ب ، همتايى كريم ... (ر.ك . شرح نهج البلاغه ، ج 18،ص 308؛ مستدركات علم الرجال ، ج 2، ص 130).
جـعـدة در مـيان قريش شرافتى بزرگ داشت و زبان آور بود و على(ع ) او را از همه بيشتر دوست مى داشت (ر.ك . وقعة صفين ، 463).
از ظـاهر خبر گردهمايى خانه سليمان بن صرد چنين برمى آيد كهدر دوران نهضت حسينى جعده زنده نبوده چرا كه فقط به فرزندانشاشاره گرديده است : ((همراه بنى جعدة بن هبيره ...)).
فـرزنـدانـش ، يـحـيـى (نـاقـل روايتى از حسين و از راويان غدير) وعـبـدالله (فاتح قهندر و بسيارى از خراسان ) هستند. گفته اند كهفـرزنـد ديـگـرى بـه نـام عـمـر نـيـز داشـت (ر.ك . مـسـتـدركات علمالرجال ، ج 2، ص 131، ج 8، ص 193 و شرح نهج البلاغه ، ابنابى الحديد، ج 18، ص 308).
دربـاره بـنـى جـعـده و رويـدادهـاى مربوط به آنان در فاصله ميانتـشـكـيل اين اجتماع در خانه سليمان بن صرد تا روز عاشورا، روزشـهـادت امـام (ع )، در تـاريـخ بـه چـيـزى دسـت نيافته ايم ؛ و اينموضوع پرسش هاى بدون پاسخ فراوانى را در ذهن خواننده باقىمى گذارد.
از بـلاذرى در الانـسـاب (ج 3، ص 377)نـقل شده است : جعدة پسرش را همراه نامه اى نزد حسين (ع ) فرستادو او را از... بـرحـذر داشـت )). وى خـطـا كـرده اسـت و شـايـد اين نامتصحيفى از عون بن عبدالله بن جعفر باشد كه پيش از اين دربارهاش سخن گفتيم .
562- انساب الاشراف ، ج 3، ص 151ـ152، حديث 13.
563- الارشاد، ص 200.
564- در ايـنـجـا سه روايت است كه از ظاهر آنها چنين برمى آيد كهپـس از رسـيدن خبر مرگ معاويه ، در دورانى كه امام (ع )، خوددارىاز بيعت با يزيد را اعلام داشت نامه هايى به ايشان رسيده بود:
يـكـم ـ روايت ابن عساكر درباره ديدار عبدالله عدوى با امام (ع ) درراه مدينه ـ مكه است ؛ آنجا كه ابن عساكر در يك جمله معترضه يادآورمى شود كه امام در گفت و گوى با عدوى عنوان كرد كه شيعيانش درآن شـهـر (يـعـنـى مكه !) به او نامه نوشته اند. (ر.ك . تاريخ ابنعـسـاكـر، تـرجـمـة الامـام الحـسـيـن ، تحقيق محمودى ، ص 222، حديثشماره 203، مجمع احياى فرهنگ اسلامى ، قم .)
دوم ـ روايت ابن عبدربه اندلسى در العقدالفريد (ج 4، ص 352،دار احـيـاء التـراث العربى ) است . در اين روايت ، راوى ميان ديدارنخست عبدالله عدوى با امام در راه مدينه ـ مكه و ديدار دوم ايشان پساز بيرون آمدن حضرت از مكه به سوى عراق خلط كرده است ! و همينمـوضـوع اين توهم را براى خواننده پيش مى آورد كه امام (ع ) پيشاز رسـيـدن بـه مـكـه از نـامـه هاى فراوانى كه از كوفيان دريافتداشته به عدوى خبر داده است !
سوم ـ روايتى است كه نويسنده كتاب اسرارالشهاده (ص 367) طبقگـفته خودش ، از برخى شاگردان اديب و مورد اعتماد و عرب خويشنـقـل مـى كـنـد و مـى گـويـد كه اين فرد مورد اعتماد به مجموعه اىمـنـسـوب بـه يـكـى از قـاريـان اديـب وفـاضـل دسـت يـافـتـه و خـبـر را از آنـجـانقل كرده است .
راوى در آنـجـا مى گويد: هنگامى كه حسين (ع ) در مدينه بود، همراهنامه اى از اهل كوفه نزد او رفتم . چون به خدمتش رسيدم و نامه راخواند و مضمونش را دانست ، فرمود: سه روز به من مهلت بده . من درمـديـنـه مـانـدم ، سپس به خدمتش رسيدم تا آنكه آهنگ رفتن به عراقفرمود...
ايـن روايـت هـاى سـه گـانـه در بـخـشاول اين پژوهش (با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه ) مورد مناقشهتحقيقى قرار گرفته و بى اعتبارى آنها بر طبق آنچه در اين بارهنـقـل شـده بـه اثـبـات رسـيـده اسـت . (ر.ك . جـزءاول ، زيـر عـنـوان ((آيـا در آسـتـانه حركت امام از مدينه نامه اى بهايشان رسيد؟)).)
