 و بى سامان
به چه اميد بمانم به جهان
سخت جانم به خداوند بسى
بى تو گر زنده بمانم نفسى
بى خبر از خود و با غم دمساز
با پدر كرد همى راز و نياز
دلش از غم به تعب آمده بود
جان به نزديكى لب آمده بود
گه گرفت آن سر پر نور به بر
گاه بوسيد رخ ماه پدر
گشت پروانه صفت دور سرش
جان خود كرد فداى پدرش
چشم اميد از اين عالم بست
ترك جان گفت و به جانان پيوست
جان پاكش به پدر ملحق شد
رفت و قربانى راه حق شد
طاير جان وى از ساحت خاك
بال بگشود به اوج افلاك
تا كه در تن رمق از جانش بود
آن سر پاك به دامانش بود
داشت بر سينه چو جان آن سر پاك
تا زمانى كه خود افتاد به خاك
بعد چون رخت از اين عالم بست
داد با جان ، سر شه نيز از دست
رفت از اين عالم و با رفتن خويش
سوخت جان و دل آن جمع پريش
مرگ آن كودك دل خسته زار
برد از اهل حرم تاب و قرار
باز افزود غمى بر غمشان
تازه گرديد كهن ماتمشان
يك گل ديگر از آن گلشن عشق
رفت در خاك و خزان شد به دمشق
كه شنيده است در اقطار جهان
كه به جبران بلاى هجران
بفرستند به طفلى مضطر
در دل شب سر خونين پدر؟
كس نديده است و نبيند ايام
شب جانسوزترى ز آن شب شام
(مخبرى ) گرچه سر افكنده بود
خجل و عاصى و شرمنده بود
با توسل به جگر گوشه شاه
دارد اميد رهايى ز گناه (306)
.  
سراينده : ناشناس
هستى زينب ، نمى خوابى چرا؟
كار ما را ناله مشكل كرده است
كاروان در شام منزل كرده است
نازنينانى كه نور ديده اند
در دل ويرانه اى خوابيده اند
غم بسى افزون ولى غمخوار نيست
كاروان را كاروانسالار نيست
عرش حق لرزان به خود از آهشان
شهپر جبريل ، فرش راهشان
نازدانه دخترى با صد نياز
با دلى آكنده از سوز و گداز
سر نهاده روى خاك و، خفته بود
ليك همچون زلف خود آشفته بود
آنكه نسبت با شه لولاك داشت
جاى دامن ، سر به روى خاك داشت
چون كه سر از بستر رويا گرفت
يك جهان غم در دل او جا گرفت
نازنينان ، جملگى در خواب ناز
كودكى بيدار، گرم سوز و ساز
بهر ديدار بيتاب شد
شمع آسا گريه كرد و آب شد
پاى تا سر حسرت و اميد بود
ذره آسا در پى خورشيد بود
گرد روى ماهش از غم هاله داشت
در فغانش يك نيستان ناله داشت
ناله اش چون راه گردون مى گرفت
چشم او را پرده خون مى گرفت
هر چه خواهى داشت غم ، شادى نداشت
طاير پر بسته آزادى نداشت
هستيش از عشق مالامال بود
گريه مى كرد و سرا پا حال بود
ناله اش چون در دل شب شد بلند
ناله جانسوز زينب شد بلند
گفت با كودك كه بيتابى چرا؟
هستى زينب نمى خوابى چرا؟
عندليب من ، چرا افسرده اى ؟
نوگل من از چه پژمرده اى ؟
بهر زينب قصه آن راز گفت
ماجراى خواب خود را باز گفت
گفت : در رويا پدر را ديده ام
دست و پا و روى او بوسيده ام
چون شدم بيدار، باب من نبود
ماه بود و، آفتاب من نبود
ديد فرزند برادر خسته است
رشته الفت ز جان بگسسته است
درد را مى ديد و درمانى نداشت
سر زحسرت روى دوش او گذشت
ناگهان ويرانه رشگ طور شد
آفتاب آمد، جهان پر نور شد
آفتاب عشق در ويرانه تافت
ذره آسا سوى مهر خود شتافت
لحظه اى حيران روى شاه شد
پاى تا سر محو ثارالله شد
از دل كودك كه محو شاه بود
آنچه بر مى خاست دود آه بود
تا ببوسد، غنچه لب باز كرد
بيقرارى را ز نو آغاز كرد
بحر عشق او تلاطم كرده بود
دست و پاى خويش را گم كرده بود
ذره سان سرگرم ساز و سوز شد
محو خورشيد جهان افروز شد
تحفه اى زيبنده جانان نداشت
رو نمايى غير نقد جان نداشت
ديد چون نور حسينى را به طور
مست شد موسى صفت از جام نور
آن چنان شد مست كز هستى گذشت
كار اين مى خواره از مستى گذشت
ذره از روشن دلى خورشيد شد
محفل افروز مه و ناهيد شد
از شراب وصل شد سر مست او
متحد شد هست او با هست او
(ديگر از ساقى نشان باقى نبود)
(ز آنكه آن مى خواره جز ساقى نبود)
من چه گويم وصف آن عالى جناب ؟
(آفتاب آمد دليل آفتاب
3. 
