 طى چند مرحله، نامه هايى كه هر يك حاوى امضاهاى متعددى بود، به امام حسين (ع) نوشتند و در آن نامه ها از حكومت يزيد ابراز انزجار كردند و از حسين بن على (ع) خواستند به كوفه آمده، زمام امور را در دست گيرد .
با وجود اينكه حدود 150 نامه به دست آن حضرت رسيده بود، ولى ايشان هيچ اقدامى نكردند .

سيل نامه ها سرازير بود تا آنكه بنا به بعضى نقلها، حدود 12 هزار نامه به امام رسيد .

محتواى بعضى از نامه ها چنين بود:

بسم الله الرحمن الرحيم

1- به حسين بن على (ع) از شيعيان مؤمن و مسلمان او .

اما بعد؛ بشتاب! بشتاب كه مردم منتظر تو هستند و به شخص ديگرى نظر ندارند .

بشتاب! بشتاب! والسلام عليك!

2- اما بعد؛ بستانها سرسبز است و ميوه ها رسيده .

اگر مى خواهى، وارد كوفه شو كه در اين صورت بر لشكر آماده اى وارد شده اى!

3- نعمان بن بشير، والى كوفه در قصر است، ولى ما به نماز جمعه و جماعت او حاضر نمى شويم و روزهاى عيد با او به مصلى نمى رويم .

اگر بشنويم كه به سوى ما مى آيى، او را از كوفه بيرون مى كنيم و روانه شام خواهيم كرد .

كثرت نامه ها سبب شد كه ابا عبدالله (ع) به دعوت عمومى مردم كوفه پاسخ مثبت دهند و از اين به بعد، حركت آن حضرت عليه حكومت فاسد يزيد شكل ديگرى به خود مى گيرد .

پس از اين دعوت عمومى، يك حركت فراگير مردمى مى توانست مشكلات فراوانى را براى حكومت مركزى ايجاد كند .

اين دعوت عمومى از امام (ع) مفادش اين است كه كوفه مى تواند پناهگاهى مطمئن براى آن حضرت باشد؛ لذا به حسب ظاهر بايد اوضاع را بررسى كرد و در صورت تأييد ادعاى آنان، به كوفه رفت .

بدين منظور، امام حسين (ع)، مسلم بن عقيل را به عنوان نماينده خود به كوفه فرستادند و از او خواستند كه ضمن رعايت تقوى و اصول مخفى كارى و پنهان نمودن مقصود خود از حركت به كوفه، در صورتى كه اوضاع را مناسب ديد، حضرت را مطلع كند و نامه اى خطاب به مردم كوفه نوشته، به او تحويل دادند .

مسلم به عقيل از مكه حركت كرد و روز پنجم شوال به كوفه رسيد و مخفيانه وارد منزل مختار بن ابى عبيده ثقفى شد .

كوفيان بطور پنهانى به ديدار او مى آمدند و با او بيعت مى كردند و مسلم نيز نامه امام را براى آنان مى خواند .

جمعيت بيعت كنندگان به 18 هزار نفر رسيد .

مسلم نيز طى نامه اى به امام گزارش داد كه كوفه آماده پذيرايى از ايشان است .

كثرت رفت و آمد مردم به منزل مختار، سبب شد والى كوفه، نعمان بن بشير به محل اختفاى مسلم پى ببرد .

او به منبر رفته، مردم را از مخالفت با يزيد برحذر داشت و گفت: من با كسى كه به جنگ من نيامده باشد، كارى ندارم؛ ولى اگر در مقابل من بايستيد و از فرمان خليفه خود، (يزيد) سرپيچى كنيد، تا زمانى كه دسته شمشير در دست من است با شما جنگ خواهم كرد! عده اى از اطرافيان نعمان از وى خواستند كه هر چه زودتر در مقابل اين موج توفنده، سلاح به دست گيرد و كوفيان را بشدت سركوب كند تا حركت آنان در نطفه خفه شود؛ ولى نعمان بن بشير اين رأى را نپذيرفت .

اين عده نيز يزيد را از ورود مسلم به كوفه و بيعت مردم با او مطلع ساختند و خاطرنشان كردند كه نعمان بن بشير از مقابله با مردم طفره مى رود .

يزيد پس از اطلاع از ماجرا، نعمان را عزل كرد و عبيدالله بن زياد را كه در آن زمان والى شهر بصره بود، با حفظ سمت، به ولايت كوفه منصوب كرد .

اين مرد خشن و سفاك مأموريت داشت مسلم رادستگير كند و قيام را سركوب نمايد .

