ده انتقام بگير.
وقتى يزيد اين را شنيد بدنش به لرزه در آمد و نزديك بود كه بندهايش از يكديگر بگسلد.
پس از من سبب گريه اهل بيت عليه السلام را پرسيد و سر آن حضرت را به خرابه نزد آن صغيره فرستاد و گفت : سر را نزد آن صغيره بگذاريد، باشد كه با ديدن آن تسلى يابد. ملازمان يزيد سر حضرت سيدالشهدا عليه السلام را برداشته به در خرابه آمدند. چون اهل بيت دانستند كه سر امام حسين عليه السلام را آورده اند، تماما به استقبال آن سر شتافتند و سر امام حسين عليه السلام را از ايشان گرفته و اساس ماتم را از سر گرفتند، بويژه زينب كبرى عليه السلام كه پروانه وار به دور آن شمع محفل نبوت مى گرديد. پس ‍ چون نظر آن صغيره بر سر مبارك افتاد پرسيد: ((ما هذا الراس ؟)) اين سر كيست ؟ گفتند: ((هذآراس ابيك )) اين ، سر مبارك پدر توست . پس آن مظلومه آن سر مبارك را از طشت برداشت و در برگرفت و شروع به گريستن نمود و گفت : پدر جان ، كاش من فداى تو مى شدم ، كاش قبل از امروز كور و نابينا بودم ، و كاش مى مردم و در زير خاك مى بودم و نمى ديدم محاسن مبارك تو به خون خضاب شده است . پس اين مظلومه دهان خود را بر دهان پدر بزرگوار خود گذاشت و آن قدر گريست كه بيهوش شد.
چون اهل بيت عليه السلام آن صغيره را حركت دادند، ديدند كه روح مقدسش از دنيا مفارقت كرده و در آشيان قدس در كناره جده اش فاطمه زهرا عليه السلام آرميده است .
چون آن بى كسان اين وضع را ديدند، صدا به گريه و زارى بلند كردند، و عزاى غم و زارى را تجديد نمودند
آن دخترى كه در خرابه شام از دنيا رحلت فرموده و شايد اسم شريفش رقيه عليه السلام بوده ، و از صباياى خود حضرت سيدالشهدا عليه السلام بوده چون مزارى كه در خرابه شام است منسوب به اين مخدره و معروف به مزارست رقيه عليه السلام است . (289)
دختر حضرت سيدالشهدا عليه السلام و وفات او در خرابه شام و مكالماتش ‍ با حضرت زينب عليه السلام و رحلت او و غسل دادن زينب و ام كلثوم عليه السلام او را و آن كلمات و اخبار كه از آن صغيره نوشته اند، كه سنگ را آب و مرغ و ماهى را كباب مى كند و معلوم است حالت حضرت زينب عليه السلام چه خواهد بود. نوشته اند آن دختر سه ساله بود بعضى نامش را زينب و بعضى رقيه عليه السلام و بعضى سكينه عليه السلام دانسته اند.
و عده اى نوشته اند به دستور يزيد، عمارتى ساختند و واقعه روز عاشورا و حال شهدا و اسيرى اسرا را در آنجا نقش كردند و اهل بيت عليه السلام را به آنجا وارد كردند، و اگر اين خبر مقرون به صدق باشد حالت اهل بيت عليه السلام و محنت ايشان را در مشاهدات اين عمارات جز حضرت احديت نخواهد دانست . (290)
زبان حال زينب كبرى  
از دست من گرفته خرابه رقيه را
من بى رقيه سوى عزيزيان نمى روم
دارم خجالت از پدر تا جدار او
بى طوطى عزيز غزلخوان نمى روم
همره نباشدم من دلخون رقيه را
بى همسفر رقيه گريان نمى روم
جان داد در خرابه ز بس ريخت اشك غم
با دست خالى سوى شهيدان نمى روم
شعر از ناشناس
پس آن دختر سيد مختار، و نبيره ولى كردگار، در آن خرابه بى چراغ در شب تاريك بر روى خاك و ريگ بماند. على الصباح به اذن يزيد لعنه الله عليه ، آن غريبه را در خرابه دفن كردند.
