غرّاى عقيله بنى هاشم حضرت زينب كبرى و خطبه حضرت سيّدالساجدين امام زين العابدين عليه السلام ، مردم ماهيّت يزيد كافر ستمكار را شناختند و شروع كردند به لعن و طعن يزيد. يزيد خود را بيچاره ديد و فهميد كه منفور جامعه است ، با كمال بى شرمى و ندامت تمام اين جنايات را به گردن امراى لشگر انداخت تا خود را تبرئه كند ولى اين ننگ تا قيامت پاك شدنى نبود.
يزيد، جنايت را به گردن امراى لشگر انداخت ! 
فضاحت فاجعه كربلا به حدّى رسيد كه يزيد (لعين ) امراى لشگر نينوا را احضار نمود. شبث بن ربعى ، مصائب بن وهيبه ، شمر بن ذى الجوشن ، سنان بن انس ، خولى بن يزيد، قيس بن ربيع و چند تن ديگر نزد وى حاضر شدند. وى نخست متوجّه شبث بن ربعى شد و گفت : تو كشتى حسين عليه السلام را؟ وى چنين پاسخ داد لعنت خدا بر آن كسى كه حسين عليه السلام را كشت ، من او را نكشتم .
يزيد گفت : پس قاتل حسين عليه السلام كيست ؟! گفت : مصائب . يزيد او را مورد خطاب قرار داده همان سؤ ال را تكرار كرد، و همان جواب را شنيد. به همان ترتيب همه امرا را مورد پرخاش و سؤ ال قرار داد، و همه شديدا انكار نمودند، تا نوبت به خولى رسيد. وى در جواب متحيّر مانده بود و همه سرهنگان با حالت وحشت و نگرانى چشم به صورت او دوخته بودند و در فكر جواب قاطع بودند. يك مرتبه همه گفتند قاتل حسين قيس بن ربيع بود.
يزيد با سخنان درشت خود به وى حمله كرد و گفت : تو كشتى حسين را؟! قيس در جواب گفت : من قاتل اصلى را خوب مى شناسم ولى بدون امان از طرف امير نخواهم گفت . يزيد به وى امان داد. سپس چنين گفت : اى امير، قاتل حسين آن كسى است كه پرچم جنگ را برافراشت و سپاه را فوج فوج به جنگ او روانه ساخت . يزيد گفت : آن كس كدام است ؟
قيس در جواب وى گفت : اى امير، تو كشتى حسين را! يزيد از جاى برخاست و به سراى خويش رفت و سر حسين را به طشت طلا گذاشت و در پارچه اى پيچيد و در حجره مخصوص خود نگاه داشت . پس از آن همى به صورت خود لطمه مى زد و مى گفت : (مالى و قتل الحسين ): من چه كارى داشتم به كشتن حسين . (238)
ملا حسين كاشفى در روضه الشهداء چنين آورده كه امام زين العابدين عليه السلام از يزيد خواست قاتل پدر او را به وى تحويل دهد تا قصاص ‍ نمايد. قاتلان سيّدالشهدا همگى اين عمل را به گردن ديگرى مى انداختند تا نوبت به شمر رسيد، و او هم يزيد را متّهم نمود.(239)
قصه زنى از مردم شام 
از بحرالمصائب نقل مى كنند كه در خرابه شام هيجده صغير و صغيره در ميان اسيران بود كه به آلام و اسقام مبتلا، و هر بامداد و شامگاه از جناب زينب سلام الله عليه آب و نان طلب مى كردند و از گرسنگى و تشنگى شكايت مى نمودند. يك روز يكى از اطفال طلب آب نمود. زنى از اهل شام فورا جام آبى حاضر نمود و به عليا مخدره زينب سلام الله عليه عرض كرد كه اى اسير، ترا به خدا قسم مى دهم كه رخصت فرمايى من اين طفل را به دست خويش آب دهم ، لان رعايه الا يتام يوجب قضاء الحوائج و حصول المرام ، شايد خداى تعالى حاجت مرا برآورد. عليا مخدره فرمود: حاجت تو چيست و مطلوب تو كيست ؟
