زام به شام ، بهاو داد. منافقان درباره فرماندهى او اعتراض كردند و گفتند: جوانىرا فـرمـانـده هـمـه مـهـاجـران و انـصـار كـرد. سـپـسرسـول خدا(ص ) فرمود: شما پيش از اين درباره فرماندهى پدرشنيز همين گونه اعتراض كرديد. او شايسته فرماندهى است ، پدرشنـيـز شـايسته بود. (ر.ك . الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 215).مـشـهـور و ثـابـت ايـن اسـت كـه ابوبكر و عمر از كسانى اند كه ازرفـتـن هـمـراه سـپـاه اسـامـه خـوددارى ورزيـدنـد؛ در حـالى كـهرسـول خـدا(ص ) فـرموده بود: سپاه اسامه را بسيج كنيد. خدا لعنتكـنـد كـسـى را كـه از سـپـاه اسامه سرپيچى كند! (نهج الحق و كشفالصدق ، ص 263).
دوم : زيـد بـن صوحان عبدى ، برادر صعصعه . وى از نيكانى استكـه در جـنـگ جـمـل كـشـتـه شـد. گـويـنـد كـه عـايـشـه در روزقـتـل وى ، كـلمـه اسـتـرجـاع بـر زبـان رانـد! از امـام صـادق (ع )نقل است كه چون زيد در روز جمل كشته شد، اميرالمؤ منين ، على (ع )،آمـد و بـر بـاليـن اش نـشست و فرمود: اى زيد! خدايت رحمت كند، كمهزينه و كمكى بزرگ بودى و پيامبر(ص ) از زيد بن صوحان يادكـرد و گـفـت : زيـد و چـه زيـدى ! يـكـى از اعـضايش در بهشت از اوپـيـشـى مـى گـيـرد. (ر.ك . سفينة البحار، ج 3، ص 565). باز ازپـيـامـبـر اكـرم (ص ) نـقـل شده است كه فرمود: هر كس مى خواهد باديـدن مـردى كـه بـرخـى از اعـضـايش پيش از او به بهشت مى روندشادمان شود، به زيد بن صوحان بنگرد. (تاريخ بغداد، ج 8، ص440). [بعدها] دست وى در جنگ نهاوند، در راه خدا قطع شد. (بحار،ج 18، ص 112).
524- الثاقب فى المناقب ، ص 323، حديث 266؛ مدينة العاجز، ج3، ص 488؛ نفس المهموم ، ص 77.
525- دلائل الامـامـه ، ص 182، حـديـث شـمـاره 98/3 و بـهنـقـل از او، سـيـد بن طاووس در لهوف ، ص 125، و در آن آمده است :((و زرارة بـن خـلج )) و نـيـز: ((پيش از آنكه به عراق برود به اوخـبر داديم ... ولى من به يقين مى دانم كه قتلگاه من و يارانم اينجااسـت ...)). بـحـارالانـوار، ج 44، ص 364، بـهنقل از لهوف ، و در آن آمده است : ((زرارة بن صالح )).
526- سير اعلام النبلاء، ج 9، ص 454.
527- مستدركات علم الرجال ، ج 8، ص 98.
528- مـسـتـدركـات عـلم الرجـال ، ج 3، ص 425؛ و ر.ك . تـهـذيـبالكمال ، ج 6، ص 297، و ج 19، ص 263.
529- حـسن بن عطيه گويد: اباعبدالله (ع ) بر صفا ايستاده بود.عباد بصرى به او گفت : حديثى از شما روايت مى شود. فرمود: چهحـديـثـى ؟ گـفـت : حرمت مؤ من از حرمت اين خانه برتر است . فرمود:[بـله ] مـن ايـن را گـفـتـه ام . مؤ من كسى است كه اگر به اين كوه هابـگـويد بيا، بيايد. گفت : چون به كوه ها نگريستم ديدم كه پيشآمـده اسـت ! سـپـس بـه كـوه فـرمود: به جايت بازگرد، منظورم تونبودى ! (الاختصاص ، ص 325).
530- ر.ك . اللهـوف ، ص 129، حـاشـيـه ؛ و بـهنقل از آن بحار، ج 44، ص 330.
531- لهوف ، ص 129، حاشيه .
532- همان .
533- لهـوف ، ص 28. يـادآور مـى شـود كـه ايـن برداشت به حسبفـهـم قـاصر ما است . بدون شك معانى ديگرى نيز دارد كه از فهمقاصر ما بيرون است .
534- امالى صدوق ، ص 130، مجلس 30، شماره 1. علامه مجلسىدر بـحـار (ج 45، ص 74) دربـاره ايـن سـخـن حـضرت ((اگر نبودتـقـارب اشـيـاء)) گـفـتـه اسـت : يـعـنـى نـزديـكـىاجل ها يا وابستگى اشيا به اسباب به حسب مصالح يا آنكه مصالحسـبـب نـزديكى فرج و غلبه اهل حق مى شود در حالى كه هنوز وقتشفـرا نـرسـيـده اسـت . در بـرخـى نـسـخـه هـا بـه جاى ((تقارب ))،((تفاوت )) آمده است كه به معناى فضيلت و ثواب مى باشد.
535- البدايه والنهايه ، ج 8، ص 163؛ تاريخ الاسلام ، حوادثسـال 60، ص 9؛ تـهذيب تاريخ دمشق ، ج 8، ص 138. از سخن وىچنين بر مى آيد كه اين ديدار در مدينه و در دوران معاويه بوده است. ولى ابـن كـثـيـر و ديـگـران آن را در ضـمـن حـوادث مـكـهنقل كرده اند.