565- محمد بن بشر همدانى ؛ وى در كوفه در ميان گروهى كه مسلمنامه حسين (ع ) را براى آنان خواند حضور داشت و هيچ نگفت !
او در سلسله سند شيخ صدوق در كتاب توحيد، باب معناى حجزة ازابـى جـارود از او (محمد بن بشر) از محمد حنفيه از اميرالمؤ منين (ع )قـرار دارد. نـيـز در سـنـد غـيبت طوسى (ص 277) آمده است : از ابىجـارود از مـحـمـد بن بشر، از اميرالمؤ منين (ع ) (ر.ك . مستدركات علمالرجال ، ج 6، ص 480).
طـبـق تـاريـخ طـبـرى ، ابـومـخـنف از حجاج بن على از محمد بن بشرداستان اجتماع شيعه را در منزل سليمان بن صرد، به منظور دعوتاز امـام حـسـيـن (ع ) بـه نـزد خـودشـان در كـوفـه چـنـيـننـقل مى كند: مى نويسد كه امام (ع ) مسلم را فرستاد و او نامه امام رابراى مردم كوفه خواند. سپس عابس شاكرى ، حبيب بن مظاهر، سعيدبن عبدالله حنفى به نوبت برخاستند و عنوان كردند كه در اين راهبراى هر گونه جهاد و فداكارى آماده اند.
در ايـن هـنـگـام حـجـاج از محمد مى پرسد: آيا توهم چيزى گفتى ؟ ومحمد در جواب مى گويد: اگر بودم دوست داشتم كه خداوند يارانمرا بـا پـيـروزى عزيز گرداند و دوست نداشتم كه كشته شوم و ازدروغ گـفـتـن هم بدم مى آيد! (ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 5، ص 352؛قاموس الرجال ، ج 9، ص 134).
566- سـليـمـان بـن صـرد خـزاعـى : از يـارانرسول خدا(ص ) و ياران اميرالمؤ منين ، على (ع )، و حسن و حسين (ع ).نـام وى در دوره جـاهـليـت ، يـسـار بـود ورسـول خـدا(ص ) او را سـليـمـان نـامـيـد. او مـردى خـيـّر وفـاضـل بود. در كوفه سكونت گزيد و در آنجا خانه اى ساخت . اوهـمراه نخستين مسلمانانى كه در كوفه سكونت گزيدند، در آن شهرسـكـنـى گزيد. او در ميان قبيله اش از جايگاه و منزلتى والا و نفوذكـلمـه بـرخوردار بود. در صفين با على (ع ) حضور داشت . او كسىاسـت كه حوشب ظليم را در جنگ صفين در يك مبارزه تن به تن كشت وآنـگـاه بـه صـف سپاهيان معاويه حمله برد (ر. ك . الاستيعاب ، ج 3،ص 210، شماره 1061).
نـصـر بـن مـزاحـم در كـتـاب خـويـش بـهنـقـل از عـبـدالرحـمـن بـن عـبـيـد بـن ابـى الكـنـودنـقل مى كند كه سليمان بن صرد خزاعى ، پس از بازگشت على بنابى طالب از بصره بر آن حضرت وارد شد. على (ع ) او را نكوهشو سـرزنـش ‍ كـرد و گـفـت : تو دچار ترديد گشته ، در گوشه اىمـنـتـظـر نـتـايـج كـارهـا مانده اى ! تو در نزد من از موثق ترين مردمبـودى ؛ و بـه گمان من پيش از ديگران به يارى من مى شتافتى .چـه چيز تو را از اهل بيت پيامبرت باز داشت كه از يارى آنان كنارهگرفتى !؟
گفت : يا اميرالمؤ منين ، به گذشته كارها باز مگرد و مرا به خاطرگـذشـتـه نـكـوهـش مـكن . مرا همچنان دوست خود بدان كه خيرخواه توهـسـتـم . هنوز كارهايى باقى مانده است كه تو دوست و دشمنت را درآنها بازشناسى . امام (ع ) چيزى نگفت . سليمان اندكى نشست ، سپسبـرخـاست و نزد حسن بن على (ع )، كه در مسجد نشسته بود، رفت وگـفـت : آيـا شـمـا را از امـيرالمؤ منين و سرزنش و نكوهشى كه از وىديـده ام بـه شـگفت نياورم ؟ حسن فرمود: كسى سرزنش مى شود كهامـيـد بـه دوسـتـى و خيرخواهى اش مى رود. گفت : هنوز كارها (فتنهها)يى در پيش است كه براى (رفع ) آن ها بايد نيزه ها منظم شوندو شمشيرها از نيام بيرون آيد و در آنها به كسانى چون من نياز استنصيحت مرا مشكوك مدانيد و مرا متهم نكنيد.
حـسـن گـفـت : خـدايـت رحمت كند، تو در نزد ما مشكوك نيستى )) (وقعةصفين ، ص 6 ـ 7).
راوى ايـن داسـتـان ، عـبـدالرحـمـن بـن عـبيد ـ ي