ارت عراق در لبنان برده بود كه براى گرفتن ويزاى كربلا اسم نويسى كند.
من در هتل ، تنها بودم . روز ولادت آقا امام زمان عج بود ديدم اينجا در لبنان خبرى از جشن و چراغانى نيست . دلم هم براى زيارت كربلا تنگ شده بود. گفتم : اى امام زمان ، الان روز ولادت تو در ايران چه خبر است ؟ همه جا چراغانى و نقل شيرينى ... ولى انيجا سوت و كور است .. در همان حين يك لحظه خوابم برد. در خواب ديدم يك جوان خوش سيما و چهار شانه عرب كه انسان حظ مى كرد نگاهش كند، جلوى تخت من با قدمهاى بلند از اين سو به آن مى رود و مى گويد: كربلاى شما هم درست شد.
از خواب بيدار شدم . مرحوم آقا از سفارتخانه عراق برگشت و گفت : اسمها را نوشتم . ما به سوريه بازگشتيم ولى بعد از چند روز معلوم شد كه به ما ويزا نمى دهند.
ديديم كه اين راه به جايى نرسيد. در سوريه ، يك نفر به نام سيد انور بود كه بنگاهى داشت و به اصطلاح كار چاق كن بود. وى كه با راننده هاى ايرانى دست داشت ، گذرنامه ها را از زوار مى گرفت و توسط افرادى كه در اختيار داشت به ايران مى فرستاد و آنان توسط عواملى كه در سفارت سعودى و جاههاى ديگر مى شناختند، به طور قاچاقى براى صاحبان گذرنامه ها، ويزاى مكه مى گرفتند و به سوريه مى آوردند.
سيد انور گذرنامه ما و جمعى ديگر از زوار را گرفته دست افراد مزبور داد تابرايمان از ايران ويزاى حج بگيرند. فردى كه گذرنامه من و آقا به دستش ‍ داده شده بود، يك افغانى بود.
گذرنامه ها را بردند و ما به انتظار نشستيم . بزودى خبر رسيد كه افراد مزبور در هنگام بازگشت به سوريه ، در فرودگاه ايران دستگير شده و به زندان افتاده اند.
اين خبر، به نحو زايد الوصفى ، مايه ناراحتى و نگرانى زوار شد و آنان را سخت دلگير و متوحش ساخت . چه ، علاوه بر محروميت از حج ، ممكن بود سوء سابقه نيز براى آنها ايجاد كند. بعضى از زوار گفتند: براى فرح - شهبانوى وقت ايران - نامه مى فرستيم و از وى تمنا مى كنيم كه مشكل ما را حل كند... آقا به آنها گفت : نه ، اين كار را نكنيد، بياييد متوسل به حضرت رقيه عليه السلام شويم ، آن حضرت كارمان را درست خواهد كرد.
برخى از زوار هر روز در هر حرم آن حضرت جمع مى شدند و آقا برايشان صحبت مى كرد و روضه مى خواند. حدود بيست روز طول كشيد تا اينكه بعضى از گذرنامه ((و نه همه آنها)) آمد. معلوم شد زمانى كه فرد افغانى مزبور پس از گرفتن ويزا به فرودگاه تهران آمده بود تا به سوريه باز گردد، مامورين ايرانى با مشاهده گذرنامه هاى ايرانى نزد او، به وى مى گويند: اين گذرنامه هاى ايرانى در دست تو افغانى چه مى كند؟ و در مقام دستگيرى او بر مى آيند.
فرد افغانى مى دود كه از دست مامورين خلاص شود و در اين حين ، بعضى از گذرنامه ها از دست يا جيب او در جوى آب مى افتد و آب آنها را مى برد. ولى گذرنامه من و آقا داخل جيب او بوده و نمى افتد و عجيب اين است كه پس از دستگيرى و زندان نيز مامورين متوجه آن ها نمى شوند و محفوظ مى ماند.
به هرحال گذرنامه چند نفر گم شده بود ولى گذرنامه ما و جمعى ديگر به دستمان رسيد.
وقتى گذرنامه ها رسيد، ديديم ويزاى ما را داده اند ولى يك روز بيشتر براى ورود عربستان مهلت نداريم ((زيرا ويزاى ما تقريبا 20 روز بيش صادر شده بود و به علت دستگيرى فرد افغانى ، اينك يك روز بيشتر از مهلت اعتبار آن باقى نمانده بود، و بايستى عجله مى كرديم )) لذا همان روز ماشينى گرفته حركت كرديم و با سرعتى كه داشت شب هنگام به مدينه رسيديم و بعد از برگزارى اعمال حج ، به ايران بازگشتيم .
