انى را كه به او پناه آورده، به دشمن بسپارد .

عبيدالله، هانى را بشدت مضروب كرد و در يكى از اتاقهاى كاخ حبس نمود .

خبر ورود هانى به كاخ، به گوش اطرافيانش رسيد و حدس زدند خطر، جان او را تهديد مى كند .

لذا به كاخ هجوم آوردند و از عبيدالله خواستند تا واقعيت را بازگو كند .

شريح قاضى نيز به بام دارالاماره رفت و به مردم اطلاع داد كه هانى متفرق كرد .

زنده است و بدون آنكه تفصيل واقعه را بيان كند، مردم را فريفت و آنان را قيام مسلم بن عقيل - چون خبر دستگير شدن هانى بن عروه به مسلم رسيد، با يارانش خروج كرد و به دنبال آن، كوفه درگير جنگ شد .

عبيدالله كه خود را در خطر مى ديد، دست به دسيسه زد .

اعيان و اشراف كوفه به دستور او بين مردم شايعه پراكنى نموده، به مردم گفتند: لشكر عظيمى از طرف شام مى آيد تا حركت شما را سركوب كند! با اين فريب و حيله، كوفيان سست عنصر، مسلم را رها كردند .

او در حالى روز را به شب رساند كه تنها ده نفر با او مانده بودند و چون نماز را در مسجد اقامه كرد، آن ده نفر نيز رفته بودند .

پس از آن، تنها و بى كس در كوچه هاى شهر مى گشت تا آنكه پيرزنى او را ديد و پناهش داد .

ولى پسر آن زن مأموران عبيدالله را از محل اختفاى او آگاه كرد .

سربازان حكومتى بى درنگ خانه پيرزن را محاصره كردند و از مسلم خواستند خود را تسليم كند .

او نيز زره پوشيد و بر اسب خود سوار شد .

با سربازان جنگيد و پس از آنكه عده اى را كشت، براثر خستگى و جراحت، از اسب بر زمين افتاد و دستگير شد .

به دستور ابن زياد، مسلم را به بام دارالاماره بردند و او را به قتل رساندند .

تاريخ شهادت وى را نهم ذى حجه سال 60 هجرى قمرى ذكر كرده اند .

پس از آن، عبيدالله هانى بن عروه را نيز به شهادت رسانيد .

حركت امام حسين (ع) از مكه به سمت عراق - يزيد بن معاويه عده اى از مأموران خود را به مكه فرستاد و از آنان خواست كه امام (ع) را ترور كنند و اگر كار به جنگ كشيد با امام بجنگند .

امام حسين (ع) كه از اين توطئه آگاهى يافته بودند، بنا به قول مشهور، روز هشتم ذى حجه، (يعنى يك روز پيش از به شهادت رسيدن مسلم به عقيل)، مكه را ترك كردند .

بسيارى از مردم، حضرت را از رفتن به كوفه منع مى كردند و آنان را مردمى غير قابل اعتماد مى دانستند .

از آن جمله، محمدبن حنفيه برادر امام حسين- عليه السلام- شب هنگام نزد آن حضرت آمد و چنين عرض كرد: - برادر جان! شما مى دانيد كه مردم كوفه با پدر و برادرت مكر

 جانكاهى متحمّل شد و شايد جان خود را در اين راه نيز از دست داد، امّا دنيايى را روشن ساخت و يا مانند ((پاستور)) كه با كشف ميكروب ميليونها انسان را از خطر مرگ رهايى بخشيد و دهها مانند اينها، در برابر عمل خود نزد خداوند پاداشى خواهند داشت ، يا نه ؟ و اصولاًوضعيت اينها چگونه خواهد بود؟

كردند و من مى ترسم با تو نيز چنين كنند؛ اگر صلاح مى دانى در مكه بمان؛ زيرا تو عزيزترين و ارجمندترين افراد هستى!

- مى ترسم يزيد بن معاويه بطور ناگهانى مرا در حرم خداوند به قتل برساند و به وسيله من به خانه خدا هتك حرمت شود!

- اگر از اين مى ترسى، به يمن برو زيرا در آنجا محترم خواهى بود و يزيد هم نمى تواند به تو دست يابد، يا اينكه به بيابانها برو و در آنجا بمان!

- در پيشنهاد تو تأمل خواهم كرد .

با اين وجود، اباعبدالله الحسين (ع) تصميم گرفتند مكه را به مقصد كوفه ترك كنند .

ساعات آخر شب بود .

خبر حركت امام به محمد بن حنفيه رسيد .

