يش كرد او را به حج فرستاد و با نـيـرنـگ مـى خـواسـت كـارى كـنـد كـه مـردم دربـاره ايـمـان و صلاح و تقواى او سخن بگويند. و دلايـل ايـن حـقيقت فراوان است ، از جمله اين كه معاويه پس از آهنگ گرفتن بيعت مردم براى يزيد، از زياد خواست كه از مسلمانان بصره بيعت بگيرد، و زياد در پاسخش چنين نوشت : وقتى مردم را بـراى بـيـعـت بـا يزيد فرا بخوانيم چه خواهند گفت ، در حالى كه وى با سگ ها و بوزينه ها بـازى مـى كـنـد، لبـاس ‍ رنـگى مى پوشد، دايم الخمر است و به مجلس طرب و دف نوازى مى رود؛ و ايـن در شـرايـطـى اسـت كـه كـسـانـى چون حسين بن على ، عبدالله بن عباس ، عبدالله بن زبير، و عبدالله بن عمر در ميان مردم حضور دارند.

ولى تـو بـه او دسـتـور بـده تـا مـدت يـك يـا دو سـال خـود را به اخلاق اينان بيارايد، شايد بتوانيم كارهاى بد او را بر مردم بپوشانيم .(473)

ايـن نـشـان آن اسـت كـه آراسـتـه شدن يزيد به مظاهر ديانت در زندگى يك نيرنگ و به منظور فـراهـم ساختن مقدمات گرفتن بيعت ولايتعهدى وى بوده است ؛ و اين نبوده است مگر پس از وفات امام حسن يعنى در فصل پايانى زندگانى معاويه .

يـعـقـوبـى در تـاريـخـش تـصـريـح مـى كـنـد كـه يـزيـد در سـال 51 هـجـرى حـجّ را سـرپـرسـتى كرد.(474) ابن اثير(475) و طبرى (476)نيز هر دو در تاريخ هايشان اين موضوع را آورده اند.

در ايـن دوران فـسـق و فـجـور يزيد، به دليل همين متن پاسخ زياد به معاويه ، آشكارتر از آن بـود كه از ديد بسيارى از مردم پنهان بماند، پس چگونه بر حسين بن على مى تواند پوشيده بماند؟!

در همين دوران امام حسين (ع) معاويه را به خاطر يزيد مورد خطاب قرار داد و فرمود: آنچه را كه درباره كامل شدن يزيد و سياستمدارى او براى امّت محمّد نوشته بودى دانستم ، تو قصد دارى كـه مـردم را دربـاره يـزيـد بـه اشتباه بيندازى ، گويى كه پرده نشين يا غايبى را توصيف و تـمـجـيـد مـى كـنـى يا از كسى سخن مى گويى كه تنها خودت از او خبر دارى . يزيد، خود آينه انـديشه خويش است . او را از اين كه سگ ها را به جان هم بيندازد و كبوتران را پرواز دهد و با زن هـاى خـوانـنـده خـوش بـگـذراند، باز دار تا او را ياور خويش ‍ ببينى و دست از اين كوشش ها بردار...(477)

اگـر چـنـين است ، چگونه مى توان باور كرد كه امام حسين در مدينه از يزيد اجازه ورود خواسته بـاشـد، در حـالى كـه نـسـبـت بـه فـسـق و فـجـور او آگـاهـى كامل داشته است .

آيـا رفتن نزد يزيد و همنشينى با او به معناى تاييد و پشتيبانى او نيست ؟ و چگونه اين امر با مخالفت شديد امام (ع) با معاويه در مساءله بيعت با يزيد سازگار است ؟!

ايـن كارى است كه يك مؤ من عادى هم آن را انجام نمى دهد و پيامدهاى سياسى و اجتماعى آن را درك مـى كـند، تا چه رسد به امام حسين (ع)، كه به معنادار بودن همه حركات و سكناتش براى امّت واقف است .

از ايـن گـذشـتـه ، چـگـونـه يـزيـد در حضور امام حسين (ع) جراءت چنين كارى را كرده است ـ به فرض اين كه واقعا با هم جمع شده باشند ـ به ويژه آن كه سفر يزيد به مكّه و مدينه براى اظهار ديانت صلاح و ابراز لياقت براى خلافت بود؟

