، سمعانى ، ج1، ص 227). ما شرح زندگى او را در متن آورده ايم چرا كه از نظرما مراد از اوزاعى در اين روايت همو است . نيز از آن جمله است نهيك بنيـريـم الاوزاعـى ، وى از طـبـقـه چـهـارم اسـت و از اوزاعـى مـعـروف ـعـبـدالرحـمـن بـن عـمـرو ـ روايـت مـى كـنـد. (ر.ك . تـهـذيـبالكـمـال ، ج 18، ص 294). بنابراين ، اين اوزاعى هم نمى تواندمعاصر امام حسين (ع ) بوده باشد.
اوزاعـى ديـگـر، ابـوبـكـر عـمـرو بـن سـعـيـد اوزاعـى اسـت كـه برزندگينامه اش دست نيافته ايم .
سمعانى در انساب (ج 1، ص 227) مى نويسد: اوزاعى ، منسوب بهاوزاع اسـت ؛ و بـه گمانم آن چند روستاى پراكنده در شام بود كهبـه جمع آنها، در آنجا اوزاع گفته مى شد. گفته اند، آن روستايىاسـت بـر دروازه دمـشـق كـه بـه آن اوزاع گفته مى شود و آن صحيحاست . (نيز ر.ك . معجم البلدان ، ج 1، ص 280).
507- الانساب ، سمعانى ، ج 1، ص 227.
508- تهذيب الكمال ، ج 18، ص 294.
509- براى نمونه از موارد زير مى توان ياد كرد:
الف ـ سـخـن امام حسين (ع ) به مؤ منان جن : ((ولى در روز شنبه ـ درروايـتـى ديـگـر جـمعه ـ كه روز عاشورا است گرد بياييد كه من درپـايـان آن روز كـشـتـه مـى شـوم ...)). (اللهوف ، ص 29؛ المطبعةالحيدريه ، نجف ).
ب ـ سـخـن ابى جعفر(ع ) كه فرمود: ((قائم (ع ) در روز شنبه قياممـى كـنـد، روز عـاشـورا كـه حـسـيـن (ع ) در آن روز كـشـتـه شـد)).(كمال الدين ، ج 2، ص 653، باب 57، حديث 19).
510- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 301 و الارشاد، ص 220.
511- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 294؛ الفتوح ، ج 5، ص 71.
512- تاريخ ابن عساكر، ص 202، شماره 254.
513- الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 540.
514- فصول المهمه ، ابن صباغ ، ص 185.
515- ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 4، ص 418.
516- ر.ك . تهذيب التهذيب ، ج 2، ص 30.
517- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 295.
518- الارشاد، ص 248.
519- عـالمـان رجـال از وى ياد نكرده اند و اعتقاد به اينكه او در آنهنگام والى مكه بود، نادر و ضعيف است . مشهور آن است حاكم آن وقتمكه عمرو بن سعيد اشدق بود.
520- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 294؛ مروج الذهب ، ج 3، ص 70.
521- جـابـر بـن عـبـدالله انـصـارى ، از اصـحـابرسول خدا(ص )، اميرالمؤ منين (ع )، حسن (ع )، حسين (ع ) و سجاد(ع )،او در جـنـگ بـدر و هـجده غزوه ديگر از غزوه هاى پيامبر(ص ) حضورداشـت . وى از اعـضـاى شـرطـة الخـمـيـس و در جـنـگ هـاىجـمـل و صـفـين با على (ع ) همراه بود. او از نقيبان دوازده گانه استكـه رسـول خـدا(ص ) بـه فـرمـان جـبـرئيـل آنـان را برگزيد. امامصـادق (ع ) او را از كـسـانـى شـمـرده اسـت كـه پس از پيامبر(ص )تـغـيـيـر نـكـردند و عوض نشدند و دوستى با آنان واجب است . او ازكـسـانـى اسـت كه نسبت به پيمان رسول خدا(ص ) مبنى بر دوستىاهل بيت وفادار ماند. او كسى است كه خود را به دست و پاى حسنين (ع) انداخت و آن را مى بوسيد و فضايلشان را بيان مى كرد.
او از قـول پـيـامـبـر(ص ) نـام امـامـان دوازده گـانـه وفـضـايـل و مـناقبشان را نقل كرده و گفته است : هر كس آنان را اطاعتكـنـد رسـول خدا(ص ) را اطاعت كرده است و هر كس از آنان سرپيچىكـنـد بـا رسـول خـدا دشـمـنـى ورزيده است و خداوند به وسيله آنانآسمان را از فرو افتادن بر زمين نگه مى دارد. او كسى است كه امامبـاقـر(ع ) شـفـاعـت او را در روز قـيـامـت ضـمـانت كرده است . (ر. ك .مستدركات علم الرجال ، ج 2، ص 101).
