سيرى آورده اند و اين دختر در همين جا از فراق پدر جان سپرده و مدفون گشته است .
بعد از اين ماجرا روزى به اين جا آمدم . ديدم مردم از هر سو عاشقانه مى آيند و نذر مى كنند و هديه مى آورند. متوسل مى شوند. محبت او چنان در دلم جا كرد كه علاقه زيادى به وى پيدا كردم .
پس از مدتى به عنوان زايمان مرا به بيمارستان و زايشگاه بردند. پس از معاينه به من گفتند كودك شما غير طبيعى به دنيا مى آيد و ما ناچار از عمل جراحى هستيم . همين كه نام عمل جراحى را شنيدم دانستم كه در دهان مرگ قرار گرفته ام . خدايا چه كنم ، خدايا ناراحتم ، گرفتارم چه كنم ، چاره چيست ؟ و انديشيدم كه ، چاره اى بجز توسل ندارم ، و بايد متوسل شوم ...
به ناچار دستم را به سوى اين دختر دراز كرده و گفتم : خدايا به حق اين دخترى كه در اسارت كتك و تازيانه خورده است و به حق پدرش كه امام بر حق و نماينده رسولت بوده است و او را از طريق ظلم كشته اند قسم مى دهم مرا از اين ورطه هلاكت نجات بده . آنگاه خود اين دختر را مخاطب قرار داده و گفتم : اگر من از اين ورطه هلاكت نجات يابم 2 قاليچه قيمتى به آستانه ات هديه مى كنم .
خدا شاهد است پس از نذر كردن و متوسل شدن ، طولى نكشيد برخلاف انتظار اطبا و متصديان زايمان ، ناگهان فرزندم به طور طبيعى متولد شد و از هلاكت نجات يافتم . اينك نيز به عهد و نذرم وفا كرده و قاليچه ها را تقديم مى كنم .
دختر شاه شهيد  
زايرين ، من پيروى از رادمردان كرده ام
پيروى از نهضت شاه شهيدان كرده ام
باب من در كربلا جان داد و دين را زنده كرد
من هم آخر جان فداى امر قرآن كرده ام
من در درياى عصمت دختر شاه شهيد
كاين چنين افتاده ، جا در كنج ويران كرده ام
گرچه خوردم تازيانه از عدو در راه شام
در بقاى دين بحق من عهد و پيمان كرده ام
دخترى هستم سه ساله رنج بى حد ديده ام
كاخ ظلم و جور را با خاك يكسان كرده ام
خورده ام سيلى ز دشمن همچو زهرا مادرم
چون دفاع از حق جدم شاه مردان كرده ام
رنجها بسيار ديدم در ره شام خراب
دين حق ترويج با رنج فراوان كرده ام
من گلى هستم ولى اعداى دين خوارم نمود
آل سفيان را به ناله خوار و ويران كرده ام
در زمين كربلا گرچه خزان شد باغ دين
من به اشك ديده عالم را گلستان كرده ام
مى دويدم بر سر خار مغيلان نيمه شب
اين فداكارى براى نور ايمان كرده ام
با پريشانى و با درد و يتيمى تا ابد
قبر خود آباد و قصر كفر ويران كرده ام
پايدارى كرده ام در امر باب تاجدار
ظاهرا عالم پريشان و حال گريان كرده ام
در نهادم بود رمزى از شه لب تشنگان
واژگون تخت عدو با راز پنهان كرده ام
روز محشر كن شفاعت از من اى آرام جان
عمر خود بيهوده صرف جرم و عصيان كرده ام (318)
مادر مسيحى با ديدن كرامت از رقيه عليه السلام مسلمان شد  
جناب حجه السلام و المسلمين آقاى سيد عسكر حيدرى ، از طلاب علوم دينيه حوزه علميه زينبيه شام چنين نقل كردند:
4. روزى زنى مسيحى دختر فلجى را از لبنان به سوريه مى آورد. زيرا دكترهاى لبنان او را جواب كرده بودند.
زن با دختر مريضشش نزديك حرم با عظمت حضرت رقيه عليه السلام منزل مى گيرد تا در آنجا براى معالجه فرزندش به دكتر سوريه مراجعه كند، تا اينكه روز عاشورا فرا مى رسد و او مى بيند مردم دسته دسته به طرف محلى كه حرم مطهر حضرت رقيه عليه السلام آنجاست مى روند.
