ى دشت كربلا باشد
نگر كه زخم به پايش برون بود از حد
به روى خار مغيلان دويده او بى حد
طبق بعضى روايات ، بعد از رحلت حضرت رقيه عليه السلام يزيد دستور داد چراغ و تخته غسل را ببرند، و او را با همان پيراهن كهنه اش كفن كنند.
زنان شام ازدحام كردند و در حاليكه سياه پوش شده بودند براى بدرقه اهل بيت عليه السلام از خانه ها بيرون آمدند. صداى ناله و گريه آنها از هر سو شنيده مى شد و با كمال شرمندگى با اهل بيت عليه السلام وداع نمودند، و با كاروان اهل بيت عليه السلام پيدا بود، مردم شام گريه مى كردند. (299)
زينب كبرى عليه السلام از اين فرصت استفاده هاى بسيار كرد. از جلمه اينكه هنگام وداع ، ناگاه سر از هودج بيرون آورد و خطاب به مردم شام فرمود:
((اى اهل شام ، از ما در اين خرابه امانتى مانده است ، جان شما و جان اين امانت . هرگاه كنار قبرش برويد (او در اين ديار غريب است ) آبى بر سر مزارش بپاشيد و چراغى در كنار قبرش روشن كنيد)) (300)
رفتيم و ماند نزد شما يادگار ما
جان شما و دخترك گلعذار ما
رفتيم و ماند خاطره اى سخت جانگداز
ز اين شهر پر بلا، به دل داغدار ما
ما با رقيه آمده اكنون كه مى رويم
ديگر رقيه اى نبود در كنار ما
براى حضرت رقيه عليه السلام كفن آورده ام  
مداح اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام آقاى حاج اسدالله سليمانى نقل كردند:
از مرحوم حسن ذوالفقارى مداح تهرانى و از شاعر اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام آقاى حاج غلامرضا سازگار نقل شده است كه گفت : از كسى شنيدم اين قضيه را نقل كرده است كه ، براى زيارت حضرت رقيه عليه السلام به شام رفته بودم و يك روز در حرم مطهر ايستاده و مشغول زيارت خواندن مجذوب خود كرد. ديدم مى خواهد يك تكه پارچه سفيد را روى ضريح بيندازد ولى نمى تواند. جلو رفتيم و گفتم : دختر جان ، چه مى خواهى بكنى ؟ لبش را گشود، ديدم آذرى زبان است ، با پدر و مادرش ‍ آمده است . گفتم : همه براى حضرت رقيه عليه السلام اسباب بازى مى آورند، تو چرا پارچه آورده اى ؟
گفت : پدر و مادرم - و آنها را نشان داد - به من گفتند حضرت رقيه عليه السلام كفن ندارد، من براى او كفن آورده ام
كنج خرابه شد قفسم اى گل عزيز
نى آب خوردم و نه كسى داد دانه ام
بال و پرم ز سنگ حوادث شكسته شد
از بس كه شمر شوم زده تازيانه ام
نيلى ز ضرب سيلى شمر است صورتم
جاى طناب بسته به بازو نشانه ام
بابا رقيه را خرابه گذاشتم
باشم خجل ز روى تو باب يگانه ام
جان داد در خرابه بى سقف دخترت
آن كودك يتيم تو آن نازدانه ام
گاهى به روى خوار مغيلان دويده ام
گاهى زدند كعب سنان را به شانه ام
گاهى بهانه تو گرفتم پدر به شام
آتش گرفت عمه ام از اين بهانه ام
ديدى كجا كشاند فلك عاقبت مرا
با من چه ها نكرد پدر جان زمانه ام
آتش به كاخ زاده سفيان زدم پدر
با ناله سحر گه و آه شبانه ام
مى گفت صبح و شام (رضائى ) ز جان و دل
تا زنده ام غلام همين آستانه ام
آمدم ببينم آيا زخمهاى پايت خوب شده است يا نه ؟  
جناب حجه الاسلام و المسلمين سيد عسكر حيدرى از طلاب حوزه علميه زينبيه شام (301) نقل كردند:
در سال 1356 شمسى بعد از نماز كنار ضريح با صفاى حضرت رقيه عليه السلام منظره عجيبى ديدم .
پير مردى ترك از اهالى تبريز را ديدم كه به ضريح مطهر چسبيده و هى فرياد مى زند و گريه مى كند. مردم هم كه اين منظره را مى ديدند گريه مى كردند. يك غوغايى به وجود آمده بود.
