ثر فاصله اى كه ميان ما و آنها بود، جزئيات صحبتشان را نيم فهميديم . همين قدر متوجه شديم كه به آقا گفت : گذرنامه تان را به من بدهيد، و آقا هم گذرنامه را به او داد. طولى نكشيد خادم آمد و درب حرم را به روى زوار گشود. اول ، آقا سيد با خانمش ، و سپس نيز ما به دنبال آنان ، وارد حرم دست راست ، مسجدى به نام خرابه شام وجود داشت كه مى گفتند حضرت رقيه عليه السلام در همانجا از دنيا رفته است . ما به سمت ضريح حضرت رقيه عليه السلام رفتيم و سيد و خانمش نيز وارد مسجد مزبور شدند. چند دقيقه بيشتر نگذشت كه گذرنامه را به آقا برگرداندند و گفتند
ما ويزاى اهل بيت شما را گرفتيم ، و اكنون همراه خانواده به حج برويد
و رفتند و نايستادند وقتى نگاه كرديم ديديم ويزاى خانواده را نيز مجانى صادر كرده اند.
آقا گفت : حال كه ويزا گرفته ايم ، بهتر است ماشين گرفته و سريعا به مكه برويم . صبح روز بعد - كه پنجشنبه بود - براى رفتن به مدينه يك سوارى گرفتيم (اول ، به مدينه مى رفتيم ) آقا گفت : در اين سفر، بايد يك نفر عرب را هم كه راه را به خوبى بلند باشد، همراه خود ببريم . مسير حركت سوريه به عربستان ، از كشور اردن مى گذشت ، چون روابط سوريه و عراق خوب نبود.
بزودى عربى پيدا شد كه همچون ما قصد رفتن به مدينه را داشت و با راه هم خوب آشنا بود. خوشحال شديم .
با سوارى از شام حركت كرديم ، ولى هنوز از كشور سوريه خارج نشده بوديم كه ماشين خراب شد و از رفتن باز مانديم . راننده رفت و ماشين ديگرى بياورد و ما از حدود 7 صبح تا 4 بعد از ظهر معطل وى شديم ولى خبرى از او نشد. شخص عرب همراه ، كه ظاهرا يك مقام امنيتى بود، تلفنى به سازمان امنيت سوريه زد و با نقل ماجرا، درخواست يك وسيله كرد .بعد ازختم گفتگوى تلفنى ، به ما گفت : الان ساعت 4 بعد از ظهر است ، ساعت 5/4 ماشين خواهد آمد. بزودى يك ماشين از راه رسيد، آن هم چه ماشينى بهترين ماشينى كه مى توانستيم تصور كنيم : راحت ، جادار، كولردار، سريع السير...و داراى يك راننده بسيار خوب كه راه را كاملا بلد بود و ميانبر مى زد. دفعه هاى قبل كه از شام به مكه مى رفتيم ، اتوبوسها از داخل اردن مى گذشتند و مسير طولانى تر مى شد، اما او به جاى آنكه ما را وارد اردن كرده و گرفتار ترافيك خيابانها سازد، يكراست از جاده كمربندى بيرون شهر به سمت مرز عربستان برد.
نزديكيهاى مرز عربستان ، يك قهوه خانه پيدا شد. آقا به راننده گفت : شما خسته شده اى ، بهتر است يك ساعت در اينجا استراحت كنى ، و ما هم هوايى بخوريم . راننده ساعتى خوابيد و سپس برخاست و دوباره به راه افتاديم و در حدود ساعت 1 يا 2 نصف شب 29 شوال (1399 قمرى ) به مرز عربستان رسيديم .
براى عبور از مرز بايستى بازرسى مى شديم و از اين بابت ، نگران بوديم اعتبار ويزايى كه در حرم حضرت رقيه عليه السلام براى ما صادر شده بود، اكنون معلوم مى شد: هنگام بازرسى ، شرطه ها يك نگاه به ما كردند و يك نگاه هم به ويزاى ما، و تمام شد...خيلى راحت و آسان از ايستگاه بازرسى شديم .
وارد عربستان شديم و فردا ساعت 11 صبح روز جمعه ، جلوى قبرستان بقيع از ماشين پياده شديم و محلى براى اقامت تهيه ديديم .
آقا گفت : الحمدلله وارد عربستان شديم ، اما باز اين احتمال هست كه در ايام حج ، مانع رفتن ما به مكه شوند. بهتر است تا حجاج نيامده و شلوغ نشده است به مكه برويم و يك حج عمره بجا آوريم تا اگر بعدا امكان انجام دادن حج با حجاج پيش نيامد، حسرت زده نباشيم .