از مردم شام مى پرسد اينجا چه خبر است ؟ مى گويند اينجا حرم دختر امام حسين عليه السلام است . او نيز دختر مريضش را در منزل تنها گذاشته درب اطاق را مى بندد و به حرم حضرت عليه السلام مى رود. آنجا متوسل به حضرت رقيه عليه السلام مى شود و گريه مى كند، به حدى كه غش مى كند و بيهوش مى افتد. در آن حال كسى به او مى گويد بلند شو برو منزل دخترت تنهاست و خدا او را شفا داده است . برخاسته به طرف منزل حركت مى كند و مى رود درب منزل را مى زند، مى بيند دخترش دارد بازى مى كند.
وقتى مادر جوياى وضع دخترش مى شود و احوال او را مى پرسد، دختر در جواب مادر مى گويد وقتى شما رفتيد دخترى به نام رقيه وارد اطاق شد و به من گفت بلند شو تا با هم بازى كنيم . آن دختر به من گفت : بگو بسم الله الرحمن الرحيم تا بتوانى بلند شوى و سپس دستم را گرفت و من بلند شدم ديدم تمام بدنم سالم است . او داشت با من صحبت مى كرد كه شما درب را زديد، گفت : مادرت آمد. سرانجام مادر مسيحى با ديدن اين كرامت از دختر امام حسين مسلمان شد.
عبرت خانه  
زائرين قبر من اين شام عبرت خانه است
مدفنم آباد و قصر دشمنم ويرانه است
دخترى بودم سه ساله ، دستگير و بى پدر
مرغ بى بال و پرى را اين قفس كاشانه است
بود سلطانى ستمگر صاحب قدرت يزيد
فخر مى كرد او كه مستم در كفن پيمانه است
داشت او كاخى مجلل ، دستگاهى با شكوه
خود چه مردى كز غرور سلطنت ديوانه است
داشتم من بسترى از خاك و بالينى ز خشت
همچو مرغى كو بسا محروم ز آب و دانه است
تكيه مى زد او به تخت سلطنت با كبر و و جد
اين تكبر ظالمان را عادت روزانه است
من به ديوار خرابه مى نهادم روى خود
زين سبب شد رو سفيدم ، شهرتم شاهانه است
بر تن رنجور من شد كهنه پيراهن كفن
پر شكسته بلبلى را اين خرابه لانه است
محو شد آثار او، تابنده شد آثار من
ذلت او عزت من هر دو جاويدانه است
(كهنمويى ) چشم عبرت باز كن ، بيدار شو
هر كه از اسرار حق آگه نشد بيگانه است
شفاى دوباره  
حجه الاسلام آقاى سيد شهاب الدين حسينى قمى واعظ، طى مكتوبى در تاريخ 27 ذى قعده 1414 قمرى برابر 18/2/73 مرقوم داشته اند كه : آقاى احمد اكبرى ، مداح تهرانى ، براى ايشان جريان شفا گرفتن در زندگى دوباره خود را كه از عنايات بى بى حضرت رقيه عليه السلام بود، چنين تعريف كرده است :
5. به دردى مبتلا شده بودم كه اطبا نااميد كردند. خلاصه كميسيون پزشكى تشكيل و بنا شد مرا عمل كنند. قبل از عمل به من گفتند ممكن است عمل خوب باشد و ممكن است بد. عمل كردند و نتيجه اى مثبت بعد از عمل حاصل وصيت كن و با زن و بچه ات ديدار و خداحافظى نما. من هم دست و پايم بسته و روى تخت افتاده بودم ، فرستادم همه آمدند. وصيت كرده جريان را گفتم و با بچه ها ديدار و وداع كردم . از جمله طفل كوچكى بغلى بود كه او را خم كردند و من صورتش را بوسيدم . همه گريان و افسرده از اطاق بيمارستان بيرون رفتند تا براى تحويل گرفتن جسد من و جريان مرگ و دفن و ناله آماده شوند. با همان وضع دردناك متوسل شدم به حضرت رقيه عليه السلام و اشعارى و ذكر توسلى داشتم . چند لحظه نگذشت كه ديد خانمى مثل ماه پاره جلوى تخت من حاضر شده و مرا با اسم و شهرت صدا زد: برخيز.
تعجب كردم . اين كيست كه مرا مى شناسد و اسمم را مى برد؟ گفتم لابد دختر يكى از هم اطاقيهاى من است كه براى احوالپرسى آمده است .
دوباره فرمود: پاشو. گفتم : نمى توانم ، دست و پايم بسته است و حق حركت ندارم
فرمود: كجا دست و پاى تو بسته است ؟ بلند شو. نگاه كردم ديدم دست و پايم باز است .
فرمود: چرا بلند نمى شوى ؟ گفتم : عمل كرده ام و نبايد از جا حركت كنم .
گفت : كجا را عمل كرده اى ؟ ببينم .
نگاه كردم ، ديدم اصلا اثرى از عمل در بدن من نيست و جاى عمل جوش ‍ خوده ، كانه عملى واقع