 را براى توسعه حرم مطهر خريدارى مى نمودند. يكى از مالكين كه يهودى يا نصرانى بود، بهيچوجه حاضر نبود خانه خود را براى توسعه حرم بفروشد. خريداران حاضر شدند كه حتى به دو برابر و نيم قيمت خانه را از او بخرند، ولى وى نفروخت . بعد از مدتى زن صاحب خانه حامله شده و نزديك وضع حمل وى مى شود. او را نزد پزشك معالج مى بردند، بعد از معاينه مى گويد: بچه و مادر، هر دو در معرض خطر مى باشند و خانم بايد زير نظر ما باشد. قبول كردند، تا درد زايمان شروع شد. صاحب خانه مى گويد: همسرم را به بيمارستان بردم و خودم برگشتم و آمدم درب حرم حضرت رقيه عليه السلام و به ايشان متوسل شدم و گفتم اگر همسر و فرزندم را نجات دادى و شفاى آنان را از خدا خواستى و گرفتى خانه ام را به تو تقديم مى كنم
مدتى مشغول توسل بودم ، بعد به بيمارستان رفتم و ديدم همسرم روى تخت نشسته و بچه در بغلش سالم است . همسرم گفت : كجا رفتى ؟ گفتم رفتم جايى كارى داشتم . گفت : نه رفتى متوسل به دختر امام حسين عليه السلام شدى . گفتم از كجا مى دانى ؟ زن جواب داد: من ، در همان حال زايمان كه از شدت درد گاهى بيهوش مى شدم ، ديدم دختر بچه اى وارد اطاق بيمارستان شد و به من گفت : ناراحت مباش ، ما سلامتى تو و بچه ات را از خدا خواستيم ، فرزند شما هم پسر است ، سلام مرا به شوهرت برسان و بگو اسمش را حسين بگذارد. گفتم : شما كى هستيد؟ گفت : من رقيه دختر امام حسين عليه السلام هستم .
بعد از روضه خوانى از مداح مذكور (حاجى نيكويى ) سوال كرم اين داستان را از كه نقل مى كنى ؟ در جواب گفت : از خادم حرم حضرت رقيه عليه السلام نقل ميكنم ، كه خود از اهل تسنن مى باشد و افتخار خدمتگزارى در حرم نازدانه امام حسين عليه السلام را دارد و پدرش هم از خادمين حرم حضرت رقيه عليه السلام بوده است .
همان دختر را در خواب ديدم  
12. برادر بزرگوار حجت الاسلام خادم اهل البيت عليه السلام جناب آقاى حاج شيخ على ربانى خلخالى دام عزه العالى
2. داستان مذكور را آن گونه كه شنيده بودم نقل كردم ، ولى اتفاقى عجيب براى اينجانب رخ داد كه دريغ است از ذكر آن در پايان نوشته بگذرم
اين جانب روزى مشغول خواندن مصيب حضرت رقيه عليه السلام بودم كه در اثناى آن صداى غش كردن خانمى همراه با فرياد و گريه شديد اطرافيان به گوش رسيد. خانم مذكور بعد از مجلس به هوش آمد. وى را نزد من آوردند و او به من گفت : خانمى هستم داراى 3 فرزند مبتلا به مرض قلب شدم و همه دكترها جوابم كردند، به طورى كه نااميد شدم . به شوهرم گفتم : مرا به حرم حضرت رقيه عليه السلام ببر. امروز روز سوم است كه ما اينجا هستيم ديشب خواب ديدم دختر بچه اى برگ سبزى را به من داد و گفت : اين را بخور، خوب خواهى شد. گفتم : شما كى هستيد؟ گفت : من رقيه دختر امام حسين عليه السلام هستم . از خواب بيدار شدم ، آمدم به حرم درحينى كه شما مشغول خواندن روضه بوديد، همان دختر را در بيدارى ديدم كه همان برگ سبز را به من داد و همه اطرافيان اين صحنه را ديدند. در نتيجه من نتوانستم تحمل كنم و بى اختيار بيهوش شدم ، و بحمدالله الان حالم خيلى خوب است .

دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد 
كه مثل مادرم زهرا ز سيلى پاره شد گوشم
من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم
همه كردند غير از چند پروانه ، فراموشم
اگر بيمار شد كس گل برايش مى برند و من
به جاى دسته گل باشد سر بابا در آغوشم
پس از قتل تو اى لب تشنه آب آزاد شد بر ما
شرار آتش است اين آب بر كامم ، نمى نوشم
تو را بر بوريا پوشند و جسم من كفن گردد
به جان مادرت هرگز كفن بر تن نمى پوشم
دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
كه مثل مادرم زهرا ز سيلى پاره شد گوشم
اگر گاهى رها مى شد ز حبس سينه فريادم
به ضرب تازيانه ، قاتلت مى كرد خاموشم
فراق يار و سنگ اهل شام ، و خنده دشمن
من آخر كودكم ، اين كوه سنگين است بر دوشم
نگاه نافذت با هستى ام امشب كند بازى
گه از تن مى ستاند جان ، گه از سر مى برد هوشم
بود دور از كرامت گر نگيرم دست ((ميثم )) را
غلام خويش را، گر چه گنهكار است ، نفروشم
توسل به حضرت رقيه عليه السلام مشكم را چاره كرد.  
جناب آقاى عبدالحسين اسماعيلى قمشه اى ، از شخصيتهاى فرهنگى سابقه دار شهرضا، پيرو در خواستى كه از ايشان شده است ، در باب كرامتى كه خود شخصا از حضرت رقيه عليه السلام ديده اند، نامه زير را به انتشارات مكتب الحسين عليه السلام ارسال داشته اند:
13. موضوعى كه مى نويسم مربوط به حدود 15 سال پيش از اين تاريخ ، يعنى اوايل دوران جمهورى اسلامى ايران است . حقير، كه داراى گذر نامه اقامت در كويت بودم ، در تاريخ 7 مهر 1361 شمسى به قصد كويت از سوريه حركت كردم پيش از حركت ، در دو سه روزى كه در دمشق اقامت داشتم ، افتخار پيدا كردم كه به زيارت اولاد پيامبر صلى الله عليه و آله نايل شوم و مراقد مطهر حضرت زينب عليه السلام و حضرت رقيه خاتون دختر امام حسين عليه السلام و ساير قبور متبركه امامزادگان عظام در شام را زيارت كنم .
پيش آمد جالبى كه در اين سفر رخ داد آن بود كه ، هنگام تشرف به حرم مطهر حضرت رقيه خاتون عليه السلام چون قبلا حاجتى داشتم ، پاى ضريح مطهر نشسته دست در شبكه پايين ضريح انداختم و عرض كردم :
اى دختر امام حسين عليه السلام ، گرفتن اين شبكه مثل گرفتن دامن چادر شما مى باشد. شما مى دانى كه چه حاجاتى دارم ، و احتياج به بيان اظهار ندارد تو را به حق خود و پدر و اجداد طاهرينت عليه السلام از پدر بزرگوارت بخواه تا از جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله بخواهد از درگاه خداوند متعال مسئلت كند كه حاجت مرا برآورده سازد.
اين را گفتم و بيرون آمدم و رهسپار كويت شدم . چون ايام ، ايام جنگ تحميلى و روزهاى دشوار و سختى بود و دولت ايران اجازه بيش از دو هزار تومان را نمى داد و حقير هم بيش از آن نداشتم ، بايد براى بازگشت ، طبق معمول براى كرايه و غيره پولى دستگردان كنم و در ايران بپردازم .
موقع ورود به كويت معلوم شد كه دولت ايران تصويب كرده كه ايرانيان مقيم كويت - كه 6 ماه در كويت مى ماندند - مى توانند معادل صد هزار تومان به قيمت ارز از ايران اجناس مجاز وارد كنند و اين باعث دشوار شدن پول شده بود كه اين جانب - با مضيقه اى كه گرفتار آن بودم - بلاتكليف ماندم . تا اينكه يك شب ، در حوالى سحر، مجددا دست التجا به دامان حضرت رقيه عليه السلام زدم و عرض كردم : ((بى بى جان . پس نتيجه خواهش و توسل من چه شد؟)) كهناگهان مطلبى به ذهنم خطور كردى كه فرداى آن شب به سراغ آن مطلب رفتم و تعقيب اين امر، بزودى منجر به رفتن من به مدارس ايرانى كويت و اشتغال به شغل خطاطى نزد اولياى آن مدارس گرديد و توسل به آن باب الحوائج ، مشكلاتم را حل كرد و حاجت مزبور به خوبى و زودى برآورده شد.
سال بعد هم به دعوت سرپرست مدارس به كويت رفتم ، ولى بر اثر جنگ تحميلى و فشار بيگانگان ما را از كويت اخراج كردند كه در آن حادثه نيز، عنايات بى بى با ما بود و شرح آن فرصتى ديگر مى طلبد. و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته .
عبدالحسين اسماعيل قمشه اى (شهرضا)بزن مرا كه ي