 (ر.ك .رجـال كـشـى ، ص 69؛ تـاريـخ طـبرى ، ج 4، ص 448 و ج 5، ص135).
568- وى از سـوى امـيرالمؤ منين (ع ) قضاوت اهواز داشت و فرماندهيـكـى از جـنـاح هـاى سـپـاه صـفـيـن بـود.نقل شده است كه امام حسين (ع ) پس از ورود به كربلا، دوات و كاغذخـواسـت و بـه اشـراف كـوفـه نـامه نوشت ؛ كه از جمله رفاعة بنشداد بود.
مـامـقـانى معتقد است كه رفاعه در جنگ كربلا زندانى يا در بند ابنزياد بود؛ و نتوانست كه نزد امام حسين برود و ياريش دهد.
او از كـسـانـى بـود كـه هـمـراه اشـتر موفق به تجهيز و كفن و دفنابـوذر شـدنـد (ر.ك . مـسـتـدركـات عـلمالرجال ، ج 3، ص 402).
569- ابـوالقـاسـم ، حـبـيـب بـن مـظـهـّر (مـظاهر) اسدى فقعسى : ازصحابه رسول خدا(ص ) بود كه آن حضرت را ديد. وى از اصحابعـلى ، حـسـن و حـسـيـن (ع ) نـيز بود و در همه جنگ هاى على (ع ) او راهـمـراهـى كـرد. او از نـزديكان اميرالمؤ منين و حاملان دانش آن حضرتبود. او علم منايا و بلايا داشت و در جلالت و بزرگى در رديف ميثمتـمـار و رشـيـد هـجـرى بـود. حـبيب از كسانى بود كه با حسين (ع )مـكـاتـبـه كـرد. او و مسلم بن عوسجه در كوفه براى حسين بيعت مىگرفتند. تا آنكه عبيدالله زياد به كوفه آمد و مردمش را وادار كردكه دست از مسلم برداشتند؛ و ياران مسلم را ناچار به فرار كرد. آندو در مـيـان عـشاير خويش پنهان گشتند. آن ها پس از آمدن حسين (ع )به كربلا، پنهانى خود را به آن حضرت رساندند؛ بدين گونهكـه شـب ها راه مى پيمودند و روزها پنهان مى شدند تا آنكه به آنحـضـرت رسـيـدنـد. طـبـرى و ديـگران (مفيد در الارشاد و دينورى درالاخبارالطوال ) نوشته اند كه حبيب فرمانده جناح چپ سپاه حسين (ع )بود. ابومخنف روايت كرده است كه چون حبيب بن مظاهر كشته شد مرگاو بـر حـسـيـن بـسـيـار گـران آمد و فرمود: ((من پاداش خود و يارانبـاوفـايـم را از خـدا مـى خـواهم )). (ر.ك . ابصارالعين ، ص 100 ـ106 و مستدركات علم الرجال ، ج 2، ص 302).
570- تـاريـخ طـبـرى ، ج 3، ص 277؛ الارشـاد، ص 203؛ وقـعـةالطف ، ص 92. نيز ر.ك . اللهوف ، ص 104 و انساب الاشراف ، ج2، ص 369، دار الفكر بيروت ، با اختلاف .
571- در كـتـاب هـاى رجـالى و تاريخى نامى از وى به ميان نيامدهاسـت ؛ مـگـر آنـچـه طـبـرى و شـيخ مفيد نقل كرده اند كه او و عبداللهوال نامه مردم كوفه را نزد امام حسين (ع ) بردند. ابن كثير از او بانـام عـبدالله بن سبع همدانى ياد كرده است (البدايه والنهايه ، ج7، ص 154).
572- عـبـدالله بـن وال (واءل )، كـوفى و از قبيله بنى تميم و بهقـولى از خـانـدان بـكـر بـن وائل و از بزرگان شيعه در كوفه وياران نزديك على (ع ) است (ر.ك . الغارات ، ص 226، حاشيه ).
گفته شده است كه او عبدالله بن واءلتميمى از تيم اللات بن ثعلبه است (بحار، ج 45، ص 355).
او كـسـى اسـت كه مى گفت : خداوندا من با على دوست و از پسر عفانبيزارم (الغارات ، ص 264).
