ا عبد ـ بن ابى الكنودمـجـهـول الحـال اسـت (ر.ك . تـنقيح المقال ، ج 2، ص 145). شمارىديـگـر از رجـاليـون بـدون سـتايش يا نكوهشى از وى نام برده اند(ر.ك . قـامـوس الرجـال ، ج 6، ص 125؛ مـعـجـمرجـال الحـديـث ، ج 9، ص 335 و 337، شـمـاره 6392 و 6400؛مستدركات علم الرجال ، ج 4، ص 407).
ابـن عـبـدربـه داسـتـان هـمـيـن عـتـاب و خـطـاب را بـا اخـتـلاف واجـمـال و بـه گـونه مرسل نقل كرده است ((اين از روايت هاى عاميانهاست ))، (ر.ك . العقدالفريد، ج 4، ص 330).
ولى مـامـقـانـى ضـمـن انـكـار تـخـلف سـليـمـان در جـنـگجـمل ، به گفته ابن اثير استدلال كرده است كه او در همه جنگ ها باعـلى (ع ) شـركـت داشـت (ر.ك . تـنـقـيـحالمـقـال ، ج 2، ص 63). ابـن سـعد نيز گفته است كه او در جنگ هاىجـمـل و صفين با على (ع ) همراه بود (ر.ك . الطبقات الكبرى ، ج 4،ص 292).
ولى شـوشترى با تكيه بر روايت كتاب وقعة صفين انكار مامقانىرا رد كرده است (قاموس الرجال ، ج 5، ص 279).
هـمـچـنـيـن مامقانى بر اين باور است كه ابن زياد پس از آگاهى برمكاتبه كوفيان با حسين بن على (ع )، 45 تن از ياران اميرالمؤ منينو دلاوران شهر را به زندان افكند كه از آن جمله سليمان بن صُرد،ابراهيم بن اشتر و صعصعه بودند؛ و اينان هيچ راهى براى يارىحسين نداشتند (ر. ك . تنقيح المقال ، ج 2، ص 63).
قـرشـى نـيـز از كـتـاب ((الدر المـسـلوك فـىاحـوال الانـبـيـاء والاوصـيـاء)) (ج 1، ص 190، مـخـطـوط)نقل كرده است كه سليمان بن صرد خزاعى ، مختار و چهارصد تن ازاعـيان و بزرگان كوفه در شمار زندانيان ابن زياد بودند (ر.ك .حياة الامام الحسين بن على (ع )، ج 2، ص 416).
مـمـكـن است به اين سخن اين گونه پاسخ داده شود كه اگر قضيهچـنـيـن بـوده بـاشـد و او در خـوددارى از يـارى حـسـيـن (ع ) گـنـاه وتقصيرى نداشته است ، پس چرا توبه كرد و از چه رو رهبرى قيامتوابين را به دست گرفت !؟
كـسـى كـه در خـطـبـه هـاى سـليـمـان ـ در مـيـان تـوابـيـن ـتاءمل بورزد هيچ نشانى از زندانى بودنش نمى بيند! بلكه در مىيـابـد كـه سـليـمـان خـود و يـارانـش را بـه سـسـتـى ، كـوتـاهى ،نـاتوانى و درنگ متهم مى كند و او مى گويد: ((ما چشم به راه قدومخاندان پيامبرمان ، محمد(ص )، بوديم و آنان را به پيروزى نويدمـى داديـم و تـشويق به آمدن مى كرديم ، ولى چون آمدند، سستى ونـاتـوانـى ورزيـديـم و درنگ كرديم تا آنكه فرزندان پيامبر ما ونسل او و شيره وجود او و پاره اى از گوشت و خونش كشته شدند...))(الكـامل فى التاريخ ، ج 3، ص 333؛ و ر. ك . تاريخ طبرى ، ج3، ص 391).
پـاسـخ اشـكـال يـاد شـده را مى توان اين طور داد كه اين كتاب هاىتاريخ و زندگينامه هاى اهل تسنن است كه سليمان بن صرد را بهتـقـصـيـر و شك و ضعف و ناتوانى متهم مى سازند. علاوه بر آنچهطـبـرى و ابن اثير نوشته اند، ذهبى مى گويد: ابن عبدالبر گفتهاسـت : ((سـليـمـان از كـسـانى بود كه با امام مكاتبه كرد تا با اوبـيـعـت كـنـد. پـس از آنـكـه از يارى اش ناتوان ماند، پشيمان شد وجنگيد...)) (سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 395).
ابـن سـعـد گـويـد: ((او از كـسـانى بود كه به امام حسين (ع ) نامهنوشت و از او خواست كه به كوفه بيايد. پس از آمدن حضرت بهكـوفـه ، از او كـنـاره گـرفـت از پـيوستن به او خوددارى ورزيد وهـمـراهـش نـجـنـگـيـد. او بسيار اهل شك و درنگ بود، پس از آنكه حسينكـشـتـه شـد كـسانى كه او را يارى نكردند پشيمان شدند و توبهكـردنـد...)) (الطـبقات الكبرى ، ج 4، ص 292؛ نيز ر.ك . الوافىبالوفيات ، ج 15، ص 393).
