از آن بحار، ج 45، ص 24.
475- المسائل المهنائيه ، ص 38، مساءله 32.
476- معجم رجال الحديث ، ج 10، ص 138، شماره 6751.
477- سير اعلام النبلاء، ج 2، ص 456.
478- ر.ك . الخصال ، ج 2، ص 477، باب 12، شماره 41.
479- تنقيح المقال ، ج 2، ص 173.
480- زينب الكبرى ، ص 87.
481- الفـتـوح ، ج 5، ص 26؛ اعـلام الورى ، ص 223؛ و ر.ك .البـدايـه والنـهـايه ، ج 8، ص 153؛ و نيز روضة الواعظين ، ص172.
482- البدايه والنهايه ، ج 8، ص 153 و ر.ك . تاريخ الاسلام ،ص 268.
483- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 295؛ و ر.ك .الكـامـل فـى التاريخ ، ج 2، ص 546؛ البدايه والنهايه ، ج 8،ص ‍ 172؛ شـرح الاخـبـار، ج 3، ص 145؛ مـزّى در تـهـذيـبالكـمال (ج 4، ص 489) گويد: ((پسر زبير صبح و شام نزد اماممى رفت و به او پيشنهاد مى كرد كه به عراق برود و مى گفت : آنها شيعه تو و شيعه پدرت هستند!)).
484- تـاريـخ ابـن عـساكر (ترجمة الامام الحسين ، تحقيق محمودى )،ص 194، شماره 249.
485- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 295. نكته شايان توجه در اين دوروايـت ايـن اسـت كـه ايـن دو راوى در پايان گفتند: ((سپس آنها سخنخويش را از ما پنهان كردند؛ و پيوسته با يكديگر آهسته صحبت مىكردند تا آنكه هنگام ظهر مردم را به سوى منى دعوت كردند. سپسحسين خانه را طواف كرد و سعى صفا و مروه به جاى آورد، موى سركـوتاه كرد و از عمره بيرون آمد. سپس به سوى كوفه راه افتاد ومـا بـا مـردم بـه مـنى رفتيم !)) اين سخن ، خلاف مشهور است كه مىگـويـد: امـام (ع ) در اوايل بامداد روز ترويه از مكه بيرون رفت وخـلاف گـفـتـار خـود امام حسين است كه فرمود: ((من بامدادان حركت مىكنم ...!)). دقت كنيد.
486- الاخبار الطوال ، ص 244.
487- نـامـش ديـنـار و كنيه اش ابوسعيد است . به خاطر شعرى كهسـرود بـه عـقـيـصـا مـلقـب گـشـت . گـروهـى از عـالمـانرجال شيعه او را در زمره ياران على (ع ) و ياران امام حسين (ع ) برشـمـرده انـد (ر.ك . مـعـجـم رجـال الحـديـث ، ج 7، ص 147، شـمـاره4461؛ تـنـقـيـح المـقـال ، ج 1، ص 419؛ مـسـتـدركـات عـلمالرجـال ، ج 3، ص 375). صـدوق روايـتـى طـولانـى را در((فـضـايل )) از وى نقل كرده است . (ر.ك . بحار، ج 39، ص 239).روايـت ديـگر، پاسخ امام حسن (ع ) به كسى است كه حضرت را بهخـاطـر صـلح بـا مـعـاويـه نـكـوهـش كـرد. ايـن پـاسـخ دربـردارندهبـيـانـاتـى مـهـم در مـوضـوع امـامـت و درباره قائم (ع ) است (ر.ك .كـمـال الديـن ، ج 1، ص 315، بـاب 29، شـماره 2). اينها همه بر((حـسـن )) بودن عقيصا و كمالات وى دلالت دارد. مامقانى در زندگىنامه عقيصا مى نويسد: ((ظاهر وى امامى نشان مى دهد... ولى دربارهوى تـمـجـيـدى نـداريـم كـه او را در زمـره افراد ((حسن )) قرار دهد،بـنـابـر ايـن او امـامـى و مـجـهـول الحـال اسـت )). (تـنـقـيـحالمـقـال ، ج 1، ص 419). خـطـيـب بـغـدادى از وى با لقب عقيصا يادكـرده و خـبـر (([بازكردن ] چشمه )) را در راه صفين و نيز سخن راهببـه امـيـرالمؤ منين (ع ) را كه گفت : (([آب ] آن چشمه را جز پيامبرىيـا جـانـشـيـن پـيـامـبـرى بـيـرون نـمـى آورد)) از اونـقـل كـرده اسـت . بـغـدادى از يـحـيـى بـن مـعـيـننقل كرده است كه وى از رشيد هجرى ، حبه عرنى و اصبغ بن نباتهبـه بدمذهبى ياد كرده و گفته است : عقيصا از آنان هم بدتر است !(تـاريـخ بـغـداد، ج 12، ص 305). شـوشترى در حاشيه سخن ابنمـعـيـن نـوشته است : گناهشان نزد يحيى شيعه بودنشان است ((و مانـقـمـوا مـنـهـم الا اءن يـؤ مـنـوا بـالله العـزيـز الحـمـيـد)) (قـامـوسالرجال ، ج 4، ص ‍ 298).
