المهمّه فرموده اند كه اولاد حضرت على بن الحسين عليه السلام از ذكور و اناث پانزده نفرند: امام محمد باقر عليه السلام مكنّى به ابوجعفر كه مادرش ام عبدالله ، دختر امام حسن مجتبى بوده ؛ و حسن و حسين ؛ و زيد و عمر از ام ولد ديگر؛ و حسين اصغر وعبدالرحمن و سليمان از ام ولد ديگر؛ و على اين كوچكترين اولاد حضرت على بن الحسين بوده ، و نيز خديجه كه مادر آن دو ام ولد بوده ، و محمد اصغر كه مادرش ام ولد بود، و فاطمه و عليه و ام كلثوم مادرشان ام ولد بوده .
مرحوم محدّث قمى ((ره )) مى فرمايد: كه عليّه همان مخدره است كه علماء رجال او را در كُتب رجال ذكر كرده اند و گفته اند كتابى جمع فرموده كه زراره از او نقل مى كند. (260)
شهادت  
در بيان روز شهادت آن حضرت مابين علما اختلاف بسيار است ، مشهور است كه رحلت آن حضرت در يكى از سه روز بوده است : دوازدهم محرّم ، يا هيجدهم ، يا بيست و پنجم از سال 94 يا 95 هجرى ، كه آن را ز كثرت مردن فقها و علما ((سنه الفقهاء)) مى گفتند.
روايت شده است كه حضرت در شب رحلتش آب وضو طلبيد، زمانى كه آب برايش آوردند، فرمود: در اين آب ميته اى است ، چون ظرف را نزديك چراغ بردند، موش مرده اى در آن يافتند. لذا آن را ريخته و آب ديگر برايش ‍ آوردند. سپس خبر رحلت خود را داد.
نيز در آن شب مدهوش شد، و چون به هوش آمد، سوره ((واقعه )) و ((انا فتحنا)) را خواند و فرمود:
((الحمد لله الذى صدقنا وعده و اءورثنا الارض نتبوّء من الجنه حيث نشاء فنعم اجرُ العاملين ))
يعنى ، سپاس خداوند را كه به وعده خود با ما وفا كرد و زمين را ميراث ما قرار داد و در بهشت ، هر جا كه بخواهيم ، اقامت مى نماييم ، چه نيك است پاداش اهل عمل ؛ سپس در همان دم از دنيا رفت .(261)
آن حضرت ، در وقت رحلت ، فرزند عزيز خويش حضرت امام محمدباقر عليه السلام را به سينه چسبانيد و اين وصيت را كه پدر در وقت شهادت به او كرده بود بيان فرمود كه : زنهار، بر كسى كه ياورى به غير از خداوند ندارد، ستم مكنيد!
پس به روايت راوندى اين كلمات را تكرار كرد تا از جهان درگذشت :
اللّهم ارحمنى فإ نكَ كريم ، اللّهم الرحمنى فإ نّك رحيم . (262)
خدايا به من رحم كن كه تو بزرگوار هستى ، خدايا به من رحم كن كه تو مهربان هستى .
بعد از رحلت آن حضرت ، تمامى مردم بجز ((سعيد بن المسيب )) بر جنازه آن حضرت حاضر شدند و آن حضرت را به بقيع برده و در نزد عم بزرگوار و مظلومش حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام دفن كردند.
روايت شده كه چون جسم مبارك حضرت را براى غسل برهنه ساخته و روى مغتسل نهادند، بر پشت مبارك ايشان ، از آن انبانهاى طعام و ساير چيزهايى كه براى فقرا و ارامل و ايتام به دوش كشيده بود اثرها ديدند كه مانند زانوى شتر پينه بسته بود.
