هنه در بازار مى گردانيد؟! شاميان گفتند: كدام بى دين چنين عملى را به ناموس يك مسلمان روا مى دارد؟!
اميرتيمور گريبان دريد و اشك از ديده فرو باريد و گفت : اى نامسلمانان بى حيا و يزيد پرستان پر جفا! اولاد كدام پادشاه نجيبتر از اولاد رسول خداست ؟ و كدام بزرگ عزيزتر از دختر فاطمه زهراست ، كه ايشان را بر شترهاى برهنه سوار كرده و در بازارها گردانديد و نخلهايى را كه جبرئيل آب داده بود از پا درآورديد، و خيمه هاى آنان را سوزانديد.
سپس گفت : اى طايفه بى حميّت ! با آنكه شما ديديد فرزندان احمد مختار را بناحق شهيد كردند، زمانى كه دختران پيغمبر خدا را به اين ديار آوردند، بازارها را آذين بستيد و به تماشاى عترت پيغمبر آمديد. افسوس ! افسوس ! كه آن روز در جهان نبودم تا آن بى ناموسان را قطع نسل كنم .
اى شاميان ، به خدا فراموش نمى كنم اهل بيت رسول خدا را هنگامى كه چون عِقدِ گهر ايشان را به يك ريسمان بسته مانند اسيران روم و فرنگ پيش ‍ يزيد حرام زاده برديد. اى شاميان ، آن روز در مجلس يزيد فرنگى به تعصّب آمد، لعنت خدا بر آبا و اجداد شما باد كه حميّت نكرديد. شاميان از سخنان وى سر به زير افكنده جوابى ندادند.
سپس گفت : اى گروه مرتد نامقبول و اى دشمنان خدا و رسول ! برهنگى و اسيرى يك دختر شامى بر شما گران آمد، آن وقت اينكه شما دختران فاطمه را در شام بگردانيد بر پيغمبر گران نمى باشد؟! پس به سر برهنگان و دلاوران اشاره كرد كه آن مردم را قتل عام كنند و شام را ويران كرد و به نيران فرستاد، و شهر شام كنونى در عهد سلاطين متاءخّرين آباد شد.(267)
مدح و مصيبت حضرت رقيّه سلام الله عليها 
بود و در شهر شام از حسين دخترى
آسيه فطرتى ، فاطمه منظرى
تالى مريمى ، ثانى هاجرى
عفّت كردگار، عصمت اكبرى
لب چو لعل بدخش ، رخ عقيق يمن
او سه ساله ولى عقل چلساله داشت
با چهل ساله عقل روى چون لاله داشت
هاله برده ز رخ ، رخ چو گل ژاله داشت
لاله روى او همچو مه هاله داشت
ژاله آرى نكوست ، بر گل نسترن
شد رقيّه ز باب نام دلجوى او
نار طوركليم ، آتش روى او
همچو خير النساء، خصلت و خوى او
كس نديده است و چون چشم جادوى او
نرگسى در ختا، آهويى در ختن
گرچه اندر نظر طفل بود و صغير
گر چه مى آمدى از لبش بوى شير
ليك چون وى نديد چشم گردون پير
دخترى با كمال ، اخترى بى نظير
شوخ و شيرين كلام ، خوب و نيكو سخن
از نجوم زمين تا نجوم سما
ديد در هجر او تربيت ماسوى
قره العين شاه ، نور چشم هدا
هم ز امرش روان ، هم ز حكمش بپا
عزم گردون پير نظم دهر كهن
بر عموها مدام زينت دوش بود
عمّه ها را تمام زيب آغوش بود
خواهران را لبش چشمة نوش بود
خرديش را خرد حلقه در گوش بود
از ظهور ذكا، وز وفور فتن
بس كه نشو و نما با پدر كرده بود
روى دامان او، از و پرورده بود
بابش اندر سفر همره آورده بود
پيش گفتار او، بنده پرورده بود
از ازل شيخ و شاب تا ابد مرد و زن
ديده در كودكى ، سرد و گرم جهان
خورده بر ماه رخ سيلى ناكسان
كتف و كرده هدف ، بر سنان سنان
در خرابه چه جغد ساخته آشيان
يا چه يعقوب و در كنج بيت الحزن
از يتيمى فلك كار او ساخته
رنگ و رخساره را از عطش باخته
از فراق پدر گشته چون فاخته
بانگ كوكوى او، شورش انداخته
در زمين و زمان از بلا و محن
داغ تبخاله را پاى وى پايدار
طوق و درگردنش از رسن استوار
وز طپانچه بُدَش ارغوانى عذار
گريه طوفان نوح ، ناله صوت هزار
نه قرارش بجان ، نى توانش به تن
در خرابه سكون ساخته در كرب
شور اَيْنَ اءبى ؟ كار او روز و شب
شامگاهان به رنج ، روزها در تعب
اى عجب اى سپهر از تو ثمّ العجب
