فرض اينكه بر توبيخ متخلف به ويژه محمد حنفيهدلالت داشـتـه بـاشد ـ همان طور كه علامه مجلسى و وحيد بهبهانىبـرداشـت كرده اند ـ در سندش جاى خدشه است ؛ چرا كه در اين سندمـروان بـن اسـمـاعـيـل ديـده مـى شـود كـهمـهـمل است و در كتاب هاى رجال هيچ نامى از او ديده نمى شود. همچنيندر ايـن سـنـد حـمـزة بـن حـمـران شـيـبانى است كه هيچ كس او را ثقهندانسته است ، جز اينكه وى از مشايخ ابن عمير و صفوان از اصحاباجـمـاع اسـت ؛ و گـروهـى گـفـتـه اند كه اين ناظر بر وثاقت اوست(تـنـقـيح المقال ، ج 1، ص ‍ 374). ولى اين مبنا مخدوش و مردود است(مـعجم رجال الحديث ، ج 6، ص 266). برخى براى تاءييد وثاقتاو به راه هاى ديگرى روى آورده اند كه آنها نيز مخدوش است (ر.ك .قـامـوس الرجـال ، ج 4، ص 28). سيد محمد بن ابى طالب ، صاحبكـتـاب تـسـليـة المـجـالس نـيـز ايـن روايـت را ازرسـائل كـليـنى نقل كرده است ولى معلوم نيست كه از چه راهى بدانرسيده است .
شايان ذكر است كه مامقانى راءى وحيد بهبهانى را بر اين مبتنى مىسـازد كـه نفس نكوهشى كه از اين روايت در حق ابن حنفيه استفاده مىشـود، بـه خاطر مصلحتى بوده كه امام خود مى دانسته است . مامقانىگـويـد: امـّا تـخـلف وى از حـسـيـن (ع )، شـايـد بـهدليـل عـذر يـا مـصـلحـتى بوده است ، و روايتى كه در نكوهش او واردشـده اسـت (شـايـد مقصودش همين روايت است ) بر فرض كه صحيحبـاشـد شـايـد آن نـيـز به خاطر مصلحتى بوده است . همان طور كهجـنـاب وحـيـد بـه ايـن مـوضـوع تـوجـه داده اسـت . (تـنـقـيـحالمقال ، ج 3، ص 115).
مـامـقـانـى هـمـچـنـيـن پـس از بـيـان پـاسـخ عـلامـه حـلى دربـاره سؤال سـيـد مـهـنـا بر اين باور است كه بيمارى ابن حنفيه ـ اگر راستباشد ـ هنگام بازگشت اهل بيت به مدينه بوده است ، نه هنگام رفتنحـسـيـن (ع )، وى در ايـنـجـا شـرح مـفـصـلى دارد كـه جـاىتـاءمـل دارد و مـخـدوش مـى باشد. شايان ذكر است كه وى در اثناىبـيـان ايـن شـرح ، اين روايت را صحيح تلقى مى كند (ر.ك . تنقيحالمقال ، ج 3، ص 112).
442- بحار الانوار، ج 41، ص 295، باب 114، حديث شماره 18.
443- كـتاب ((حكاية المختار فى اخذ الثار برواية اءبى مخنف ))،ص 33، چـاپ شده با كتاب اللهوف فى قتلى الطفوف ، انتشاراتمطبعة الحيدريه ، نجف اشرف .
444- المـسـائل المهنائيه ، ص 38، مساءله شماره 33. ولى نظر مااين است كه احتمال عدم آگاهى محمد حنفيه به سرنوشت امام حسين (ع) ـ چنانكه علامه حلى احتمال داده است ـ بسيار بعيد است . زيرا در آنهنگام روايت هاى بسيارى از پيامبر(ص )، اميرالمؤ منين (ع )، امام حسن(ع ) و خـود آن حـضرت در ميان مردم پراكنده بود كه حكايت از كشتهشدن وى مى كرد. و بعيد مى نمايد كه محمد حنفيه دست كم از برخىاز آنـهـا اطـلاع نـداشـتـه اسـت . چـگـونـه چـنـيـن چـيـزىقابل تصور است ؛ و حال آنكه از خود محمد درباره ياران حسين (ع )نـقـل شـده اسـت : ((اصـحـاب او بـه نـام و نـام پـدرانـشان در نزد مامكتوبند!)) (مناقب آل ابى طالب ، ج 4، ص ‍ 53).
گذشته از اين ، روايت هاى بسيارى حاكى از آن است كه امام حسين (ع) مـوضـوع را بـه بـرادرش مـحـمـد خـبـر داد. از آن جـمـله روايـتمـنقول از امام باقر(ع ) است كه مى گويد امام طى نامه اى به محمدحـنـفـيـه و ديـگر بنى هاشم فرمود: ((... هر كس به من بپيوندد بهشهادت مى رسد...)) (كامل الزيارات ، ص 75، باب 24، حديث 15).روايـتـى ديـگـر كـه بـا اسـنـاد گـونـاگـوننـقـل شـده حـاكـى از آن اسـت كه امام (ع ) به برادرش محمد(رضى )فـرمـود: ((بـه خـدا اى بـرادر، چـنـانـچـه در سـوراخ جـنـبـنـده اى ازجـنـبندگان روى زمين مى بودم ، مرا بيرون مى آوردند و مى كشتند)).(بـحـار، ج 45، ص 99، بـاب 37). بـا وجود اعتقاد محمد حنفيه بهامامت امام حسين (ع )، دريافت اين خبر از ايشان دريافت از راستگويىاسـت كـامـل كـه خـبر او جاى هيچ شك و ترديدى ندارد. ولى آنچه مىتوان پذيرفت اين است كه احتمال علامه حلى درباره كسانى غير ازمحمد حنفيه است (ظاهر كلام ايشان نيز همين را مى رساند) وگرنه اوبيمار بوده است .