عرض كرد من از خدمتكاران فاطمه زهرا سلام الله عليه بودم ، انقلاب روزگار به اين ديارم افكند. مدّتى دراز است كه از اهل بيت اطهار خبرى ندارم و بسيار مشتاقم كه يك مرتبه ديگر خدمت خاتون خود عليا مخدره زينب برسم و مولاى خود امام حسين را زيارت كنم . شايد خداوند متعال به دعاى اين طفل حاجت مرا برآورد و بار ديگر ديدة مرا به جمال ايشان روشن بفرمايد و بقيه عمر را به خدمت ايشان سپرى كنم . زينب سلام الله عليه چون اين سخن را شنيد ناله از دل و آه سرد از سينه بركشيد و گفت اى امه الله حاجت تو برآورده شد. ها اءنا زينب بنت اميرالمؤ منين و هذا راءس ‍ الحسين على باب دار يزيد: من زينب دختر اميرالمؤ منينم ، و اين نيز سر حسين است كه بر درب خانه يزيد آويخته است . آن زن با شنيدن اين مطلب همانند شخص صاعقه زده مدّتى خيره خيره به عليا مخدّره زينب نظر كرد و سپس ناگهان نعره اى زد و بيهوش بر روى زمين بيفتاد. چون به هوش آمد چنان نعره واحسيناه ، واسيداه ، وااماماه ، واغريباه ، و واقتيل اولاد على از جگر بركشيد كه آسمان و زمين را منقلب كرد.(240)
قصه زنى كه نذر كرده بود 
نيز در بحر المصائب مى خوانيم : يك روز زنى طبقى از طعام آورد و در نزد عليا مخدّره گذارد. آن عليامخدّره فرمود اين چه طعامى است ، مگر نمى دانى صدقه بر ما حرام است ؟ عرض كرد اى زن اسير، به خدا قسم صدقه نيست ، بلكه نذرى است كه بر من لازم است و براى هر غريب و اسير مى برم . حضرت زينب فرمود اين عهد و نذر چيست ؟ عرض كرد من در ايّام كودكى در مدينه رسول خدا صلى الله عليه و آله بودم و در آنجا به مرضى دچار شدم كه اطبا از معالجه آن عاجز آمدند. چون پدر و مادرم از دوستان اهل بيت بودند براى استشفا مرا به دارالشفاى اميرالمؤ منين عليه السلام بردند و از بتول عذرا فاطمه زهرا طلب شفا نمودند.
در آن حال حضرت حسين عليه السلام نمودار شد. اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود اى فرزند، دست بر سر اين دختر بگذار و از خداوند شفاى اين دختر را بخواه ! پس دست بر سر من گذاشت و من در همان حال شفا يافتم و از بركت مولايم حسين تاكنون مرضى در خود نيافتم . پس از آن ، گردش ليل و نهار مرا به اين ديار افكند و از ملاقات مواليان خود محروم ساخت . لذا بر خود لازم كردم و نذر نمودم كه هرگاه اسير و غريبى را ببينم چندانكه مرا ممكن مى شود براى سلامتى آقايم حسين به آنها احسان كنم ، باشد كه يك مرتبه ديگر به زيارت ايشان نايل بشوم و جمال ايشان را زيارت كنم .
آن زن چون اين سخن را بدين جا رسانيد عليا مخدّره زينب صيحه از دل بركشيد و فرمود يا امه الله همين قدر بدان كه نذرت تمام و كارت به انجام رسيد و از حالت انتظار بيرون آمدى . همانا من زينب دختر اميرالمؤ منينم و اين اسيران ، اهل بيت رسول خداوند مبين هستند و اين هم سر حسين است كه بر در خانة يزيد منصوب است . آن زن صالحه از شنيدن اين كلام جانسوز، فرياد ناله برآورد و مدّتى از خود بيخود شد. چون به هوش آمد خود را بر روى دست و پاى ايشان انداخت و همى بوسيد و خروشيد و ناله وا سيّداه ، وا اماماه ، و واغريباه به گنبد دوّار رسانيد و چنان شور و آشوب برآورد كه گفتى واقعه كربلا نمودار شده است . سپس در بقيه عمر خود از ناله و گريه بر حضرت سيّدالشهدا ساكت نگرديد تا به جوار حق پيوست .(241)
زن يزيد به خرابه شام مى آيد 
در اينجا سخن به اختلاف نقل شده است ؛ بعضى مى گويند هند، دختر عبدالله كريز، زوجه يزيد بوده است ، صداى زينب را كه در مجلس شنيد بى پرده خود را در ميان مجلس افكند و يزيد عبا بر سر او انداخت . او يزيد را چنان مورد ملامت و شنعت قرار داد كه يزيد به او گفت برو براى حسين گريه كن ! بعضى ديگر نيز مى گويند وى به خرابه آمد با يك تفصيلى كه در كتب معتبره يافت نمى شود. ولى حقير شاهدى پيدا كردم كه ممكن است آن زن غير دختر عبدالله كريز باشد والله العالم ، و آن شاهد، اين است كه :
در ناسخ التواريخ ، جلد مربوط به خلفا، در بيان غزوات زمان خ