ر مغيلان پا فشاريهاى من
شد سبب تا عقل هر فرزانه شد ديوانه ام
گفت (فرخ ) تا شفاعتخواه او گردم بحشر
آشناى محضر عشقم ، نه من بيگانه ام (303)
مجلس عزاى حضرت زينب كبرى عليه السلام در شام و روضه خواندن ايشان
پيش از اين بيان شد كه يزيد تغيير مسلك داد. به روايت ابى مخنف و ديگران ، وى امام زين العابدين عليه السلام را بين ماندن شام و حركت به سوى مدينه مخير نمود. آن حضرت به پاس تكريم عليا مخدره زينب عليه السلام فرمود: بايستى در اين باب با عمه ام زينب عليه السلام صحبت كنم ، چون پرستار يتيمان و غمگسار اسيران ، اوست . يزيد از اين سخن بر خود لرزيد. چون آن حضرت با زينب كبرى عليه السلام سخن در ميان نهاد، فرمود: هيچ چيز را بر اقامت در جوار جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله اختيار نخواهم كرد، ولى اى يزيد بايستى براى ما خانه اى خالى بنمايى كه مى خواهيم به مراسم عزادارى بپردازيم ، زيرا از هنگامى كه ما را از جسد كشتگان خود جدا نمودند نگذاشته اند كه بر كشتگان خود گريه كنيم ، و بايستى هر كس از زنان كه مى خواهد بر ما وارد بشود كسى او را منع ننمايد. يزيد از اين سخنان بر خود لرزيد، و بسى بيمناك شد، چون مى دانست آن مخدره در آن مجلس ، يزيد و ساير بنى اميه را با خاك سياه برابر نموده و بغض و عداوت او را در قلوب مردم مستقر خواهد كرد و آثار آل محمد صلى الله عليه و آله را تازه خواهد نمود، و زحمات او و پدرش را كه مى خواسته اند آثار آل محمد صلى الله عليه و آله را نابود كنند به باد فنا خواهد داد. ولى از اجابت چاره نديد، فرمان داد تا خانه وسيعى براى آنها تخليه كردند و منادى ندا كرد: هر زنى مى خواهد به سر سلامتى زينب عليه السلام بيابد مانعى ندارد. چون اين خبر منتشر شد به روايت عوالم ، زنى از هاشميه در شام نماند مگر آنكه در مجلس حضرت زينب عليه السلام حاضر گرديد.
زنان امويه و بنات مروانيه نيز با زينب و زيور وارد مجلس شدند. اما چون آن منظره رقت آور را مشاهده كردند يكباره زيورهاى خود را ريخته و همگى لباس سياه مصيبت در بر كردند و از زنان شام جمع كثيرى به آنها پيوستند و همى ناله و عويل از جگر بر كشيدند و جامه ها بر تن دريدند و خاك مصيبت بر سر ريختند و موى پريشان كرده صورتها بخراشيدند، چندانكه آشوب محشر برخاست و بانگ وزراى به عرش رسيد، در آن وقت زينب كبرى عليه السلام به روايت بحار انشاد اين اشعار نمود و قلب عالم را كباب نمود. از مرثيه آن مخدره گفتى قيامتى بر پا شد.
فرمود: اى زنان شام ، بنگريد كه اين مردم جانى شقى ، با آل على عليه السلام چگونه معامله كردند و چه به روز اهل بيت مصطفى صلى الله عليه و آله در آوردند؟ اى زنان شام ، شما اين حالت و كيفيت را ملاحظه مى نماييد، اما از هنگامه كربلا و رستخيز روز عاشورا و حالت عطش اطفال و شهادت شهدا و برادرم و حالات قتلگاه بى خبر هستيد و نمى دانيد كه از ستم كوفيان بيوفا و پسر زياد بيحيا و صدمات طى راه ، بر اين زنان داغدار و يتيمان دل افگار و حجت خدا سيد سجاد عليه السلام چه گذشت ؟
زنان شام و هاشيمات از مشاهده اين حال و استماع اين مقال جملگى به ولوله در آمدند. (304)
آنان تا مدت هفت روز مشغول ناله و سوگوارى بودند و افغان به چرخ كبود رسانيدند.
در بحر المصائب گويد: آن مخدره در آن وقت روى به بقيع آورده و اين اشعار را خطاب به مادر قرائت نمود، چنانكه گفتى آسمان و زمين را متزلزل ساخت . به نظر حقير، اين اشعار هم زبان حال است كه به آن مخدره نسبت داده اند.
