تيم ، بهانه لازم نيست .  
مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست
ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم
به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست
نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست
به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد
اسير سلسله را تازيانه لازم نيست
عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه يتيم ، بهانه لازم نيست
مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست
محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست
به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست
وجود سوزد از اين شعله تا ابد ((ميثم ))
سرودن غم آن نازدانه لازم نيست
حضرت رقيه عليه السلام برايمان ويزاى حج گرفت  
محقق و مروج مكتب محمد و آل محمد صلى الله عليه و آله جناب آقاى شيخ على ابوالحسنى (منذر) صاحب تاليفات كثيره بويژه كتاب شريف سياه پوشى در سوگ ائمه نور عليه السلام در مقاله اى چنين مرقوم داشته اند.
14. برادر عزيز و گرامى ، جناب حجه الاسلام و المسلمين حاج شيخ على ربانى خلخالى درخواست فرموده اند كه اگر كراماتى از در يتيم اهل بيت عليه السلام در شام ، حضرت رقيه خاتون عليه السلام ديده يا شنيده ام ، براى اطلاع خوانندگان عزيز بنويسم . ذيلا سه كرامت از آن دردانه ابا عبدالله عليه السلام تقديم مى شود:
شب شنبه 2 آبان 1376 شمسى در تهران ، منزل مرحوم پدرم - حجه الاسلام حاج شيخ محمد ابوالحسنى - خدمت مادر مشرف بودم . به وى گفتم : شما با مرحوم آقا (پدرم ) مكرر به سوريه رفته و مراقد مطهر اهل بيت عليه السلام در شام را زيارت كرده ايد، چنانچه طى اين مدت از حضرت رقيه عليه السلام كرامتى ديده ايد بيان كنيد تا در كتاب ((ستاره درخشان شام ، حضرت رقيه ...)) نوشته جناب حجه الاسلام و المسلمين ربانى خلخالى درج گردد و شاهدى بر حقيقت و حقانيت اين در دانه اهل بيت عليه السلام باشد
مادرم ، در حاليكه از تجديد خاطرات معنوى گذشته به وجد و شور آمده بود، گفت : بلى ، به چشم خود ديده ام و تعريف كرد:
1. اوايل دولت بازرگان بود. در حدود ماه رجب (سال 1399 قمرى ، 1358 شمسى ) بود كه يك روز مرحوم آقا (پدرت ) عكس خود و من و دو خواهر و يك برادر كوچكت را به من داد و گفت به سفارت عراق برو بلكه بتوانى ويزاى كربلا بگيرى و با هم به زيارت حضرت سيد الشهدا عليه السلام برويم .
عكسها را به سفارت عراق بردم (كه آن روز، در نزديكى ميدان ولى عصر ((عج )) قرار داشت ) و اسمها را نوشتم و به خانه برگشتم . منتظر بوديم كه اسمهامان براى زيارت كربلا در آيد. چند ماه گذشت و طى اين مدت ، از آنجا كه شوق زيادى به زيارت آقا ابا عبدالله الحسين عليه السلام داشتم ، مخصوصا در ماه رمضان چندين بار به سفارت عراق سر زدم تا بلكه اسممان در آمده و ويزا به ناممان صادر شده باشد، ولى خبرى نشد. در ماه شوال هم كه اسمها در آمد، نام مادر ميان آنها نبود.
به منزل ام د و در حاليكه سخت غمگين و ناراحت بودم و گريه مى كردم ، گفتم : خدايا ما را، يا اين طرفى كن و يا آن طرفى (يعنى يا به كربلا بفرست و يا سفر مكه را نصيبمان كن )
و در اينجا بود كه شوق زيارت بيت الله الحرام در سر مان افتاد و به فكر سفر حج افتاديم .
تذكره بين المللى ما اجازه مى داد كه ، پس از انجام تشريفات ادارى ، معمول ، به همه جاى دنيا سفر كنيم ، ولى براى مسافرت به عربستان سعودى در فاصله اول شوال تا 10 ذى حجه (مقام ايام حج واجب ) اين تذكره كار ساز نبود و سفر حج ، ويزاى مخصوص مى طلبيد.