تقريبا حدود پنجم يا ششم ذى القعده بود. پس از نماز مغرب و عشا و صرف شام ، يك ماشين سوارى گرفته و عازم مكه شديم . راننده از شيعيان سياه پوست بود. در طول راه ، هر جا به مامورين سعودى بر مى خورديم ، راننده خود، گذرنام ما را مى برد و نشان مى داد و بر مى گشت ، و خلاصه هيچ جا جلوى ما را نگرفتند. حتى به ما گفته بودند كه در مسير مدينه به مكه ، بين راه ، بعضى جاهها مامورين سعودى پول مى گيرند و بايد پول همراهتان باشد، و به همين علت آقا در جيبش پول گذاشته بود، ولى هيچ جا كسى از ما پولى نخواست و خرج راه ، منحصر به همان دستمزد راننده بود.
حدود ساعت 12 شب به مكه مكرمه رسيديم . قبلا در ميان راه ، در مسجد شجره محرم شده بوديم و در پى آن ، اعمال حج را همان شبانه انجام داديم . صداى اذان صبح كه برخاست ، كار ما تمام شده بود. نماز صبح را خوانده مقدارى استراحت كرديم و در ساعت 5/8 - 9 صبح به قصد بازگشت به مدينه ، به ترمينال مكه رفتيم . ديديم هيچ ماشينى نيست . با خود گفتم : خدايا. خودت ما را به مهمانى دعوت كردى و به اينجا آوردى ، حالا هم خودت ماشين بفرست . يك وقت ديديم شخصى با يك بنز سفيد مدل بالا و خيلى شيك ، جلوى پاى ما ترمز كرد و بعد از كمى صحبت (به زبان عربى ) با آقا، گفت : سوار شويد. سوار شديم و او ما را سريعا به مدينه رسانيد و پولى هم نگرفت . اينك ، در مدينه بوديم . پس از حدود 25 روز اقامت در مدينه ، سر و كله حجاج پيدا شد و آقايانى كه در كاروانهاى مختلف بودند و آقا را مى شناختند، هر كدام اصرار داشتند كه ما (براى سهولت در انجام اعمال حج ، و رفتن به منا و...) به كاروان آنها ملحق شويم . و ما هم بالاخره كاروان حاج سيد محسن آل احمد را كه بيشتر از ديگران اصرار مى كرد برگزيديم .
در هنگام بجا آوردن اعمال حج اكبر نيز هيچكس مانع و مزاحم ما نشد، تا اينكه زمان حج به پايان رسيد و ما از سر پل حضرت ابوطالب عليه السلام با يك اتوبوس ، يكراست به شهر مقدس قم آمده و از آنجا راهى تهران شديم . اين كرامتى بود كه ما به چشم خود، از توسل به حضرت رقيه عليه السلام ديديم .
ناسزا گفتن ، سزاى صوت قرآنى نبود  
روز ما در شامتان جز شام ظلمانى نبود
اى زنان شام ، اين رسم مهمانى نبود
سنگ باران مسلمان ، آنهم آخر از بالاى بام
اين ستم بالله روا در حق نصرانى نبود
پايكوبى در كنار راس فرزند رسول
با نواى ساز آيين مسلمانى نبود
ما كه رفتيم اى زنان شام نفرين بر شما
ناسزا گفتن سزاى صوت قرآنى نبود
مردهاتان بر من آوردند هفده دسته گل
دسته گل غير آن سرهاى نورانى نبود
اى زنان شام آتش بر سر ما ريخته
در شما يك ذره خلق و خوى انسانى نبود
اى زنان شام در اطراف مشتى داغدار
جاى خوشحالى و رقص و دست افشانى نبود
اى زنان شام گيرم خارجى بوديم ما
خارجى هم گوشه ويرانه زندانى نبود
طفل ما در گوشه ويران ، دل شب دفن شد
هيچ كس آگاه از اين سر پنهانى نبود
اى سرشك شيعه شاهد باش بر آل رسول
كار ((ميثم )) غير مدح و مرثيت خوانى نبود
از مادر پرسيدم : آيا كرامت ديگرى از آن حضرت در خاطر دارى ؟ گفت : بله ، كرامت ديگرى در ياد دارم كه چند سال قبل از كرامت فوق رخ داده است ، و چنين تعريف كرد:
15. كربلاى شما هم درست شد.  
2. حدود بيست سال قبل ، در اوج حكومت پهلوى . من و مرحوم آقا، با گذرنامه بين المللى به سوريه رفتيم تا از آنجا ويزاى عراق گرفته به كربلا برويم . در سوريه ، براى گرفتن ويزاى عراق ، حدود 15 روز توقف كرديم و در اين مدت ، چندين بار به لبنان رفته و برگشتيم . از جمله روز 15 شعبان آن سال در لبنان بوديم . آقا گذرنامه را به س