دعوت امام حسين- عليه السلام- منحصر به مردم كوفه نبود، بلكه طى نامه هايى به سران بصره از آنان نيز استمداد جستند .
 غلام آن حضرت، سليمان، دو نامه را براى يزيد بن مسعود نهشلى و منذر بن جارود به بصره برد كه امام تقاضاى كمك خود را از اين دو بزرگ بصره در آن نامه ها مطرح كرده بودند .

يزيد بن مسعود، قبيله بنى تميم را با سخنان شورانگيز خود تهييج كرد و آنان را آماده يارى امام نمود .

سپس به ايشان نامه اى نوشت و وفادارى خود و افرادش را اعلام نمود .

حضرت پس از خواندن نامه او بسيار خوشحال شدند و فرمودند: خداوند تو را در روز هولناك و وحشت آور قيامت ايمن دارد و تو را عزيز كند و در روزى كه فشار تشنگى بسيار شديد است، تو را سيراب سازد! متأسفانه يزيد بن مسعود پيش از حركت به سمت امام (ع)، خبر شهادت آن حضرت را شنيد و بسيار متأثر شد، اما منذر بن جارود كه دخترش همسر عبيدالله زياد بود، غلام را به همراه نامه تسليم ابن زياد كرد .

او نيز غلام را به قتل رساند و طى سخنانى مردم را از هر نوع مخالفتى برحذر داشت و راهى كوفه شد .

عبيدالله پس از آنكه به كوفه نزديك شد، توقف كرد تا هوا تاريك شود .

اول شب، در حالى كه عمامه سياهى بر سر و بر چهره پوشش داشت، در تاريكى وارد كوفه شد .

مردم كه انتظار ورود امام حسين (ع) را داشتند، گمان كردند او حسين بن على (ع) است؛ لذا بسيار شاد شدند .

ولى بعد از اينكه به او نزديك شدند، او را شناختند .

ابن زياد شب را در كاخ ماند و منتظر صبح شد .

صبحگاهان عبيدالله به منبر رفت و به مردم اطلاع داد كه به عنوان امير كوفه منصوب شده است و از آنان خواست تا از مسلم دورى كنند و به او بپيوندند .

مسلم بن عقيل نيز پس از شنيدن خبر ورود عبيدالله به كوفه، از منزل مختار خارج شد و به منزل هانى بن عروه وارد شد .

هانى بن عروه، رئيس قبيله مراد و از اعيان و اشراف كوفه بود و از نفوذ فراوانى در بين افراد قبيله خود و ساير هم پيمانانش برخوردار بود .

عبيدالله اشخاصى را براى يافتن محل اختفاى مسلم به اطراف فرستاد .

يكى از غلامان او به نام معقل از طرف عبيدالله مأموريت يافت تا بظاهر با مسلم بيعت كند و بدين منظور، ابن زياد سه هزار درهم به او داد تا اين مبلغ را به مسلم بپردازد و اعتماد او را كاملا جلب نمايد .

وى ابتدا موفق به جلب اعتماد مسلم بن عوسجه اسدى شد و از اين طريق، به خانه هانى بن عروه راه يافت .

بنابراين، محل اختفاى مسلم براى عبيدالله برملا شده بود .

ابن زياد انتظار داشت همه اعيان و اشراف كوفه از او حمايت كنند؛ ولى در ميان آنان هانى بن عروه را نمى ديد .

او مدتى بود كه به ديدار عبيدالله نيامده بود .

اطرافيان امير كوفه به او گفتند: شنيده ايم هانى مريض است و بدين جهت به ديدار شما نيامده است .

عبيدالله گفت: ولى من شنيده ام حالش خوب شده و هر روز جلو در خانه مى نشيند .

نزد او برويد و بگوييد اگر مريض است و به ديدار ما نمى آيد، ما به ديدار او خواهيم رفت .

فرستادگان ابن زياد به منزل هانى رفتند و پيام عبيدالله را به او رساندند، سپس به وى اطمينان دادند كه از جانب ابن زياد هيچ خطرى متوجه وى نخواهد شد و او را به كاخ ابن زياد آوردند .

همين كه چشم عبيدالله به هانى افتاد، گفت: خائن با پاى خودش آمد! من زندگى او را مى خواستم؛ ولى او مرگ مرا مى طلبيد! سپس او را بشدت توبيخ كرد و از او خواست مسلم بن عقيل را تحويل دهد .

هانى مطلب را بشدت انكار مى كرد؛ اما با آمدن معقل، جاسوس ابن زياد، دانست كه راز او فاش شده است .

عبيدالله مجددا از هانى خواست كه مسلم را تحويل دهد؛ ولى او حاضر نشد ميه