آقا به خانه آمد و پرسيد: چه شد، اسم ما در آمد؟ گفتم : ((خير، اسمهاى ما در نيامده است )) و ايشان نيز ناراحت شد. ايشان آن زمان ، مجلس آيه الله زنجانى (كه حدود شاهپور سابق منزل داشت ) منبر مى رفت . آيه الله زنجانى مى بيند آقا ناراحت است . از وى مى پرسد: چه مشكلى برايتان پيش آمده است ؟ ايشان قصه را نقل مى كند و آيه الله زنجانى مى گويد:
نگران نباشيد، من الان يك نامه براى سفارت سعودى در تهران مى نويسم ، آنها به شما ويزاى مكه خواهند داد.
آقا، نامه آيه الله زنجانى را به سفارت سعودى مى برد و با آنها به عربى سخن مى گويد. كارمندان سفارت از ايشان خيلى خوششان آمده ، از وى بگرمى استقبال مى كنند و يك ويزاى مجانى - براى شخص ايشان ، نه همه - ما صادر مى كنند، و آقا در حاليكه مى پنداشته ويزاى مزبور براى همه ما صادر شده ، خوشحال و مسرور از سفارت بيرون مى آيد.
ما در خانه بوديم كه آقا آمد و گفت : الحمدلله ، همه چيز درست شد، مهياى سفر حج شويد.
از شادى در پوست نمى گنجيديم و مخصوصا بچه ها كه قرار بود براى اولين بار به حج روند خيلى خوشحال بودند
مسير زمينى حج ، از سوريه مى گذشت و تذكره بين المللى ما اجازه سفر به سوريه را مى داد. من براى بچه ها لباس احرام تهيه كردم و آقا هم تشريفات امضاى گذرنامه براى سفر به سوريه را به انجام رساند و حدود نيمه شوال (1399 قمرى ، شهريور 1358 شمسى ) از ايران به سمت سوريه حركت كرديم
در سوريه ، وارد مسافرخانه اى شده و يك اتاق اجاره كرديم . فرد عربى در جوار ما اتاق داشت كه با آقا دوست شده بود. يك روز به آقا گفت : حاج آقا گذرنامه تان را بدهيد ببينم . گرفت و پس از ديدن گفت :
ويزاى ورود به مكه ، فقط براى شخص صادر شده ، و خانواده تان با بچه ها، حق ورود به مكه و مدينه را ندارند
از شنيدن اين سخن ، گويى دنيا بر سرمان خراب شد، و مخصوصا بچه ها از اينكه اولين بارى بود كه قرار بود به سفر حج بروند و اينك ، بر خلاف اشتياق شديدشان ، معلوم شده بود كه راه مكه به رويشان بسته است ، سخت ناراحت شدند و به گريه و شيون پرداختند.
آقا گفت : باباجان ، گريه نكنيد. من هيچگاه در اين سفر، تنهايتان نمى گذارم . با هم آمده ايم و با هم نيز يا به حج مى رويم يا بر مى گرديم .
عرب مزبور به آقا گفت : شما براى بردن خانواده و بچه هايتان به حج ، بايد يا به سفارت سعدودى در دمشق بروى و يا به سفارت ايران سر بزنى . ولى آقا گفت : خير، ما را تا اينجا، عنايت و كرامت حضرت رقيه عليه السلام آورده است و از اينجا به بعد نيز مى تواند خودش ويزاى ورود به مكه را برايمان درست كند. ما هيچ كجا نمى رويم و فقط به حرم خود اين خانم رفته و به وى ملتجى مى شويم . فردا صبح - روز چهارشنبه - ساعت 17 از مسافر خانه به سمت حرم حضرت رقيه عليه السلام حركت كرديم . درب حرم بسته بود و ما كنار ديوار ايستاده و منتظر مانديم . حال ، نگاهمان به درب حرم است و من و بچه ها همينطور به حضرت توسل جسته و اشك مى ريزيم .
در اين اثنا، چشممان به يك اقا سيد روحانى جوان (حدودا 25 ساله ) با عبا و نعلين و عمامه مشكى افتاد و كه خيلى سنگين و با وقار ايستاده و منتظر باز شدن درب حرم بود و يك خانم محجبه و پوشيه زده (كه صورتش را نديدم ) در كنار وى قرار داشت . آقا نزد سيد رفت و به زبان عربى با ايشان شروع به صحبت كرد. از وى پرسيد: شما از كجا آمده ايد؟ و او گفت : از نجف ، و سر صحبت باز شد. مدتى با هم صحبت كردند و آقا ماجراى ما را با ايشان در ميان گذاشت ...در ا