قـيـام تـوابـيـن ، صرف بازتاب قيام امام حسين (ع ) بود؛ زيرا جزقـيـام حـسـيـنـى هيچ نشانى در آن ديده نمى شود؛ و در نتيجه احساسگـنـاه ، پـشـيـمانى و حسرت بر يارى نكردن امام (ع ) به پا شد.انـقلابيون ديدند كه ننگ و گناهشان جز با كشتن قاتلان حسين (ع )يـا كـشته شدن در اين راه پاك نمى شود، رهبر اين قيام سليمان بنصـرد خزاعى بود كه مقدمات اجتماعى و نظامى اين انقلاب را پس ازعاشوراى سال 61 هجرى فراهم آورد. اين مهياسازى ، پنهانى بود،تـا آنـكـه يـزيـد مـرد، پس از مرگ وى انقلابيون فعاليت خويش راآشـكـار سـاخـتـنـد و در سـال 65 هـجـرى روانـه قـبـر امـام حسين (ع )گشتند... سپس رهسپار شام شدند و با يگان هاى سپاه اموى در منطقه((عين الورده )) در يك نبرد خونين و وحشتناك شركت جستند. نتايج ايندرگيرى ، اركان حكومت اموى را به شدت تكان داد (ر.ك . مع الركبالحـسـيـنـى مـن المـديـنـه الى المـديـنـه ، جـزءاول ، ص 179 و تاريخ طبرى ، ج 3، ص 408).
در ايـن نـبـرد خـونـيـن كه دربرابر سپاه صدهزار نفرى امويان هشتروز بـه طـول انـجـامـيـد هـمـه تـوابـيـن كـشـتـه شـدنـد. مـامـقـانـىنقل مى كند كه سليمان در شب هشتم ، خديجه كبرى ، فاطمه زهرا(س) و حسن و حسين را در خواب ديد و خديجه به او گفت : ((اى سليمانخداوند كوشش تو و يارانت را ارج مى نهد و شما در روز قيامت با ماهـمـراه هـسـتـيـد))؛ و بـه او گـفـتـنـد: مـژده بـاد شـمـا را كـه هـنـگـامزوال فـردا نـزد مـا خـواهـيـد بود. سپس خديجه جام آبى به او داد وگفت : اين را بر تن خويش بپاش . سليمان بيدار شد و ديد كه جامآب كـنـار سرش گذاشته است . آن آب را بر تن خويش پاشيد و آنظـرف را كـنـار خـويش گذاشت . زخم هايش به واسطه آن آب بهبوديـافـت ، سـپـس سـرگـرم پـوشـيـدن لبـاس خـويـش گشت . در همينحال كاسه ناپديد شد و او با صداى بلند تكبير سر داد. يارانشاز صداى تكبير او بيدار شدند و سبب را از او پرسيدند. او سبب رابـازگـفـت . بـامـدادان هـمـان روز وقـتى با سپاه ابن زياد روبه روشدند، آنقدر جنگيدند كه تا آخرين نفر كشته شدند... (ر.ك . تنقيحالمقال ، ج 2، ص ‍ 63).
مـامـقـانى در پايان كلام خويش مى گويد: ((خلاصه آنچه تا اينجانـوشـتـيـم ايـنـكـه سـليـمـان بـن صـرد شـيـعـه و دوسـتـدار خـالصاهل بيت بود. من او را ثقه مى شمارم و روايات او پذيرفته است . ازخـداونـد مـى خـواهـم كـه بـه حـق مـقـام حـسـيـن (ع ) مـرا بـا او مـحشورگرداند.)) (تنقيح المقال ، ج 2، ص 63).
در اينجا سخن را با نقل روايت زير به پايان مى بريم :
((سـليـمـان بـن صـرد پس از نامه و در حالى كه بر چهره اش جاىزخـم شـمـشـيـر بـود نزد اميرالمؤ منين (ع ) آمد. چون على (ع ) به اونـگـريـست فرمود: ((فمنهم من قضى نحبه ومنهم من ينتظر وما بدلواتـبـديـلا))، تـو از مـنـتـظـران شـهـادت و از كسانى هستى كه تغييرنكردند. گفت : يا اميرالمؤ منين ، اگر يارانى مى يافتى هرگز ايننـامـه را نـمـى نوشتى ! به خدا سوگند تو كوشيدى تا مردم بهوضع نخست خود باز گردند ولى جز شمارى اندك آدم نيك نيافتى!)) (وقعة صفين ، ص 519).
567- وى از تـابـعـان بـزرگ و پـارسا و از سركردگان جماعتىبـود كـه بـه سـرعـت بـراى يـارى عـلى (ع ) از كوفه به بصرهرفـتـنـد. امـام عـلى (ع ) شـمار بسيارى از قبيله وى را همراه او براىمـقـاومـت در بـرابـر تـهـاجـم عـبـدالله بـن سـعـده فـزارىگـسـيـل داشـت . او پـس از سـليمان بن صرد رهبر توابين بود و درسـال 65 هـمـراه آنـان كـشـتـه شـد