آن جناب را ناقه اى بود كه 22 بار با آن به حج رفته ولى يك تازيانه بر وى نزده بود. بعد از دفن حضرت ، ناقه مزبور از حظيره خود بيرون آمد و نزديك قبر آن جناب شتافت بى آنكه آن قبر را ديده باشد، و سينة خود را بر آن قبر گذاشت و فرياد و ناله سرداد و اشك از ديدگان خود فرو ريخت . خبر به حضرت امام محمدباقر دادند، تشريف آورد و به ناقه فرمود: ساكت شو و برگرد، خدا بركت دهد. ناقه به جاى خود برگشت و بعد از اندك زمانى باز به نزد قبرآمد و شروع به ناله و اضطراب كرد و تا سه روز چنين بود تا هلاك شد.(263)
از اخبار معتبره كه بر وجه عموم وارد شده ظاهر مى شود كه آن حضرت را به زهر شهيد كردند. ابن بابويه و جمعى را اعتقاد آن است كه وليد بن عبدالملك آن حضرت را زهر داده و بعضى هشام بن عبدالملك گفته اند.(264)
در مدت عمر شريف آن حضرت نيز اختلاف است و اكثرا 57 سال گفته اند. شيخ كلينى به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه حضرت على بن الحسين در وقت شهادت 75 سال داشت ، و شهادت آن حضرت در سال 95 واقع شده و بعد از امام حسين صلوات الله عليه 35 سال زندگانى كرد.(265)
اشعار ذيل ، كه منسوب به امام سجاد عليه السلام مى باشد، بيانگر وضع بسيار سخت و جگر سوز مصائب شام است :
اُقادُ ذليلا فى دمشق كاءننى
من الزنج عبدٌ غاب عنه نصير
وجدّى رسول الله فى كلّ موطنٍ
و شيخى اءمير المؤ منين وزير
يعنى در شهر شام با خوارى كشيده مى شوم ، چندانكه گويى من برده اى از زنگبار هستم كه مولايش از او غايب شده است .
و حال آنكه ، جدّ من رسول خدا صلى الله عليه و آله بر خلق جهان ، و بزرگ فاميل من اميرمؤ منان على وزير رسول خدا صلى الله عليه و آله است .(266)
سروده شاعر اهل بيت : حبيب چايچيان (حِسان )
بقيع 
مى لرزد از غيرت زمين ، از قبرزين العابدين
چون گشته لرزان ركن دين ، از قبر زين العابدين
بى سقف و ديوار و در است ، مخروبه اى حزن آور است
شب مرغ شب نالد حزين ، از قبر زين العابدين
ماه و نجوم آسمان ، بى خواب و حيرانند از آن
گويا عزا دارد زمين ، از قبر زين العابدين
بى فرش و بى كاشانه است ، گنجينه اى ويرانه است
خيزد غبار غم ببين ، از قبر زين العابدين
همچون گلى بى باغبان ، يا بوستانى در خزان
خون است قلب ناظرين ، از قبر زين العابدين
شد روح پيغمبر حزين ، زهرا بود زارو غمين
محزون اميرالمؤ منين ، از قبر زين العابدين
آخر چه شد اسلام ما، آن فرّ و جاه و نام ما
پيداست حال مسلمين ، از قبر زين العابدين
ريزم به رخسار اشك و خون ، آخر نريزم اشك چون ؟!
دارم (حسان ) داغى چنين ، از قبر زين العابدينبخش هشتم : دست انتقام حق ! 
بس تجربه كرديم در اين دير مكافات
با آل على هر كه در افتاد بر افتاد
امير قطب الدين تيمور گوركانى ، كه در كشورگشايى مانند اسكندر بود، ممالك وسيع و گوناگون را تسخير كرد و بر كفّار جزيه نهاد. وى در سال 803 به شام رفت و در حدود حلب امراى شام با او مقاتله كرده ، مغلوب و مقهور شدند و سرداران به دست او افتاده مقيّد شدند و شهر حلب مفتوح شد. سپس از آنجا لشگر به دمشق كشيد و امراى شام را مقتول ساخت و پادشاه مصر سلطان فرخ به مصر گريخت . امير تيمور به دمشق آمد و اكثر ولايت شام را غارت كرد و آنقدر غنيمت به دست لشگر وى افتاد كه از ضبط آن عاجز آمدند و در همين سال فتح شام ، بغداد را نيز به سبب مخالفت قتل عام نمود.
اينك شما اى خوانندة محترم ، اين جريان را با دقّت كامل بخوانيد:
بعد از تسخير شام ستم شاميان را گوشزد امير تيموركردند. آتش غيرت در كانون سينه اش زبانه كشيد. بزرگان شام مطيع شده بودند. به او گوشزد شدكه سلطان شام دخترى در پس پرده دارد. اميرتيمور اسباب جشن آراست و شهر شام را آذين بست و آن دختر را خواستگارى نمود. چون اسباب و وسايل آراسته شد، از هر طرف صلاى عيش دردادند و آن دختر را با مَشّاطگان به حمّام بردند و امير پيشكار خود را طلبيد و به وى فرمان داد: ناقة عريان بر درحمّام فرستد و دختر را عريان در شهر بگرداند.
چون مردم شام از اين قصّه مطّلع شدند، بزرگ و كوچك گريبان دريده و به عرض اميرتيمور رساندند كه اين چه ظلم است روا مى داريد؟
امير تيمور به حسرت نگاهى به ايشان نمود و فرمود: اين چه غوغا و فغان و شيون است ؟! منظور من ظلم به كسى نيست ، گمان كردم قانون شما چنين است كه دختر بزرگان را سر ب