ا صبركن . بى بى زينب به زمين امر فرمود: رهايش كن ، و زمين رهايش كرد.(206)
چه كسى پيروز شد؟! 
در خبر است كه ابراهيم بن طلحه بن عبدالله چون شنيد اسرا را به شهر در مى آورند، به استقبال على بن الحسين عليه السلام سرعت كرد و از در شناعت و شماتت گفت : اى على بن الحسين ، چه كسى غالب شد؟! و به روايتى ، اين وقت آن حضرت در محملى بود و سر در گريبان فرو مى داشت ، پس سر برآورد و فرمود: اگر مى خواهى بدانى كدام يك غالب شد، چون هنگام نماز رسيد اذان و اقامه بگوى ! كنايه از آنكه در اذان و اقامه آن كس را كه بعد از خداى تعالى جلّ جلاله نام مباركش را به آواز بلند در محضر جماعت قرائت كنند او جد من محمّد مصطفى صلى الله عليه و آله است و فرزندان او ابدالا باد قاهر و غالبند و اين ابراهيم بن طلحه آن كسى است كه در جنگ جمل با لشگر طلحه و زبير همراه بود.(207)
ما امامان زنده ايم ! 
حارث بن وكيده مى گويد: من از كسانى بودم كه سر امام حسين بن على را حمل مى كردند، ناگاه شنيدم آن سر مقدّس قرآن مى خواند؛ سوره كهف مى خواند. متحيّر شدم كه من صداى حسين بن على عليه السلام را مى شنوم ، فرمود: اى پسر وكيده ، آيا نمى دانى ما جماعت امامان زنده ايم و در نزد پروردگار به ما رزق مى رسد؟ با خود گفتم : من اين سر را مى ربايم . آقا فرمود: تو به اين مقصود نمى رسى ، بگذار آنها را، ريختن آنها خون مرا اعظم از گردانيدن سر من است .
سپس خواند: (فَسَوْفَ يَعْلَموُنَ اذ الاَغْلالُ فى اءَعْناقِهِمْ وَالسلاسل يُسْحَبوُنَ) (208)
دركتاب مناقب ابن شهر آشوب نقل شده است : زمانى كه سر مقدّس شهيد كربلا را بر درخت نصب نمودند شنيده شد اين آيه را تلاوت مى كند: (209) (وَ سَيَعْلَمُ الذين ظَلَمُوا اءى مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبونَ).(210)
ابن شهر آشوب مى گويد: سر بريده امام حسين عليه السلام را در يكى از كوچه هاى كوفه بياويختند، آن سر مبارك اين آيه را تلاوت كرد (211): (نَحْنُ نَقُص عَلَيْكَ نَبَاءهُمْ بِالْحَق إ نَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنوا بربهم وزدناهم هُدى ) . خداوند عالم خطاب به رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى كند: ما مى گوييم براى تو اى پيغمبر صلى الله عليه و آله قصه ايشان را به حقيقت ؛ بدان كه ايشان جوانمردانى بودند كه ايمان آوردند به پروردگار خود و زياد كرديم ما هدايت ايشان را.
گفتگوى يزيد و امام سجّاد عليه السلام  
يزيد لعين در يك مجلس به امام سجّاد عليه السلام عرض كرد: اى فرزند حسين ، پدر تو قطع رحم من كرد و بر سر سلطنت من منازعه نمود و رعايت حق من نكرد؛ خدا نيز با او چنين كرد! حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: اى پسر معاويه و هند، پيغمبرى و پادشاهى پيوسته با ما و اجداد ما بود. پيش از آنكه تو متولّد شوى در روز بدر و احد و احزاب پرچم حضرت رسول صلى الله عليه و آله در دست جد من على بن ابى طالب عليه السلام قرار داشت و پرچم كافران در دست پدر و جد تو بود. واى بر تو اى يزيد، اگر بدانى كه در حق برادران و پدران و عموها و اهل بيت من چه كرده اى و چه خطاهايى مرتكب شده اى ، هر آينه به كوهها مى گريزى و بر روى خاكستر مى نشينى و فرياد واويلا برمى آورى . آيا شرم ندارى كه سر پدر من حسين ، فرزند فاطمه و على عليه السلام و جگر گوشه رسول خدا صلى الله عليه و آله ، بر در دروازه شهر شما آويخته است ، در حاليكه او يادگار حضرت رسالت است . يزيد ملعون از سخنان آن حضرت به خشم آمد و به يكى از ملازمان خود حكم كرد كه او را