536- البدايه والنهايه ، ج 8، ص 163.
537- ر.ك . سـيـر اعـلام النبلاء، ج 3، ص 171؛ سفينة البحار، ج4، ص 161.
538- ر.ك . بـحـار الانوار، ج 39، ص 289؛ ج 40، ص 9؛ ج 27،ص 201 و ج 36، ص 290؛ كافى ، ج 3، ص ‍ 125، حديث شماره1، كتاب الخنائز؛ و كفاية الاثر، ص 28ـ34.
539- رجـال كـشـى ، ص 38، شماره 78؛ بحار الانوار، ج 81، ص237، شماره 18.
540- عـيـون اخـبـار الرضـا(ع )، ج 2، ص 125، بـاب 35، حـديـثشماره 1.
541- سفينة البحار، ج 4، ص 160.
542- معجم رجال الحديث ، ج 8، ص 47.
543- قاموس الرجال ، ج 5، ص 16.
544- مستدركات علم رجال الحديث ، ج 4، ص 22.
545- تنقيح المقال ، ج 2، ص 11.
546- تنقيح المقال ، ج 1، ص 212.
547- بـصـائر الدرجـات ، ج 10، ص 481 بـاب نـهـم ، حـديث 5؛البحار، ج 44، ص 330، باب 37.
548- بـراى اطـلاع بيشتر از بحث تحرك هر يك از اين سه تن بهبخش هاى پيشين همين فصل مراجعه كنيد.
549- عـلامـه مـجـلسـى ايـن روايـت را حـَسـَن شمرده است (ر.ك . مرآةالعقول ، ج 12، ص 281).
550- تـاريخ ابن عساكر (ترجمة الامام الحسين (ع )، تحقيق محمودى)، ص 202، شماره 255؛ نيز ر.ك . تهذيب تاريخ دمشق ، ج 7، ص140؛ البدايه والنهايه ، ج 8، ص 165.
551- همان .
552- سـيـر اعـلام النـبـلاء، ج 3، ص 393؛ الاصـابـه ، ج 3، ص419.
553- معجم رجال الحديث ، ج 18، ص 161، شماره 12359.
554- امـالى شـيـخ طـوسـى ، ص 727، مـجـلس 44، حـديـث شـمـاره1530/5؛ و در خلاصة الرسائل ميلانى آمده است كه هنگام بردن ناممـعاويه بر او درود مى فرستاد. 555- حياة الامام الحسين بن على (ع)، ج 3، ص 24 / حاشيه .
556- الغـديـر، ج 10، ص 22؛ صـهـبـاء بـه مـعـنـاى خـمـر اسـت وابوخالد يزيد را گويند.
557- تـاريخ ابن عساكر (ترجمة الامام الحسين (ع )، تحقيق محمودى)، ص 202، شـمـاره 255 و نـيـز ر. ك . تـهـذيـبالكـمـال ، ج 4، ص 49؛ تـاريـخ الاسـلام (حـوادثسال 60) ص 9؛ تهذيب تاريخ دمشق ، ابن منظور، ج 7، ص 140.
558- نـهـج البـلاغه ، ص 218، خطبه 158، ابن ابى الحديد مىنـويـسـد: ((... سـپـس فـاطـمـه از دنـيـا رفـت و هـمـه زنـانرسـول خـدا(ص )، بـراى تـسليت نزد بنى هاشم آمدند، مگر عايشهكـه نـيـامـد و خود را بيمار وانمود كرد! و نزد على (ع ) از او سخنىنـقـل شد كه دال بر شادمانى بود!)). (ر. ك . شرح نهج البلاغه ،ابن ابى الحديد، ج 9، ص 198).
559- امـالى طوسى ، ص 161، مجلس 6، حديث شماره 267/19؛ وبه نقل از آن بحار، ج 44، ص 153.
560- كـافـى ، ج 1، ص 302 و بـهنقل از آن ، بحار، ج 44، ص 143.
561- جعدة بن هبيره مخزومى : وى خواهرزاده اميرالمؤ منين ، على (ع )،و مـادرش امـّهـانـى دخـتـر ابـى طالب است . جعده در روزگار پيامبرخـدا(ص ) بـه دنـيـا آمـد؛ و از صـحـابـه اسـت . او در كوفه سكونتگـزيـد. او مـردى دلاور، شـجـاع ، شـريف و فقيه بود. وى از سوىامـيـرالمؤ منين (ع ) حكومت خراسان داشت . عتبة بن ابى سفيان به وىگـفت : اين پايمردى در جنگ را از دايى ات على دارى ؛ و جعده به اوگفت : اگر تو نيز دايى اى مثل دايى من داشتى ، پدرت را فراموشمى كردى !
وى روايـتـى را از مـادرش درباره داستان هجرت و خوابيدن اميرالمؤمـنـيـن (ع ) در بستر رسول خدا(ص ) دارد؛ و برخى از قضاياى روزشهادت على (ع ) را نقل مى كند.
عتبة بن ابى سفيان در يكى از روزهاى جنگ صفين گفت : من فردا بهمـصـاف جعدة بن هبيره مى روم . معاويه به او گفت : به به ! قومشبـنى مخزوم ، مادرش ، امّهانى ، دختر ابوطالب و پدرش ، ابوهبيرةبـن ابى و