ايا ام قد قتل الحسين بكربلا
ايا ام ركنى قد هوى وتزلزلا
ايا ام قد القى حبيبك بالعرا
طريحا ذبيحا بالدما مغسلا
ايا ام نوحى فالكريم على القنا
يلوح كالبدر المنير اذا نجلا
و نوحى على النحر الخضيب و اسكبى
دموعا على الخد التريب مرملا
در اين وقت زنان شام هر يك به تسلى و دلدارى اهل بيت پرداختند. (305)بخش دهم : رحلت جانسوز حضرت رقيه عليه السلام در سروده شاعران 
ماجراى رحلت جانسوز حضرت رقيه عليه السلام را، شاعران بسيارى ، در قالب مثنوى و قصيده و غزل و ترجيع بند، به نظم در آورده اند كه پاره اى از آنها را پيش از اين در خلال بخشهاى گذشته آورديم . برخى از شاعران ماجراى رحلت آن نازدانه را، از آغاز تا پايان به گونه مفصل گزارش كرده اند، كه آن ها را يكجا در اين بخش گرد آورده ايم .
اينك اين شما شيفتگان خاندان عصمت و طهارت عليه السلام ، و اين هم شرح قصه درگذشت جانگداز دردانه ابا عبدالله الحسين عليه السلام در خرابه شام :
1.  
سراينده : عبدالله مخبرى فرهمند

روزگار آتش بيداد افروخت
دست كين خيمه و خرگاه تو سوخت
كودكى را كه پدر در سفر است
روز و شب ديده حسرت به در است
تا زمانى كه بود چشم به راه
دلش آزرده بود خواه نخواه
هر صدايى كه ز در مى آيد
به گمانش كه پدر مى آيد
باز چون ديده ز در برگير
گريد و دامن مادر گيرد
همه كوشند ز بيگانه و خويش
بهر دلجوى او بيش از پيش
آن يكى خندد و بوسد رويش
آن دگر شانه زند بر مويش
مادرش شهد كند در كامش
گاه با وعده كند آرامش
گاه گويد پدرت در راه است
غم مخور، عمر سفر كوتاه است
مى برندش گهى از خانه به در
تا شود منصرف از فكر پدر
نگذارند دمى تنهايش
سر نپيچند ز خواهشهايش
تا كه دوران سفر طى گردد
رفع افسردگى از وى گردد
پدرش آيد و گيرد به برش
بكشد دست محبت به سرش
دلش از وصل پدر شاد شود
جانش از قيد غم آزاد شود
ليك افسوس به ويرانه شام
كار اين سان نپذيرفت انجام
بود در شام ميان اسرا
طفلى از هجر پدر نوحه سرا
خردسالى به اسارت در بند
مرغ بشكسته پرى پا به كمند
كودكى دستخوش محنت و رنج
جاى بگزيده به ويرانه چو گنج
بين اطفال يتيم شه دين
گويى آن دختر ويرانه نشين
بود از جمله اطفال دگر
بيشتر عاشق ديدار پدر
چون خبر از ستم شمر نداشت
پدرش را به سفر مى پنداشت
روز و شب ديده به در دوخته بود
دلش از آتش غم سوخته بود
داشت از غصه دورى پدر
سر به زانوى غم و ديده به در
لحظه اى بى پدر آرام نداشت
خبر از فتنه ايام نداشت
دائم از حال پدر مى پرسيد
علت طول سفر مى پرسيد
كه كجا رفت و چرا رفته و كى
از سفر آيد و بينم رخ وى ؟
تا به كى بى سرو سامان باشم
روز و شب سر به گريبان باشم
جاى در گوشه ويرانه كنم
آرزوى پدر و خانه كنم ؟
جانم آمد به لب از هجر پدر
آه از اين محنت و اين طول سفر
بود همواره از اين غم بيتاب
تا شبى ديد به خلوتگه خواب
كان سفر كرده ز در باز آمد
طاير شوق به پرواز آمد
لحظه اى در دل شب گشت جهان
به مراد دل آن سوخته جان
ديد در خواب گل روى پدر
جان به وجد آمدش از بوى پدر
بوسه بر پاى پدر زد از شوق
دست بر گردنش افكند چو طوق
جاى بگزيده به دامان پدر
جانش آميخته با جان پدر
با لب بسته حكايتها كرد
ز آنچه بگذشت شكايتها كرد
با پدر ز آنچه به دل داشت نهفت
داستانها به زبان جان گفت
گفت كاى پشت فلك پيش تو خم
نشود لطف فراوان تو كم
مهر خود شامل ما فرمودى
بذل احسان بجا فرمودى
باز رو جانب ما آوردى
الله الله كه صفا آوردى
بود رسم پدرت نيز بر اين
كه كند لطف به ويرانه نشين
هيچ دانى كه در ايام فراق
چو گذشته است به جمعى مشتاق
بى 