دند (245) و مى گفتند السلام عليك يا اءباعبدالله ، السلام عليك يابن رسول الله . در آن ميان پاره ابرى ديدم كه از آسمان فرود آمد، مردان بسيار بر آن ابر بودند و مردى درخشنده روى مانند ماه در ميان آنها بود، پيش آمد و خم شد و دندانهاى ابى عبدالله را بوسيد و همى گفت اى فرزند، ترا كشتند؛ مى شود ترا نشناخته باشند؟! از آب نوشيدن ترا منع كردند. اى فرزند، من جدّ تو پيغمبرم ، و اين پدرت على مرتضى ، و اين برادرت حسن ، و اين عمّ تو جعفر، و اين عقيل ، و اين دو حمزه و عبّاسند و همچنين يك يك خاندان را شمرد. هند گفت : ترسان و هراسان از خواب برجستم ، روشناييى ديدم كه از سر حسين مى تافت . در طلب يزيد شدم و او را در خانه تاريكى يافتم ، روى به ديواركرده و مى گفت : (مالى وَ لِلْحُسَيْن ): مرا با حسين عليه السلام چكار؟! و سخت اندوهگين بود. خواب را به او گفتم ، سر به زير انداخت . نيز هند مى گويد: چون بامداد شد حرم پيغمبر صلى الله عليه و آله را بخواست و پرسيد دوست داريد اينجا بمانيد يا به مدينه بازگرديد؟ و جائزه اى گرانبها به شما دهم . گفتند اول بايد بر حسين عليه السلام عزادارى كنيم . گفت هر چه مى خواهيد انجام دهيد، پس ‍ حجره ها و خانه ها را در دمشق خالى كرد و هر زن قرشيّه و هاشميّه جامه سياه پوشيد، و بر حسين شيون و زارى كردند هفت روز على ما نُقِل .
ابن نما گفت : زنان در مدّت اقامت در دمشق به سوز و ناله زبان گرفته بودند و با آه و زارى شيون مى كردند، و مصيبت آن گرفتاران بزرگ شده بود و جراح زخم آن داغداران از علاج فرو ماند. آنان را در خانه اى جاى داده بودند كه آنها را از سرما و گرما حفظ نمى كرد، يعنى پس از پرده نشينى و سايه پرورى رخسارشان پوست انداخت .(246)هجرت امام حسين (ع) از مدينه به مكه و دعوت اهل كوفه از ايشان

صبح روز بعد، سوم شعبان سال 60 هجرى، محمد حنفيه، برادر امام حسين (ع) به منزل حضرت آمد و عرض كرد: برادر جان! تو از همه مردم نزد من عزيزترى و من خيرخواه تو هستم! تو، جان من، روح من، نور چشم من و بزرگ خاندان من هستى .

خداوند اطاعت تو را بر من واجب ساخته و تو را برترى داده است .

به نظر من بايد هر چه مى توانى از شهرها و مراكز قدرت يزيد دورى كنى و نمايندگانى را به طرف مردم بفرستى و آنان را به بيعت خودت بخوانى .

من مى ترسم كه به يكى از اين شهرها بروى و مردم دو دسته شوند و كار به جنگ بكشد و نخستين قربانى، تو باشى! امام پرسيدند: برادر جان! به كدام نقطه بروم؟ محمد حنفيه عرض كرد: به مكه برو و اگر اوضاع بر وفق مراد نبود، به مناطق كوهستانى برو؛ از شهرى به شهرى برو و ببين كار مردم به كجا مى انجامد! امام حسين (ع) فرمودند: برادر جان! خيرخواهى كردى و اميدوارم نظرت صائب و پيشنهادت كارساز باشد؛ ولى برادر جان، به خدا قسم، اگر هيچ پناهگاهى نيابم و يار و ياورى نداشته باشم، هرگز با يزيد بيعت نخواهم كرد! محمد حنفيه گريست و امام نيز با او به گريه افتادند .

سپس امام فرمودند: برادر جان؛ خدا به تو جزاى خير دهد! من اكنون با برادران و برادرزادگان و شيعيان خود عازم مكه هستم و مانعى ندارد كه تو در مدينه بمانى و مسائل و رويدادهاى اينجا را به من اطلاع بدهى! سپس كاغذ و دوات طلبيدند و اين وصيت نامه را براى محمد حنفيه نگاشتند: بسم الله الرحمن الرحيم، اين وصيتى است از طرف حسين بن على بن ابى طالب به برادرش محمد، معروف به ابن حنفيه .

حسين بن على گواهى مى دهد كه معبودى جز خداوند نيست .