به اين باغ ببر و گردن بزن و در آنجا دفن كن ! چون آن ملعون حضرت را به باغ برد، مشغول قبركندن شد و حضرت نيز به نماز پرداخت . چون از كندن قبر فارغ شد و اراده قتل آن حضرت كرد، دستى از هوا پيدا شد و بر آن لعين خورد. پس او نعره اى زد و بر رو در افتاد و جان به خازن جهنّم سپرد. خالد، پسر يزيد، چون آن حالت را ديد نزد پدر پليد خود رفت و آنچه واقع شده بود براى وى نقل كرد. آن لعين حكم كرد كه او را در همان قبرى كه براى حضرت كنده است دفن كنند و حضرت را به مجلس طلبيد.(212)
يزيد دستور قتل امام سجّاد عليه السلام را داد 
شيخ مفيد و سيّد بن طاووس و ديگران ، به طرق مختلف از فاطمه دختر حضرت امام حسين عليه السلام روايت كرده اند كه چون ما را به مجلس ‍ يزيد بردند ابتدا بر حال ما رقت كرد. سپس مرد سرخ مويى از اهل شام برخاست و گفت : اى يزيد، اين دختر را به من ببخش ، و اشاره به من كرد. من از ترس بر خود لرزيدم و به جامه هاى عمّه خود زينب عليه السلام چسبيدم . عمّه ام مرا تسكين داد و به آن شامى خطاب كرد كه اى ملعون ، تو و يزيد هيچيك اختيار چنين امرى را نداريد. يزيد گفت اگر بخواهم مى توانم اين كار را بكنم . زينب عليه السلام گفت : به خدا سوگند كه نمى توانى كرد، مگر آنكه از دين ما بدر روى و كفر باطن خود را اظهار كنى . آن ملعون در غضب شد و گفت : با من چنين سخن مى گويى ؟ ! پدر و برادر تو از دين بدر رفتند! زينب عليه السلام گفت : تو و پدر و جد تو اگر مسلمان شده باشيد، به دين خدا و دين پدر و برادر من هدايت يافته ايد. آن لعين گفت دروغ گفتى اى دشمن خدا. زينب عليه السلام گفت : تو اكنون پادشاهى و به سلطنت خود مغرور گرديده اى و آنچه مى خواهى مى گويى . من ديگر جوابى به تو نمى دهم . پس بار ديگر آن فرد شامى سخن را اعاده كرد. يزيد گفت : ساكت شو، خدا ترا مرگ دهد!
به روايتى ديگر، ام كلثوم عليه السلام به آن فرد شامى خطاب كرد كه ساكت شو اى بدبخت ، خدا زبانت را قطع كند و ديده هايت را كور گرداند و دستهايت را خشك گرداند و بازگشت ترا به سوى آتش جهنّم گرداند، اولاد انبيا خدمتكار اولاد زنا نمى شوند. هنوز سخن آن بزرگوار تمام نشده بود كه حق تعالى دعاى او را مستجاب گردانيد: زبان شامى لال ، ديده هاى او نابينا، و دستهاى او خشك شد! پس ام كلثوم گفت الحمدلله كه حق تعالى بهره اى از عقوبتت را در دنيا به تو رسانيد و اين است جزاى كسى كه متعرّض حرم حضرت رسالت گردد.
به روايت سيّد بن طاووس ، در مرتبه دوم فرد شامى از يزيد پرسيد كه ايشان كيستند؟ يزيد گفت : آن فاطمه دختر حسين عليه السلام است و آن زن زينب دختر على بن ابى طالب . عليه السلام شامى گفت : حسين پسر فاطمه و على بن ابى طالب ؟ يزيد گفت : بلى . شامى گفت : لعنت خداى بر تو باد اى يزيد، عترت پيغمبر صلى الله عليه و آله خود را مى كشيد و ذريه او را اسير مى كنيد؟ ! به خدا سوگند كه من مى پنداشتم ايشان اسيران فرنگند. يزيد گفت : به خدا سوگند كه ترا نيز به ايشان ملحق مى كنم ، و حكم كرد كه او را گردن زدند. سپس امر كرد اهل بيت رسالت را به زندان بردند.(213)
معجزه اى از امام سجّاد عليه السلام در حال اسارت  
روزى صيّادى كه بچه آهويى در بغل داشت آمد از كنار خرابه عبور كند، چشمش به اسيران و اطفال افتاد. ايستاد و به تماشاى كودكان اهل بيت پرداخت . آنان كه آهو بره را مشاهده كردند، به محضر امام زين العابدين عليه السلام آمدند و گفتند ما آهو مى خواهيم . حضرت به صياد فرمودند آيا اين بچه آهو را مى فروشى ؟ عرض كرد بلى ، ولى چون خوش خط و خال و زيباست قصد دارم او را نزد يزيد