من منتظر در كنج ويران تا كه گويند  
باب رقيه ناگهان وارد ز در شد  
شمع وجود اندر خرابه جلوه گر شد
در پرتوش پروانه اى بى بال و پر شد
صبح اميد كودكى گرديد طالع
شام غريبانش در آن ساعت سحر شد
آتش گرفت از عشق طفل بينوايى
خاكستر او سرمه اهل نظر شد
جز جان نداشت از بهر مهمان عزيزش
آن هم فداى مقدم راس پدر شد
مى گفت : اى بابا بيا، روزم سياه است
جان پدر، طولانى آخر اين سفر شد
من منتظر در كنج ويران تا كه گويند
باب رقيه ناگهان وارد ز در شد
بابا بيا جان رقيه بر لب آمد
از ضرب سيلى ديگر از خود بيخبر شد
بابا بيا از كعب نى پا تابه سر شد
نيلى تمام پيكرم پا تا به سر شد
بابا ندارم گوشه ويران غذايى
بابا غذاى دخترت خون جگر شد
پرپر شد آن گل پيش چشم باغبانش
روحش به پيش زينب از پيكر بدر شد
بلبل كنار گل كجا خوابيده هرگز
يا از كنار گل كجاى جاى دگر شد؟
دردانه شه شد (رضائى ) پيش بابا
در ماتم او عالمى زير و زبر شد
پرچم اسيرى  
مجنون صفت به دشت و بيابان دويده ام
اكنون به كوى عشق تو جانا رسيده ام
در راه عشق تو شده پايم پر آبله
از بس كه روى خار مغيلان دويده ام
تنها نشد ز داغ تو موى سرم سفيد
همچون هلال از غم عشقت خميده ام
ديوانه وار بر سر كويت گر آمدم
منعم مكن كه داغ روى داغ ديده ام
من پرچم اسيرم و، بار غم تو را
از كوفه تا به شام به دوشم كشيده ام
عمرم تمام گشته عزيزم در اين سفر
دست از حيات خويش حسينم بريده ام
بس ظلمها كه شد به من از خولى و سنان
بس طعنه ها ز مردم نادان شنيده ام
گاهى چو بلبل از غم عشق تو در نوا
گاهى چو جغد گوشه ويران خزيده ام
ديدى به پاى تخت يزيد از جفاى او
چون غنچه ، پيرهن به تن خود دريده ام
گنج تو را به گوشه ويران گذاشتم
چون اشك او فتاد رقيه ز ديده ام
مى گفت و مى گريست (رضايى ) ز سوز دل
اشكم به خاك پاى شهيدان چكيده ام
طفل يتيم  
مگر طفل يتيمى مى كند ياد از پدر امشب
كه خواب از شوق در چشمش نيايد تا سحر امشب
پناه آورده در ويرانه امشب طاير قدسى
كه از بى آشيانى سر كشد در زير پر امشب
چه شد ماه بنى هاشم ، چه شد اكبر، چه شد قاسم ؟
سكينه بى پدر گرديد و ليلا بى پسر امشب
شهيدان راه فتاده در ميان خاك و خون بينى
يتيمان را ميان خيمه زار و خونجگر امشب
به روز قتل شه گر آيه (و الليل ) شد پيدا
ز سر شد آيه (و الشمس ) هر سو جلوه گر امشب
نگاهى اى امير كاروان سوى اسيران كن
كه خواهر بى برادر مى رود سوى سفر امشب
(رسا) را از در احسان مران اى خسرو خوبان
نثار خاك راهت جان كند با چشم تر امشب
سخن گفتن سر بريده امام حسين عليه السلام  
آيه الله العظمى ميرزا حبيب الله شريف كاشانى (متوفاتى 1340 هجرى قمرى ) مى نويسد:
يكى از زنان شام سنگى برداشت و به سر مقدس امام حسين عليه السلام زد و حضرت از بالاى نيزه فرمود: اناالمظلوم . (291)
نيز نقل مى كند: حضرت زينب كبرى عليه السلام توجه به سر بردار نمود، حضرت به وى فرمود:
يا اختاه اصبرى فان الله معنا. يعنى خواهر جان ، صبر كن كه خدا با ماست . (292)
در سر الاسرار نوشته حاج شيخ عبدالكريم (ص 306)، و نيز منهاج الدموع ص 385 و كتاب عوالم (ص 169) آمده است كه منهال گفت :
سوگند به پرودگار، ديدم سر امام حسين عليه السلام در شهر شام بالاى نيزه مكرر مى فرمود: لاحول و لاه قوه الا بالله (293)
سر امام حسين عليه السلام با دخترش - رقيه عليه السلام - سخن مى گويد
در كتاب بحر الغرائب ، جلد 2، قريب به اين مضامين مى نويسد: حارث كه يكى از لشگريان يزيد بود گفت : يزيد دستور داد سه روز اهل بيت عليه السلام را در دم دروازه شام نگاه بدارند تا چراغانى شهر شام كامل شود. حارث مى گويد: شب اول من به شكل خواب بودم ، ديدم دخترى كوچك بلند و نگاهى كرد. ديد لشگر از خستگى راه خوابيده اند و كسى بيدار نيست ، اما فورا از ترسش بازنشست و باز بلند شد و چند قدم آمد به طرف سر امام حسين عليه السلام كه بر درختى كه 