او يكتا و بى شريك است و گواهى مى دهد كه محمد،- صلى الله عليه وآله- بنده و رسول اوست كه از جانب حق تعالى پيام حق را آورده است و گواهى مى دهد كه بهشت و جهنم حق است و ساعت قيامت بيقين فرا خواهد رسيد و خداوند هر كه را كه در قبر باشد، برانگيخته خواهد كرد .

به هيچ وجه من به خاطر تفريح و تفرج، و يا به جهت استكبار، خودبزرگ بينى، فساد در زمين و ستمكارى خروج نكردم؛ بلكه تنها هدفم اين است كه خرابيهايى را كه در امت جدم محمد- صلى الله عليه وآله- پديد آمده است اصلاح كنم .

من مى خواهم امر به معروف كنم و از منكر و بدى نهى نمايم .

به سيره و روش جدم رسول خدا (ص) و پدرم على بن ابى طالب- عليه السلام- عمل نمايم .

پس هر كس حرف مرا بپذيرد و به قبول حق قبول كند، خداوند سزاوارتر به حق است (و پاداشش با اوست) و هر كه با من مخالفت كند، من صبر مى كنم تا خداوند بين من و او به حق حكم كند كه او احكم الحاكمين است .

اى برادر اين سفارش من به توست اى برادر جز به نيروى خداوند توفيق نخواهم يافت؛ تنها به او توكل مى كنم و فقط به درگاه او انابه مى نمايم، والسلام عليك و على من اتبع الهدى و لا حول و لا قوة إلا بالله العلى العظيم .

فرزند پيامبر، در دل شب و در حالى كه اين آيه را تلاوت مى فرمود، از مدينه خارج شد: فخرج منها خائفا يترقب: موسى از شهر خارج شد در حالى كه مى ترسيد و انتظار داشت او را تعقيب كنند (سوره قصص، آيه 21( اين آيه جمله اى است كه حضرت موسى (ع) هنگام خروج از شهر و فرار از چنگ فرعونيان بر زبان راند .

ابا عبدالله الحسين (ع) بقيه ماه شعبان و ماه رمضان و شوال و ذى قعده را در مكه ماندند .

افراد و شخصيتهاى گوناگون، (چه كسانى كه در مكه با حضرت ملاقات مى كردند و چه آنان كه در بين راه يا در مدينه با ايشان گفت گو مى نمودند) پيشنهاد مى كردند ايشان در مكه بمانند و بعضى مايل بودند آن جناب با حكومت مركزى مصالحه نمايد؛ ولى فرزند رسول خدا (ص) پاسخش اين بود: من از طرف رسول خدا (ص) مأموريتى دارم كه بايد انجام بدهم! اين سخنان و سخنانى كه امام در مدينه، عدم بيعت با يزيد و اعلام برائت از حكومت وى بيان كرده بودند، مبين اين مطلب است كه ابا عبدالله (ع) حاضر بودند هر بهايى را براى رسيدن به مقصود خود بپردازند و در اين راه از هيچ حادثه اى بيم نداشتند و بلكه حركات ايشان بر طبق يك نقشه از پيش طراحى شده بود .

اهل كوفه از ورود امام حسين (ع) به مكه و امتناع حضرت از بيعت با يزيد فاسق باخبر شدند و در منزل يكى از سرشناسان كوفه به نام سليمان بن صرد خزاعى از (ياران اميرالمؤمنين، على (ع)) اجتماع كردند .

سليمان در منزل سخنانى بدين شرح بيان كرد: اى شيعيان! همه شنيده ايد كه معاويه مرد و پسرش يزيد به جاى او نشست و نيز مى دانيد كه حسين بن على (ع) با او مخالفت كرده و از دست آنان گريخته و به خانه خدا پناه آورده است .

شما شيعه پدر او هستيد و حسين (ع) امروز به يارى و مساعدت شما نياز دارد .

اگر يقين داريد كه او را يارى مى كنيد و با دشمنان او مى جنگيد، آمادگى خود را كتبا به اطلاع او برسانيد و اگر مى ترسيد كه سستى كنيد و ياريش نكنيد، او را به حال خود بگذاريد و فريبش ندهيد! سليمان بخوبى روحيه مردم كوفه را مى دانست؛ مردمى كه از يارى امام حسن مجتبى (ع) دست برداشتند و او را در مقابل لشكر معاويه رها كردندو شهرى كه محل شهادت على (ع) است .

او آگاه بود كه وعده يارى آنان قابل اعتماد نيست و نه تنها او، بلكه بسيارى از مردم مكه و مدينه نيز بر اين مطلب آگاهى كامل داشتند .

اهل كوفه در