پيرمرد با زبان تركى با دختر امام حسين عليه السلام صحبت مى كرد و اشك مى ريخت . چون من تركى بلد نبودم به كسى كه زبان تركى بلد بود گفتم اين مرد چه مى گويد؟ گفت او مى گويد: رقيه جان ، مدتهاست اسم نوشته ام و چند سال است كه آرزو مى كردم به شام بيايم . تقاضاى من اين نيست كه بچه ام را شفا بدهى يا وضع دنيوى و ماديم خوب شود يا در قيامت دستم را بگيرى . نه ، نه ، براى هيچ كدام نيامده ام . تنها آمده ام ببينم حالت چه طور است ؟ بدنت خوب شده يا نه ؟ آيا آبله پاهايت خوب شده ؟ قلبت خوب شده ؟ برويم ايران ، به تبريز برويم تا آنجا صحن شما را طلا كنم ، جان خود را به شما فدا كنم . اينها را مى گفت و گريه مى كرد و متوسل بود.
به خودم گفتم كاش اين عقيده و اخلاص را من مى داشتم .
چه خوابى اى خدا بود؟ نواى نينوا بود  
فرشته بهشتم ، ترا كجا بهشتم
چه بود سر نوشتم به خون دل نوشتم
بخواب جاودانه رقيه ام رقيه
به دامنم مكانت گرفته گرد جانت
تمام همرهانت به نقطه دهانت
نگاهها نشانه ، رقيه ام ، رقيه
پدر مگر كجا بودى ؟ به دردت آشنا بود
چه خوابى اى خدا بود؟ نواى نينوا بود
گرفته اى بهانه ، رقيه ام ، رقيه
ز جمع ما گسستى ، دل همه شكستى
از اين قفس برستى ، بر آن چمن نشستى
به خواندن ترانه ، رقيه ام ، رقيه
رقيه اسيرم ، بپا شو اى صغيرم
به دامنت بگيرم ، به پيش تو بميرم
كجا شدى روانه رقيه ام ، رقيه
ببين قد كمانم ، بر آسمان فغانم
بسوخت استخوانم ، نبود اين گمانم
ز گردش زمانه ، رقيه ام ، رقيه
دل حرم كباب است ، به نغمه رباب است
بگويمش ثواب است رقيه ام به خواب است
بپا شوى تو يا نه ؟ رقيه ام ، رقيه
چو بى پدر شدى تو نه در بدر شدى تو
نه خون جگر شدى تو، كه شعله وريشه ى تو
ز سوز تازيانه ، رقيه ام ، رقيه
زير ضرب تازيانه  
اى گل گلزار پيغمبر كجا افتاده اى
از گلستانت چه شد كاين سان جدا افتاده اى
آمد از گلزار يثرب شاخه اى در كربلا
در دمشق از شاخسار كربلا افتاده اى
از مدينه بر سر دوش پدر تا نينوا
در بيابانهاى شام از ناقه ها افتاده اى
بر سرت هر دم شبيخون زد نهيب ساربان
زير ضرب تازيانه از جفا افتاده اى
عمه معصومه ات شيون كنان دنبال تو
بارها، برخارها، ديدت زپا افتاده اى
يك زمان در قحط آب ، و يك زمان در منع نان
وز اسيرى در هزاران ماجرا افتاده اى
خواب در چشمت نمى رفت از جفاى ظالمان
نيمه شب در خواب خوش امشب چرا افتاده اى
چون شدى دلتنگ از زندگى رفتى به خواب
گفتى اى بابا جدا از جمع افتاده اى
ناله ها كردى زهجران گل اى مرغ بهشت
تا كه گفتى شهر شام اندر عزا افتاده اى
كاخ مى لرزيد، و مى لرزيد آن جبار مست
گفت در دل طفل را آن سر، دوا افتاده اى
يا نوايت هم نوا بود آسمانها و زمين
ناگهان ديدند - آوخ - از نوا افتاده اى
از فغان زينب معصومه اندر مرگ تو
ناله هاى آتشين در هر فضا افتاده اى (302)
گنج ميثاقم كه مى باشد مكان ويرانه ام
شمع عهدم ، جمله جانها بود پروانه ام
طالع نيك اختر عشقم به برج اشتياق
در كف غواص بحر دل در يكدانه ام
طاير لاهوت مسكن ، مرغ علوى آشيان
اين منم ، گر عالم ناسوت شد كاشانه ام
بر در ميخانه وحدت ز لطف مى فروش
باده خوار عشق را من بهترين پيمانه ام
هدهد زرين پر سيمرغ قاف ز فعتم
قرب من بنگر فراز سدره آمد خانه ام
آن ز پا افتاده هجرم كه در شام وصال
بر تسلاى دلم آمد به سر جانانه ام
جلوه قدس است در باغ جنان آيينه ام
پنجه حور است بر گيسوى مشكين شانه ام
طوطى شيرين زبان شكرستان نهال
باز دست آموز شاهم زينب شاهانه ام
باغ ياسين را ز حسن سرمدى پيرايه ام
دوحه گلزار طاها را بهين ريحانه ام
روى گلگون ز سيلى گشت نيلى از عدو
تا ز كعب نى يك سو افتاد كتف و شانه ام
بر سر خا