لى عليه السلام شفا يافته و از گرفتارى مزبور بدرآيد.
ولى برادران پيشنهاد وى را نپذيرفتند و گفتند كه شرعا مستحسن نيست كه تو را با اين حال به شام ببريم و اگر بناست حضرت زينب عليه السلام تو را شفا دهد همينجا كه در خانه ات قرار دارى براى او امكان دارد
فوزيه هر چه اصرا كرد بر اعتذار آنان مى افزود ناچار وى خود را به خدا سپرد و صبر بيشترى پيشه كرد تا اين كه در يكى از روزهاى عاشورا در همسايگى مجلس عزايى جهت حضرت سيدالشهدا عليه السلام بر پا بود، فوزيه به حال نشسته و به كمك دو دست به خانه همسايه رفت ، از بيانات وعاظ استماع كرد و دعا كرد و توسل جست و گريه بسيارى كرده تا اينكه بعد از پايان عزادارى به حال مزبور به خانه آمد شب شد و به همان حال گريه و توجه به توسل بعد از اداى فريضه خوابيد تا اينكه نزديك صبح بيدار شد تا نماز صبح بخواند ولى هنوز فجر طالع نشده بود و او به انتظار طلوع فجر به سر مى برد. در اين اثنا متوجه دستى شد كه بالاى مچ وى را گرفته و يك نفرى مى گويد: قومى يا فوزيه برخيز اى فوزيه
او با شنيدن اين سخن و كمك آن دست فورى برخاست و به دو قدم خود ايستاد و از عقال و پاى بندى كه از او برداشته شده بى اندازه مسرور و خوشحال گرديد. آن وقت نگاهى به راست و چپ كرد احدى را نديد، پس ‍ رو كرد به مادرش كه در همان اطاق خوابيده بود و بنا كرد به الله اكبر و لااله الا الله گفتن وقتى كه مادرش او را به آن حال ديد مبهوت شد، سپس از نزد مادرش بيرون دويد و به خارج از خانه رفت و صداى خود به الله اكبر و لااله الاالله بلند كرد تا اينكه برادرانش با شنيدن صداى خواهر به سوى وى آمدند وقتى آنان وى را به آن حال غير مترقبه ديدند صدا به صلوات بلند كردند. آنگاه همسايگان خبردار شدند و آنان نيز صلوات و تهليل و تكبير بر زبان جارى داشتند. اين خبر كم كم به تمام شهر رسيده و ساير بلاد وقراى مجاور نيز خبردار شدند و مردم از هر جانب براى ديدن واقعه مى آمدند و تبرك مى جستند و مرتب خانه او مركز آيند و رند مردم دور و نزديك بود. پس سلام و درود بى پايان بر تربيت يافته مكتب وحى حضرت زينب عليه السلام باد.
پانزدهم : شفاى دختر هندى
در يكى از كتب مسطور است : موقعى كه متولى باشى حرم حضرت زينب عليه السلام صحن و بقعه مطهر آن حضرت را در شام تعمير مى كرد، مردم از اطراف براى آن حضرت نذورات مى آوردند او به آنها قبض مى داد. روزى يك مرد هندى آمد و از حضرت زينب عليه السلام براى حل مشكل خود درخواست كمك كرد و گفت : من الان عهد مى كنم كه اگر به حاجت خود رسيدم ، شخصا يك ضريح جواهر نشان تهيه نمايم كه بهاى آن از يك ميليون دينار تجاوز كند، زيرا من در 24 بانك هندوستان سهم دارم . سپس به طرف شهر بيروت رفت . طولى نكشيد كه تلگرافى از او به اين مضمون به متولى باشى رسيد كه ، من دستور ساخت ضريح جواهر نشانى را صادر كردم ، فلان روز ضريح مزبور را با تشريفات خاصى به آنجا مى آوريم و شما يك مجلس با شكوه بى سابقه اى به هزينه من از فلان بانك فراهم كنيد.