او نـخـسـتـيـن زايـر قبر حسين (ع ) و صاحب زيارت معروفى است كهبـخـشـى از آن چنين است : اشهد انك ابن النبيّين وابن سيد الوصيّينوابـن حـليف التقوى ، وسليل الهدى وخامس اصحاب الكسا وابن سيدالنـقباء وابن فاطمه سيدة النساء ومالك لا تكون هكذا وقد غذتك كفسـيـد المـرسـليـن ورُبـيـت فـى حـجر المتقين ورضعت من ثدى الايمانوفـطـمـت بـالاسـلام ، فطبت حيا وطبت ميتا، غير ان قلوب المؤ منين غيرطـيـبـةٍ لفراقك ولا شاكة فى حياتك ، فعليك سلام الله ورضوانهواءشـهـد انـك مـضـيـت عـلى ما مضى عليه اخوك يحيى بن زكريا...)).(ر.ك . بـشـارة المـصطفى ، ص 74). علماى شيعه وى را ستوده و دربـالاتـريـن درجـه ، تـوثـيـق كـرده انـد. بـراىمثال به موارد زير اشاره مى شود:
ـ مجلسى (ره ) گويد: ((او ثقه است و عظمتش بالاتر از آن است كهنيازبه بيان باشد)). (رجال مجلسى ، ص 173).
ـ مـامـقانى گويد: ((اين مرد بدون شك از ثقه هاى بزرگ است ...)).وحيد گفته است : ((پوشيده نماند كه او چنان منزلت والايى دارد كهنـيـازى بـه تـوثـيـق نـدارد)). (تـنـقـيـحالمقال ، ج 1، ص 199).
ـ خويى (ره ) گويد: ((او از چهار تن كسانى است كه دانش ائمه بهآنان ختم مى شود!)). (معجم رجال الحديث ، ج 4، ص 15).

next page

522- شـيـخ فـقـيـه و عـالم و واعـظ ابوجعفر محمد بن على بن حمزهطـوسـى . از بـزرگـان سـده شـشـم اسـت و تاءليف هاى چندى دارد،مـثـل : الوسيله ، الواسطه ، الرايع فى الشرايع ، المعجزات ، كهنـام ديـگـرش الثـاقـب فـى المـنـاقـب اسـت ؛ ومـسـائل فـى الفـقـه . (ر.ك . مـعـجـم المـؤ لفـيـن ، ج 11، ص 4؛امـل الا مـل ، ج 2، 285؛ تـنـقـيـح المـقـال ، ج 3، ص 155؛ مـعـجـمرجال الحديث ، ج 16، ص 326).
523- از متن به روشنى استفاده مى شود كه زيد ياد شده از شهيدانبـزرگ و بـسيار بلند مرتبه است . به قرينه اينكه در اين روايتبـا رسـول خـدا(ص )، عـلى ، حـسـن ، حـمزه و جعفر(ع ) همراه بود. ماشـهـيـدى را بـه نـام زيـد تا كنون با اين مرتبه بسيار بلند نمىشناسيم مگر دو تن :
يكم ـ زيد بن حارثه كه رسول خدا(ص ) درباره اش فرمود: ((توبـرادر و غـلام مـا هـسـتـى )). رسـول خـدا(ص ) او را بـامـال خديجه خريده بود. پس از آنكه حضرت دعوتش را آشكار كرد،زيـد اسـلام آورد. رسـول خدا(ص ) از خديجه خواست كه زيد را بهوى بـبـخـشـد تـا او را آزاد كند. او نيز بخشيد و پيامبر(ص ) آزادشكـرد. پس از آنكه زيد از پيوستن به پدرش خوددارى كرد. پدرشاز وى بـيـزارى جست و رسول خدا(ص ) فرمود: ((اى گروه قريش ،زيد فرزند من است و من پدرش هستم .)) از آن پس در ميان قريش بهزيـد بـن مـحـمـدشـهـرت يـافت ، اين بر اساس عادت قريش دربارهنـامـگـذارى پـسـرخـوانـده هـا بـود. تـا آنـكـه آيـه شـريـفـهنـازل شـد و فـرمـان داد كـه فـرزند خوانده ها بايد به پدرانشاننسبت داده شوند.
او كسى است كه همراه رسول خدا(ص ) به طايف رفت و در برخى ازغـزوه هـا، پـيـامـبـر(ص ) او را به عنوان جانشين خود در مدينه تعيينكـرد؛ و دربـاره اش فـرمـود: ((بهترين فرماندهِ سريه ها، زيد بنحـارثـه اسـت . پـيـامـبـر(ص ) در شب معراج ، كنيزكى را ديد كه درنهرهاى بهشت شنا مى كند، گفت : اى كنيزك تو از آن كيستى ؟ گفت :از آن زيد بن حارثه . آنگاه بامدادان اين خبر را به زيد مژده داد. اوكـسـى اسـت كـه در غـزوه مـوتـه ، رسـول خدا(ص )، او را به سِمَتفـرمـانـدهـى سـپـاه اسـلام انـتـخاب كرد كه در همان جنگ به شهادترسيد. [پس از شهادت ،] از دهانش نورى بيرون مى آمد كه از پرتوخـورشـيـد روشـن تـر بـود. بـه طورى كه شب تاريك را چون روزروشن مى ساخت ! (ر.ك . بحار، ج 20، ص 372 و 115؛ ج 19، ص22 و 174). پـسـرش ، اسـامـة بـن زيـد، كـسـى اسـت كـهرسول خدا(ص ) فرماندهى سپاه اسلام را براى ا