مـورخ مـصـرى ، شـيـخ عـبـدالوهـاب النـجـار در حـاشـيـه (الكامل فى التاريخ ) درباره اين روايت نوشته است : من معتقدم كه اين ابيات ساختگى و بى پـايـه اسـت ؛ و يـزيـد آن انـدازه ابـله نبود كه چنين كارى را نزد امام حسين (ع) انجام دهد و آن را تـوجـيـه نـيـز بكند. از جهت ديگر كه بنگريم ، معاويه از آن رو پسرش را به سرپرستى حج فـرسـتـاد تـا آوازه اى نـيـك از او شـايع شود و او را به دين و تقوا وصف كنند. بنابر اين شك نداريم كه يزيد در حج خويش وقار به خرج مى داده و به شعاير دينى اظهار پايبندى مى كرده و ايـن بـا روايـت يـاد شـده مـخـالف اسـت . بـهـتـريـن كار را ابن جرير (طبرى ) كرده است كه از نـقـل آن چـشـم پـوشـيـده اسـت . شـايـد هـم ايـن روايـت در روزگـار پـس از او جعل شده باشد.(478)

روايت چهارم :

خبر داد ما را محمد بن ابى الازهر، گفت : حديث كرد ما را زبير، گفت : حديث كرد ما را ابوزيد عمر بـن شُبّه ، گفت : حديث كرد ما را سعيد بن عامر صبعى ، از جويرية بن اسماء گفت : هنگامى كه مـعاويه آهنگ گرفتن بيعت براى پسرش ، يزيد را كرد، به مروان ، عاملش بر مدينه ، نوشت ؛ و او پـس از خـوانـدن نامه معاويه گفت : اميرالمؤ منين پير و فرتوت شده است و بيم آن دارد كه مـرگـش فـرا بـرسد و مردم را مانند گله بدون چوپان بگذارد. از اين رو دوست دارد كه كسى را معرفى و پيشوايى تعيين كند.

گـفـتند: خداوند اميرالمؤ منين را موفّق و استوار بدارد. بايد چنين كند! مروان به معاويه نوشت و او پاسخ داد كه از يزيد نام ببرد!

گـويـد مـروان نـامـه را بـراى مردم خواند و از يزيد نام برد. در اين هنگام عبدالرحمن ابى بكر بـرخـاسـت و گـفـت : دروغ گـفتى اى مروان و معاويه هم با تو دروغ گفت . چنين چيزى نمى شود سنّت روميان را در ميان ما مگذاريد كه هرگاه هِرَقْلى بميرد، هِرَقْلى به جاى او مى نشيند!

مروان گفت : اين كسى است كه به پدر و مادرش گفت : (اف بر شما آيا به من وعده مى دهيد كه از گورم برخيزانند.)

گـويد: چون عايشه اين را شنيد گفت : اين حرف را پسر صدّيق مى گويد؟ مرا بپوشانيد. چون او را پـوشـانـدنـد، گـفـت : اى مـروان بـه خـدا سـوگـند. دروغ گفتى . اين مردى است كه نسب او شناخته شده است .

گـويد: مروان اين را براى معاويه نوشت و او به راه افتاد، چون به مدينه نزديك شد مردم به استقبالش رفتند، در حالى كه عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبير، حسين بن على و عبدالرحمن بن ابى بكر ـ رضوان الله عليهم ـ در ميانشان بودند.

معاويه رو به عبدالرحمن بن ابوبكر كرد و او را دشنام داد و گفت : خوش نيامدى !

حسين بن على (ع) كه داخل شد، معاويه گفت : خوش نيامدى ، شترى قربانى كه خون رنگين او را خداوند مى ريزد!

چـون ابـن زبـيـر وارد شـد، گـفت : خوش نيامدى ، اى سوسمارى كه آهسته در لانه ات مى خزى و سرت را زير دمت مى گذارى !

چون عبدالله بن عمر درآمد گفت : خوش نيامدى ؛ و او را دشنام داد. او گفت من سزاوار چنين سخنانى نيستم . گفت : هستى ؛ و سزاوار بدتر از آنى !

گويد: پس از آن معاويه وارد مدينه شد و در آن جا ماند. اين چهار تن به عمره رفتند. چون موسم حج فرا رسيد، معاويه عازم گزاردن حج شد.

آن چـهـار تن با يكديگر گفتند: شايد پشيمان شده باشد؛ و به استقبالش رفتند. گويد: چون پـسـر عـمـر وارد شـد مـعـاويـه گفت : اى پسر فاروق ، خوش آمدى ، براى ابوعبدالرحمن مركبى بـيـاوريـد! و بـه پـسـر زبـيـر گـفـت : اى پـسـر حـوارى رسـول خـدا(ص) خـوش آمـدى ، بـرايـش ‍ مـركـبـى بـيـاوريـد؛ و بـه حـسـيـن گـفـت : اى پـسـر رسول خدا، خوش آمدى ، برايش مركبى بياوريد!

مـعـاويـه پـيـوسـته در مقابل چشم مردم با آنان مهربانى مى كرد و اجازه و شفاعتشان را نيكو مى داشت .

گـويد: آن گاه در پى آنان فرستاد؛ و آنان به يكديگر گفتند: چه كسى با او صحبت مى كند. رو بـه حسين كردند و او نپذيرفت . پس 