چون روز موعود فرا رسيد ضريح مقدس را با مراسم خاصى از هندوستان به آن محفل با اهميت آوردند. شخص هندى شخصا نطق شگفت آورى نمود، كه مفاد آن چنين بود:
من دخترى دارم كه ساليان دراز از هر دو پا فلج بود، با آنكه شايد فردى ثروتمندتر از من در هندوستان يافت نشود و در اين مدت هر چه توانستم طبيب آوردم و دارو مصرف كردم ، هيچ سودى نكرد، تا آنكه به زيارت حضرت زينب عليه السلام آمده از وى درخواست كمك كردم و براى شفاى صبيه خود يك ضريح جواهر نشان نذر نمودم . در پى اين توسل به بيروت رفتم و در آنجا تلگراف بشارت سلامتى فرزندم به دس من داده شد. لذا خود را به وطن رساندم و از نزديك ، توجه خاص حضرت زينب عليه السلام به او را كه بكلى شفا يافته بود، مشاهده كردم و همين سبب شيعه شدن عده اى بى شمار و باعث ازدياد محبت شيفتگان آن حضرت گرديد. (351)
امام زمان عليه السلام در مصيبت عمه اش ، حضرت زينب عليه السلام ، خون مى گريد
حاج ملا سلطانعلى ، روضه خوان تبريزى ، كه از جمله عباد و زهاد بوده گويد: در خواب مشرف به محضر والاى امام زمان عليه السلام شدم ، عرض ‍ كردم : مولانا آنچه در زيارت ناحيه مقدسه ذكر شده است كه مى فرمايد: ((فلا ندبنك صباحا و مساء و لا بكين عليك بدل الدموع دما)) صحيح است ؟
فرمودند: بلى
عرض كردم : آن مصيبتى كه در سوگ آن به جاى اشك ، خون گريه مى كنيد كدام است ؟ آيا مصيبت على اكبر عليه السلام است ؟
فرمودند: نه . اگر على اكبر عليه السلام زنده بود او هم در اين مصيبت ، خون گريه مى كرد.
گفتم : آيا مقصود مصيبت حضرت عباس عليه السلام است ؟
فرمودند: نه بلكه اگر حضرت عباس عليه السلام هم در حيات بود او نيز در اين مصيبت خون گريه مى كرد
گفتم : لابد مصيبت حضرت سيدالشهدا عليه السلام است ؟
فرمودند: نه حضرت سيدالشهدا عليه السلام هم اگر در حيات بود، در اين مصيبت خون گريه مى كرد.
پرسيدم : پس اين كدام مصيبت است ؟
فرمود: آن مصيبت اسيرى زينب عليه السلام است (352)
سفارش و توسل
آيت الله حاج ميرزا احمد سيبويه ، ساكن تهران ، از آقاى شيخ حسين سامرايى كه از اتقياى اهل منبر در عراق بودند، نقل كردند:
در ايامى كه در سامرا مشرف بودم روز جمعه اى طرف عصر به سرداب مقدس رفتم . ديدم غير از من احدى نيست . حالى پيدا كرده و متوجه مقام صاحب الامر - صلوات الله عليه - شدم . در ان حال صدايى از پشت سر شنيدم كه به فارسى فرمود: به شيعيان و دوستان بگوييد كه خدا را به حق عمه ام حضرت زينب - سلام الله عليها - قسم دهند كه فرج مرا نزديك گرداند. (353)
اگر زينب نبود
كعبه بى نام و نشان مى ماند اگر زينب نبود
بى امان دار الامان مى ماند اگر زينب نبود
گرچه دادند انبيا هر يك نشان از كربلا
كربلا هم بى نشان مى ماند اگر زينب نبود
مكتب سرخ تشيع كز غدير آغاز شد
تا ابد بى پاسبان مى ماند اگر زينب نبود
مكتب قرآن كه از خون شهيدان جان گرفت
بى تحرك همچنان مى ماند اگر زينب نبود
كاروان مهدويت در مسير فتنه ها
بى امير كاروان مى ماند اگر زينب نبود
مجرى احكام قرآن او بود با صبر خويش
دين حق بى حكمران مى ماند اگر زينب نبود
كرد اسلام حسينى از يزيدى را جدا
حق و باطل توامان مى ماند اگر زينب نبود
در شناساى مسير حق و باطل فكرها
بى گمان اندر گمان مى ماند اگر زينب نبود
شد گلستان كربلا از لاله هاى احمدى
وين گلستان در خزان مى ماند اگر زينب نبود
شعله عالم فروز نهضت سرخ حسين
زير خاكستر نهان مى ماند اگر زينب نبود
ناله مظلومى لب تشنگان دشت خون
در گلوگاه زمان مى ماند اگر زينب نبود
خون ثارالله رمزى را كه بر صحرا نوشت
داغ ناكامى به جان مى ماند اگر زينب نبود
اى ((مويد)) (354) هر چه هست از زينب و ايثار اوست
جان هستى ناتوان مى ماند اگر زينب نبودوفات عليا مخدره زينب عليه السلام
در بحر المصائب گويد: حضرت زينب عليه السلام بعد از واقعه كربلا و رنج شام و محنت ايام ، چندان بگريست كه قدش خميده و گيسوانش سفيد گرديد، دائم الحزن بزيست تا رخت به ديگر سراى كشيد.
نيز گويد: عياه م