هنگام گرفتن ويزاى حج در سوريه ((كه شرح آن گذشت )) به حضرت رقيه عليه السلام عرض كرده بودم كه اگر وسايل سفر ما به كربلا نيز فراهم شود، مجددا به پابوسش آمده و از آنجا، به كربلا خواهيم رفت . زمانى كه از مكه به ايران برگشتيم ، در سفارتخانه عراق در تهران براى سفر به كربلا اسم نويسى كرديم و در ضمن ، آقا گذرنامه را به كسى داد كه به طور سفارشى ، براى ما ويزاى سفر به عراق را بگيرد. 3 هفته از آن تاريخ گذشت و خبرى نشد. به نحوى كه مايوس شديم و خواستيم گذرنامه را از شخص مدكور بگيريم ولى او نداد و گفت ، بگذاريد باز هم نزد من باشد، ببينم چكار مى توانم بكن مدت كوتاهى نگذشت كه اسم ما در روزنامه براى يك سفر 7 روز به كربلا در آمد و همزامان با آن ويزاى سفارشى نيز آماده شد. آقا گفت من هفت روزه به كربلا نمى روم و آنجا بايد مدتى بيشتر بمانيم . لذا از ويزاى سفارشى استفاده كرديم به كربلا مشرف شديم .
از آنجا كه با حضرت رقيه عليه السلام عهد كرده بوديم كه اگر سفر كربلا درست شود مجددا به زيارت او خواهيم رفت ، مسير حركت به عراق را از طريق سوريه قرار داديم . پس از فراغ از زيارت مراقد اهل بيت عليه السلام در شام ، به ما گفتند چون روابط بين دولتين سوريه و عراق خوب نيست ، بايد از طريق اردن به بغداد برويد. من ترسيدم و به اقا گفتم : من سوار اين ماشينها نمى شوم .
در سوريه ، يك حاج محمود شيرازى بود كه نزديك حرم حضرت رقيه عليه السلام به زوار منزل كرايه مى داد و ما نيز وارد بر او بوديم . آقا از وى پرسيد: آيا اينجا براى رفتن به بغداد، هواپيما ندارد؟ منزل ما مى ترسد با ماشين برود. حاج محمود گفت : آرى ، امروز يك هواپيما از فرانسه به دمشق مى آيد، 2 نفر از مسافرينش را پياده مى كند و سپس به بغداد مى رود. من آن دو صندلى خالى را براى شما رزرو مى كنم . شما سوار آن شويد و به بغداد برويد. 2 بليط هواپيما را براى ما گرفت و ما شب جمعه ساعت 7 بعد از ظهر به فرودگاه دمشق رفتيم و از آنجا ساعت 9 با هواپيما به سمت بغداد حركت كرديم .
هواپيما ساعت 10 وارد فرودگاه بغداد شد. پس از پياده شدن از هواپيما جمعى از سرنشينان گفتند ما به كاظمين عليه السلام مى رويم ، ولى آقا گفت : امشب شب جمعه و شب زيارتى آقا اباعبدالله الحسين عليه السلام است و من بايد كربلا باشم . خوشبختانه ، از نظر اسباب و اثاثيه سفر نيز سبكبار بوديم . يك سوارى گرفتيم و سريع به كربلا رفتيم . حدود نيمه شب به كربلا رسيديم و تا صبح بين حرم امام حسين عليه السلام و حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام در رفت و آمد و زيارت بوديم .
سفرمان در آن سال در عراق 40 روز طول كشيد و در پايان ، سالم و خورسند به ايران بازگشتيم . رزقنا الله تعالى فى الدنيا زيارتهم و فى الاخره شفاعتهم .
خويش را امشب به دامانم تو جا دادى پدر  
بيت الاحزان مرا امشب صفا دادى پدر
با وصال خويش قلبم را شفا دادى پدر
ز آتش هجران تو يك شب نه هر شب سوختم
خوش به من در كودكى درس وفا دادى پدر
در مناى عشق رفتى يا به قربانگاه خون
جان خود را در ره جانان كجا دادى ، پدر؟
بر عزاداران خود امشب به ويران سرزدى
اجر نيكويى به اين صاحب عزا دادى پدر
من در آغوش تو هر شب داشتم جا مرحبا
خويش را امشب به دامانم تو جا دادى پدر
همره خود بر مرا، تا اهل عالم بنگرند
دخترت را نيز در راه خدا دادى پدر
نظم ((ميثم )) (321) برد دل از دوستان و شيعيان
كز كرم او را تو طبع دلربا دادى پدر
دستهاى كوچك دارد، ولى گره هاى بزرگ را باز مى كند  
16. در اواخر ماه