تا كجا دون نواز شرمى از خويشتن
قدرى انصاف و كن آخر از هرزه گرد
عترت مصطفى وينقدر داغ و درد
شد زنانشان اسير يا كه شد كشته مرد
آخر اين بيگناه طفل بيكس چه كرد
تا كه شد مبتلا اينقدر در فتن
در خرابه شبى خفته و خواب ديد
آفتابى به خواب رفت و مهتاب ديد
آنچه از بهر وى بود و ناياب ديد
يعنى اندر به خواب طلعت باب ديد
جاى در شاخ سرو كرده برگ سمن
شاهزاده به شه مدّتى راز داشت
با پدر او بهرراه دمساز داشت
ناگهانش ز خواب بخت بد باز داشت
آن زمان با غمش چرخ و دمساز داشت
گشت و بيدار و ماند شكوه اش در دهن
در سراغ پدر كرد و آن مستمند
باز و چون عندليب آه و افغان بلند
عرش را همچه فرش در تزلزل فكند
ساخت چون نى بلند ناله از بندو بند
جامه جان ز نو چاك و زد در بدن
زد درآن شب به شام برق آهش علم
سوخت برحال خويش جان اهل حرم
باز اهل حرم ريخت از غم به هم
گشته هريك ز هم چاره جو بهر غم
اُمّ كلثوم را زينب ممتحن
ناله وى رسيد چون به گوش يزيد
كرد بهرش روان راءس شاه شهيد
آن يتيم غريب چون سر شاه ديد
زد به سر دست غم وز دل آهى كشيد
همچو صامت (268) پريد مرغ روحش ز تن<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:803.txt">شجره خانوادگى حضرت رقيّه عليهاالسلام</a><a class="text" href="w:text:804.txt">زبان حال زينب كبرى  </a></body></html>
فصل اول : شجره خانوادگى حضرت رقيّه عليهاالسلام
از مقامات معروف و مشهور در دمشق ، مرقد حضرت رقيّه دختر خردسال حضرت ابى عبدالله الحسين است ، كه در ششم صفرسال 61 هجرى ، در خرابه شام ، از شدّت سوز و گداز در فراق پدر، جان به جان آفرين سپرد.
فرزندان امام حسين عليه السلام  
با ملاحظه كتب و اقوال گوناگون ، مجموع فرزندانى كه به آن امام مظلوم نسبت داده شده هشت دختر است ، كه فاطمه كبرى و فاطمه صغرى و زبيده و زينب و سكينه و آن دختر كه در خرابه وفات كرد (كه بعضى نامش را زبيده و بعضى رقيّه گفته اند) و ام كلثوم و صفيه باشند.
و سيزده پسر: اول على اكبر، دوم على اوسط، سوم على اصغر، چهارم محمّد، پنجم جعفر، ششم قاسم ، هفتم عبدالله ، هشتم محسن ، نهم ابراهيم ، دهم حمزه ، يازدهم عمر، دوازدهم زيد، و سيزدهم عمران بن الحسين عليه السلام .
زياده بر اين نيز نسبت داده اند كه قولى بسيار ضعيف است .
مرحوم آيه الله حاج ميرزا حبيب الله كاشانى (ره ) پس از ذكر مطالب فوق مى گويد: اعتقاد مؤ لّف آن است كه بر تقدير صحت ماءخذ، اين تعدّد در اسم بوده نه در مسمّى ، زيرا كه آن حضرت به قلّت اولاد معروف بوده است ، پس ‍ تواند بود كه دو اسم يا زيادتر از اسامى مذكور، براى يك تن باشد و نيز محتمل است كه بعضى از اينها نبيره هاى آن بزرگوار باشند. چنانكه محتمل است كه بعضى از آنها منسوبان او از بنى هاشم باشند. چه ، آن مظلوم ، پدر يتيمان و متكفّل امر ايشان بود (269) آن دخترى كه در خرابه شام از دنيا رحلت فرموده و شايد اسم شريفش رقيّه عليه السلام بوده و از صباياى خود حضرت سيدالشهدا عليه السلام بوده چون مزارى كه در خرابه شام است منسوب است به اين مخدّره و معروف است به مزار ست رقيّه .(270)
تحقيقى كوتاه درباره حضرت رقيّه عليه السلام  
كلمة رقيّه ، در اصل از ارتقاء به معنى ((صعود به طرف بالا و ترقّى )) است .
اين نام قبل از اسلام نيز وجود داشته ، مثلا نام يكى از دختران هاشم (جدّ دوم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ) رقيّه بوده است ، كه عمة پدر رسول خدا رقيّه مى شود.(271)
نخستين كسى كه در اسلام ، اين نام را داشت ، يكى از دختران رسو