آتش بود، و مى گفتند كه از جانب خداوند ماءموريم كه خانه يزيد را آتش زنيم و بسوزانيم . يزيد چون اين سخن بشنيد به سوى او نگريست و به او گفت : واى برتو، تو زر خريد من مى باشى و نعمت من مى خورى و اين سخنان مى گويى ، قسم به خدا كه به بدترين كشتنها تو را بكشم ! آن زن گفت : چه كاركنم كه مرا نكشى و از تقصير من بگذرى ؟ يزيد گفت : بر فراز منبر بالا رو و على عليه السلام و فرزندانش را دشنام ده ! گفت : چنين كنم . پس مردم را جمع كردند و آن زن بر بالاى منبر رفت و گفت : اى گروه مردمان ، بدانيد يزيد مرا امر كرده كه على بن ابى طالب عليه السلام و فرزندانش را دشنام دهم و حال آنكه على عليه السلام در محشر ساقى كوثر و حامل لواى پيغمبر است و فرزندانش حسن و حسين عليه السلام آقايان جوانان اهل بهشتند. پس اى مردم ، گوش كنيد آنچه را كه من مى گويم . مردم گوش فرا داشتند تا ببينند كه چه مى گويد.
زن گفت : آگاه باشيد كه لعنت خدا و لعنت تمام لعنت كنندگان بر يزيد باد و همچنين بر هر كسى كه در قتل امام حسين عليه السلام متابعت و مشايعت او را كرده است و صلوات بر على و فرزندان على عليه السلام باد، از آن روز كه خدا دنيا را آفريد تا به امروز، و بر همين صلوات زنده ام و مى ميرم و روز قيامت زنده مى شوم . يزيد چون اين سخن بشنيد خشمناك گرديد و گفت : كيست كه اين زن را بكشد؟ پس ملعونى برخاست و شمشيرى به آن زن زد و او را كشت .
به روايتى ، اين زن زوجه يزيد بود و چون از خواب بيدار شد بر صورت خود سيلى زد و تمام لباسهاى فاخرى كه پوشيده بود پاره كرد و گفت :
سپس با سر برهنه به نزد يزيد آمد و گفت اى يزيد، دست از ظلم اولاد فاطمه عليه السلام بردار و آنگاه خواب خود را حكايت كرد.
و اين قصّه را ابومخنف به نوعى ديگر ذكر كرده است .(203)
حامى امام حسين عليه السلام كشته مى شود 
منصور بن الياس گفت : بيش از هزار آذين بستند. آن لعين كه سر امام حسين عليه السلام را بر سر نيزه داشت خواست كه وارد شهر شود، اسب او فرمان نبرد. چند اسب برايش آوردند فايده نكرد. سر امام حسين عليه السلام از نيزه بيفتاد. ابراهيم موصلى آنجا بود سر را نيك احتياط كرد، دانست كه سر امام حسين عليه السلام است . خلق را ملامت بسيار كرد و شاميان او را شهيد كردند.(204)
سر بريده با امام سجّاد سخن مى گويد! 
در شرح وافيه ابى فراس آمده است : موقعى كه امام سجّاد عليه السلام از يزيد ملعون خواست سر بريده پدرش را به او نشان دهد و يزيد جواب داد ابدا سر پدرت را نخواهى ديد، سر مقدّس در طشت بود و دستمالى بر روى سر انداخته بودند، ناگهان دستمال از سر مقدّس بلند شد و سر مقدّس شهيد كربلا به سخن آمد و فرمود: سلام بر تو اى پسرم ، سلام بر تو اى على . سپس ‍ امام سجّاد عليه السلام عرض كرد: بر تو باد سلام و رحمت و بركات خدا اى پدر، مرا در اين سن كم يتيم كردى و رفتى و بين من و شما جدايى افتاد و من به مدينه و حرم جدّم مى روم و تو را نزد خداوند وديعه مى گذارم . خدا نگهدارت باشد.(205)
سر بريده ، خواهر را امر به صبر مى كند!  
از بعضى مقاتل عامّه نقل شده است : زمانى كه اهل بيت عليه السلام را وارد شام نمودند عليا مخدّره زينب به شمر ملعون فرمود: ما را از خلوتى عبور دهيد. آن لعين اعتنا نكرد و چند تازيانه به بى بى زد. عليا مخدّره ناراحت شد و به زمين امر فرمود: فرو ببر او را ، و زمين تا كمر او را فرو برد. صداى نازنين امام حسين عليه السلام بلند شد: خواهر، براى رضاى خد