بـايـد بـگـويـيـم : نـهـايت چيزى كه از وى به ما رسيده است شيعهبـودن او مـى باشد. ولى درباره عدالت و راز نپيوستن وى به امامحسين (ع )، تاريخ ساكت است و چيزى درباره اش نمى توان فهميد!
488- تـاريـخ طـبـرى ، ج 2، ص 295؛الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 546.
489- كـامـل الزيـارات ، ص 72 و بـهنقل از آن ، بحار، ج 45، ص 85، شماره 16.
490- از ايـن سخن ابن زبير، ((كاش به مكه بيايى ))، استفاده مىشـود كـه ايـن گـفـت و گـو در مـكـه انـجـام نـشـده اسـت ، جـز ايـنـكهاحـتمال مى رود ابن زبير حسين (ع ) را تا اطراف مكه همراهى كرده وسـپـس ايـن سـخـن را گفته باشد. در اين صورت معناى جمله چنين مىشـود: ((چـنـانـچـه به مكه بازگردى )). اين چيزى است كه روايتىبعدى نيز بدان اشعار دارد.
491- تـل اعـفـر: جايى است از سرزمين ربيعه (ر.ك . بحار، ج 45،ص 86).
492- كـامـل الزيـارات ، ص 73 و بـهنقل از آن ، بحار، ج 45، ص 85 ـ 86، شماره 17.
493- همان ، ص 86 ، شماره 18.
494- لهوف ، ص 101.
495- ر.ك . حـيـاة الامـام الحـسـيـن بـن عـلى ، ج 3، ص 52 بـهنقل از مرآة الزمان فى تواريخ الاعيان .
496- شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 16، ص 102.
497- حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 311.
498- تـاريـخ از هـنـگـام خـوددارى امـام (ع ) از بيعت با يزيد، سهديـدار را بـراى عـبـدالله عـمـر بـا آن حـضـرتنـقـل كـرده اسـت : ديـدار نـخست در ابواء، ميان مكه و مدينه ، ميان ابنعمر و ابن عباس (يا ابن عياش ) از يك سو و ميان ابن زبير و امام (ع) از سوى ديگر بود (ر.ك . تاريخ ابن عساكر، ترجمة الامام الحسين، تـحـقـيـق مـحـمـودى ، ص 200، شـمـاره 254). در بـخـش نخست اينپـژوهـش گذشت كه اين ديدار واقع نشد، زيرا امام و پسر زبير درراه مـدينه ـ مكه با يكديگر ديدار نكردند. ديدار دوم در مكه و ديدارسـوم پس از خروج امام (ع ) از مكه صورت گرفت . (ر. ك . تاريخابن عساكر، ص 192ـ193، شماره 246).
499- ر.ك . الفـتـوح ، ج 5، ص 26ـ27؛مـقـتـل الحسين ، خوارزمى ، ج 1، ص 278ـ281. سيد بن طاووس نيزبـخـشـى از ايـن روايـت را در لهـوف (ص 102)نقل كرده است .
500- ر.ك . حـاشـيـه پـايان اين روايت زير عنوان ((تحرك عبداللهبن عباس )) در اوايل اين فصل .
501- ابـن كـثـير مى نويسد: ((معاويه هنگامى كه آهنگ گرفتن بيعتبـراى يـزيـد را كـرد، صـدهـزار بـرايـش ‍ فرستاد...)). (البدايهوالنـهـايـه ، ج 8، ص 83). ابـن اثـيـر مـى نـويـسـد: ((معاويه آهنگگـرفـتـن بـيـعـت بـراى پسرش يزيد را كرد، آنگاه صد هزار درهمبـراى ابـن عـمـر فـرسـتـاد و او پـذيـرفـت ...)).(الكامل ، ج 2، ص 509).
502- سنن ترمذى ، ج 4، ص 144.
503- ر.ك . الجامع لاحكام القرآن ، ج 1، ص 187، شرط يازدهم ازشرايط امامت .
504- امالى صدوق ، ص 215، مجلس سى ام ، حديث شماره 1.
505- دلائل الامامه ، ص 184، شماره 102/3.
506- از آن جمله عبدالرحمن بن عمرو بن يُحمد، ابوعمرو شامى است .ايـن اوزاعـى در سـال 88 ه‍ . ق يـعـنـى 27سـال پـس از شـهـادت امـام حـسـيـن (ع ) بـه دنـيـا آمـد و درسال 157 ه‍ درگذشت . وى در اوزاع دمشق سكونت داشت . از او مشهوراست كه گفت : ما عطا دريافت نكرديم مگر پس از آنكه بر نفاق علىگـواهـى داديـم و از او بـيـزارى جـسـتـيـم ؛ و از مـا پـيـمان هاى سختگرفتند.
بنابراين ، اين اوزاعى ، امام حسين (ع ) را نديده است .
مـامـقـانى گمان برده است كه لقب اوزاعى منحصر در همين عبدالرحمناسـت و مـى گويد: ((اين لقب تنها مخصوص عبدالرحمن ، معروف بهاوزاعـى اسـت و هـرگـز كـسـى جـز او را نـديـده ايـم )). (تـنـقـيـحالمقال ، ج 3، ص ‍ 46). ولى قضيه چنين نيست . زيرا ابوايوب مغيثبن سُمّى اوزاعى نيز از آن جمله است . (ر. ك . الانساب 