سراينده : على اكبر پيروى
چه با آن نوگل بستان زهرا عليه السلام شد، خدا داند
كه رفت از هوش و شد مدفون و آنجا بسترى دارد
حسين بن على عليه السلام در شام ويران دخترى دارد
به كنج شام ويران دختر نيك اخترى دارد
عزيزى ، دلبرى ، شيرين زبانى ، ماه رخسارى
لطيفى ، نازنينى ، گلرخى ، مه پيكرى دارد
به كنج شام و در يك خانه تاريك و ويرانه
در اين ويران سرا گنجى و گنجش گوهرى دارد
سه ساله دختر مظلومه سلطان مظلومان
((رقيه )) رو در آنجا بين چه عالى محضرى دارد
اگر صحن و رواق او ندارد ظاهرا وسعت
ولى اين جاى كوچك در نظر زيب و فرى دارد
چو دربار سلاطين معظم آن همايون فر
به دربار همايونش كتاب و دفترى دارد
ز يك سو جمع باشد گرد هم قنداق و گهواره
به سمت ديگرى كاخ رفيعش منبرى دارد
شهادت مى دهند قنداقه و گهواره بر خرديش
دهد منبر گواهى كو مقام اكبرى دارد
به دقت گر ببينى آستان اقدس او را
گواهى مى دهى كه آنجا رواق منظرى دارد
ضريح و بارگاه قدسى آن دختر والا
به چشم اهل معنى ، معنى والاترى دارد
ولى اين دختر مظلومه هم در شام بدفرجام
ز جور شام ويران سرنوشت ديگرى دارد
ز دشت كربلا و كوفه آمد شام و در اين جا
چه آمد بر سر او، قصه حزن آورى دارد
شبى مى پرسد از عمه كه بابايم كجا رفته ؟
سفر هر چند طولانى است ، آن هم آخرى دارد
چو از زينب جواب مثبتى نشنيد آن دختر
ز آه و شيونش آن شب خرابه محشرى دارد
يزيد دون چو بشنيد اين غريو از خواب شد بيدار
بگفتا: چيست اين غوغا كه بر جان اخگرى دارد؟
جوابش داد حاجب كاين هياهو از اسيران است
نوا از دخترى باشد كه حال مضطرى دارد
پدر مى خواهد و از دورى او مى كند شيون
ز فرط غصه و غم جسم زرد و لاغرى دارد
چه با آن نوگل بستان زهرا شد، خدا داند
كه رفت از هوش و شد مدفون و آنجا بسترى دارد
يزيد و بارگاه قدرتش برچيده شد از بيخ
عمل چون بد بود بى شبهه و شك كيفرى دارد
بريزد (پيروى ) از پرده دل خون و مى نالد
ز فقدان ((رقيه )) در دل خود آذرى دارد
4.  
سراينده : صغير اصفهانى

پاى گلگون شده از خار مغيلان دارم
رخ نيلى شده از سيلى عدوان دارم
باز خواهم كه جهان يكسره غمخانه كنم
ساز فرياد و فغان از دل ديوانه كنم
جغد وش روى به ويرانه ز كاشانه كنم
گريم آن قدر كه عالم همه ويرانه كنم
كآمد از حالت ويرانه نشينى يادم
وقت آن است كند سيل غمش بنيادم
چون غريبان سرى آواره ز سامان دارم
چون يتيمان دلى آزرده و نالان دارم
چون اسران به كف غصه گريبان دارم
چون نى افتاده به چنگ غم و افغان دارم
بهر طفلى كه يتيم است و غمين است و اسير
ناز پرورد حسين آن شه بى يار ونصير
كيست آن طفل ؟ رقيه ، كه ز جور ايام
همه دم داشت فغان خاصه شبى كان ناكام
به خيال پدر افتاد به ويرانه شام
يادش آمد ز پدر، رفت ز جسمش آرام
خير مقدم چه به جا آمدى ، احسان كردى
چه شد آخر كه زما روى تو پنهان كردى
اى پدر بى تو به ما دست ستم بگشادند
نان و خرما به تصدق به عيالت دادند
درد دل جان پدر با تو فراوان دارم
گاه وصل است و به لب شكوه ز هجران دارم
پاى گلگون شده از خار مغيلان دارم
رخ نيلى شده از سيلى عدوان دارم
غير هر سنگ كه فكندند زهر بام و برم
كس دگر دست نوازش نكشيدى به سرم
هيچ دارى خبر اى جان پدر از دل ما
كه فلك سوخته از برق ستم حاصل ما
داده در گوشه ويرانه ز كين منزل ما
روش