او خود را به امام رسانيد و مهار ناقه حضرت را به دست گرفت و پرسيد:

- برادر جان! مگر وعده ندادى كه در پيشنهاد من تأمل خواهى كرد؟

- بلى

- پس چرا شتاب مى كنى؟

- پس از رفتن تو رسول خدا (ص) به من فرمودند: اى حسين! به سمت عراق حركت كن كه خداوند مى خواهد تو را كشته ببيند!

- إنا لله و إنا إليه راجعون! اكنون كه براى كشته شدن مى روى، پس اين زنها را براى چه با خودت مى برى؟

- رسول خدا به من فرمود: خداوند مى خواهد اين زنان را اسير ببيند! پس از اين گفت گو، محمد حنفيه با امام وداع كرد و امام مكه را ترك كردند .

لحظاتى پيش از حركت، فرزند رسول خدا (ص) اين خطبه را كه حاكى از علم به شهادت خود و استقبال از آن است، خطاب به جمعيت ايراد فرمودند: الحمد لله؛ ما شاء الله و لا قوة إلا بالله و صلى الله على رسوله؛ خط الموت على ولد آدم .

(الخ): خط مرگ، بر فرزندان آدم كشيده شده است همچون خط گردنبندى كه بر گردن دختران جوان نقش مى بندد

من چقدر مشتاق ديدار گذشتگان خود هستم؛ همان طور كه يعقوب مشتاق يوسف بود! براى من قتلگاهى معين شده است كه به آن خواهم رسيد .

گويى مى بينم كه گرگان بيابان بند بند تنم را بين سرزمين نواويس و كربلا از هم دريده، مرا تكه تكه كرده اند و شكمهاى گرسنه خود را از من سير مى كنند و انبانهاى تهى خود را پر مى سازند .

از روزى كه قلب تقدير الهى معين فرموده است، گريزى نيست .

رضايت خداوند، رضايت ما اهل بيت نيز هست .

ما بر امتحان او صبر مى كنيم و او پاداش صابران را به ما خواهد داد .

هيچ وقت پاره هاى تن رسول خدا (ص) و جگرگوشه هاى او از وى جدا نخواهند ماند و همه در بهشت با يكديگر خواهند بود؛ چشم رسول خدا (ص) به ديدار آنان شاد مى شود و به وعده اش به وسيله آنان وفا خواهد كرد .

هر كس كه حاضر است جان خود را در راه ما فدا كند و خون خود را بريزد و خود را آماده ديدار خدا كرده است، با ما كوچ كند كه من بامدادان حركت خواهم كرد؛ انشاءالله .

پس از حركت امام حسين عليه السلام در بين راه عده اى را به حضرت مى دادند: اهل عراق دلهايشان با شما و شمشيرهايشان عليه شما است .

با وجود علم امام به اين بى وفايى، همچنان مصمم بودند كه به كوفه بروند .

در يكى از منازل بين راه امام حسين (ع) را خواب ربود .

پس از آنكه بيدار شدند، فرمودند: هاتفى ندا داد: شما با شتاب مى رويد و مرگ شما را با شتاب به سوى بهشت مى برد! فرزند امام، حضرت على اكبر (ع) عرض كرد: پدر جان! آيا ما بر حق نيستيم؟ فرمود: آرى؛ به خدا قسم، ما بر حقيم! على اكبر (ع) عرض كرد: در اين صورت از مرگ باكى نداريم! امام فرمودند: پسر جانم؛ خدا به تو جزاى خير دهد! در بين راه، حضرت نامه اى خطاب به مردم كوفه نگاشتند و به مردم گوشزد كردند كه بزودى به كوفه خواهند رسيد و قيس بن مصهر صيداوى را مأمور رساندن پيام كتبى نمودند .

قيس ين مصهر نزديك كوفه به وسيله مأموران حكومتى دستگير شد؛ ولى پيش از آنكه محتواى نامه فاش شود آن را پاره پاره كرد .

مأموران، او را نزد عبيدالله زياد والى كوفه بردند، ابن زياد از او خواست يا محتواى نامه را فاش كند و يا بالاى منبر رود و به على (ع)، امام حسن و امام حسين (عليهماالسلام) ناسزا بگويد .

قيس گفت: من محتواى نامه را فاش نخواهم كرد، ولى بالاى منبر على و فرزندانش را لعن خواهم كرد .

قيس بالاى منبر رفت؛ ولى پس از حمد و ثناى الهى، بر رسول خدا و اهل بيت (عهم) صلوات فرستاد و ابن زياد و پدرش و ستمكاران بنى اميه را لعنت كرد؛ سپس گفت: اى مردم! من فرستاده حسين (ع) به سوى شما هستم و او در فلان نقطه است .

ب