445- گره چوب نيزه .
446- اسرار الشهاده ، ص 246؛ معالى السبطين ، ج 1، ص 230.
447- تذكرة الشهداء، ص 71.
448- همان ، ص 82 .
449- الكامل ، ج 3، ص 266.
450- تـاريـخ ابن عساكر(زندگينامه امام حسين (ع )، تحقيق محمودى)، ص 204 ـ 205، شماره 254.
451- تهذيب الكمال ، ج 4، ص 493.
452- تاريخ الاسلام ، حوادث سال 61، ص 9.
453- وى ابـوبـكـر، مـحـمـد بـن عبدالباقى بزاز است (ر.ك . سيراعلام النبلاء، ج 20، ص 25).
454- وى حسين بن فهم فقيه است . دار قطنى گويد: او قوى نيست .(ر.ك . سـيـر اعـلام النبلاء، ج 13، ص 427 و تاريخ بغداد، ج 8،ص 93).
455- در سـنـد ايـن روايـت ابـن عساكر، محمد بن عمر واقدى ديده مىشـود كـه شيخ مفيد درباره اش مى گويد: واقدى ، عثمانى مذهب و ازامـيـرالمـؤ مـنـيـن ، عـلى (ع )، بـيـزار بـود. (كـتـابالجمل ، ص 54). واقدى مى گفت : كَرخْ خاستگاه فرومايگان است ، ومـنـظور او محل سكونت رافضيان بود! (تاريخ بغداد، ج 3، ص 3 وقـامـوس ‍ الرجـال ، ج 9، ص 492)؛ و هـمـه رجـاليـوناهـل تـسـنـن او را بـه دروغـگـويـى مـتـهـم كـرده انـد (ر. ك .فـصـل دوم ، مـلاحـظـه چهارم از ملاحظات مربوط به نامه يزيد بهابن عباس ، ص 150 ـ 151).
456- الفـتـوح ، ج 5، ص 74؛ مـقـتـل خـوارزمـى ، ج 1، ص 311 ـ312، به نقل از الفتوح با اندكى تفاوت .
457- الفـتـوح ، ج 5، ص 74؛ مـقـتـل خـوارزمـى ، ج 1، ص 311 ـ312، به نقل از الفتوح با اندكى تفاوت .
458- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 297؛الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 548؛ الارشاد، ص 219.
459- تاريخ ابن عساكر (زندگينامه امام حسين (ع )، تحقيق محمودى)، ص 202؛ نـيـز ر.ك . البـدايـه والنـهـايـه ، ج 8، ص 169 وتهذيب الكمال ، ج 4، ص 491.
460- ر.ك . همان .
461- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 297؛الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 548.
462- ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 456.
463- ايـن مـطـلب در نـامـه عبدالله جعفر به امام (ع ) بر طبق روايتالفـتـوح (ج 5، ص 75) و نيز تاريخ طبرى (ج 3، ص 296)، آمدهاست .
464- الفـتـوح ، ج 5، ص 75، خـوارزمـى ضـمـننقل اين مطلب از وى (مقتل ، ج 1، ص 312) يادآور مى شود كه او ايننامه را از مدينه نوشت .
465- نيز در كامل ابن اثير، ج 2، ص 548 و در البدايه والنهايه، ج 8، ص 169.
466- الارشاد، ص 219.
467- مـادر عـون ، زيـنـب دخـتـر عـلى (ع ) و مـادر محمد، خوصاء دخترحـفـصـة بـن ثـقـيـف بـن ربـيـعـة ... بـن بـكـر بـنوائل بود (ر.ك . ابصار العين ، ص 75ـ77).
468- الارشاد، ص 219.

469- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 297 و الارشاد، ص 219.
470- الفتوح ، ج 5، ص 75 و مقتل خوارزمى ، ج 1، ص 311.
471- فصول المهمه ، ص 187؛ نور الابصار، ص 258. ولى ابنعـبـدربـه ، طـبـق عـادت خـود در قـلب حـقـايق ، در كتابش مى نويسد:((عـبـدالله جعفر پسرانش ، عون و محمد، را فرستاد تا حسين را بازگردانند! ولى از بازگشتن خوددارى ورزيد و پسران عبدالله جعفرنيز با او رفتند)). (عقد الفريد، ج 4، ص 377).
472- طبق ضبط سماوى (ر.ك . ابصار العين ، ص 76).
473- الارشـاد، ص 247؛ الكـامـل فـى التاريخ ، ج 2، ص 579؛طبرى ، ج 3، ص 342.
474- ر.ك . مـقـاتـل الطـالبـيـن ، ص 61 و بـهنقل 