عـلى (ع ) نـامـه اش بـه زياد بن خصفه را ـ در داستان بنى ناجيه ـبـه وسـيـله او فـرسـتـاد. او خـود مـى گـويد: نامه را از آن حضرتگرفتم ـ و از نزدش خارج شدم ـ من در آن روز جوانى نورس بودم .آن نـامـه را در مدتى كوتاه بردم و بازگشتم و گفتم : يا اميرالمؤمنين اجازه مى دهيد كه پس از دادن نامه به زياد بن خفصه ، به همراهاو بـه جـنـگ دشـمـنانت بروم ؟ فرمود: برادرزاده ، چنين كن . به خداسـوگـند من اميدوارم كه تو بر حق مدد من باشى و مرا بر ضد قومسـتـمكار يارى دهى . گفتم : يا اميرالمؤ منين به خدا سوگند من چنينهستم و از اينانم . به خدا سوگند من آنجايى هستم كه تو دوست مىدارى !
او گـفـتـه اسـت : ((بـه خـدا سـوگـنـدمن گفت وگوى باعلى (ع ) راباشتران سرخ ‌موى عوض نمى كنم !)) (الغارات ،ص 229).
عبدالله واءل از فرماندهان توابين بود. ابن اثير در هنگام توصيفيـكـى از درگـيرى هاى توابين بر ضد سپاه اموى مى نويسد: چونفـردا فـرا رسـيـد. اءوهـم بـن مـحـرز بـاهـلى ، فـرماندهى حمله بهتوابين را بر عهده گرفت و همراه سوارگان و پيادگانش بر آنانحـمـله بـرد. چـون ابـن مـحـرز بـه ابـنواءل رسـيـد، او در حال خواندن آيه شريفه ((ولا تحسبن الذين قتلوافـى سبيل الله امواتا...)) بود. ابن محرز به خشم آمد و به او حملهكـرد. ضـربـتـى به دستش زد و آن را جدا كرد و سپس از او فاصلهگرفت و گفت : گمان مى كردم كه دوست دارى كه با خويشاوندانتباشى !
ابـن واءل گـفـت : بد پنداشته اى ، به خدا سوگند دوست نمى دارمكه دست تو به جاى دست من قطع شود و من بى اجر و پاداش بمانم. بلكه دوست دارم گناه تو بزرگ شود و من پاداش فراوان ببينم !ايـن سخن او را خشمگين ساخت و به او حمله كرد و با ضربت نيزه اورا كـشـت ؛ و هـمـچـنـان بـه پـيـش مـى رفـت ! ابـنواءل از فـقـيـهـان زاهـد و پـارسـا بـود...(الكـامـل فـى التـاريـخ ، ج 2، ص 64؛ و ر.ك . قـامـوسالرجال ، ج 6، ص 644؛ شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج3، ص 132).
در روايـت ديـگـرى آمـده اسـت : عـبـدالله بـنواءل پيش رفت و پرچم را گرفت و جنگيد تاآنكه دست راستش قطعشـد. سـپـس در حـالى كه خون از دستش جارى بود نزد يارانش آمد وبار ديگر با خواندن اين رجز حمله كرد:
نفسى فداكم اذكروا الميثاقاوصابروهم واحذروا النفاقا
لا كوفة نبغى ولا عراقالا بل نريد الموت والعتاقا
جـانـم فـدايـتـان ، پـيمان را به ياد آريد؛ و در برابر آنان شكيباباشيد و از دورويى دورى گزينيد
نـه كـوفـه را مـى خـواهيم و نه عراق را، نه ، بلكه خواهان مرگ وآزادگى هستيم !
573- الارشاد، ص 202؛ تاريخ طبرى ، ج 3، ص 277.
574- البدايه و النهايه ، ج 7، ص 154.
575- تذكرة الخواص ، ص 215؛ خوب است در اينجا يادآور شويمكـه شـرابـخـورى مـعـاويـه و بـوزيـنـه بازى و تنبور زنى اش وبازيچه قرار دادن دين ، امرى قطعى و از مسلمات تاريخ است (ر.ك .مـسند احمد حنبل ، ج 5، ص 347؛ تاريخ ابن عساكر، ج 7، ص 211و نيز اسدالغابه ، ج 3، ص 299؛ تاريخ بغداد، ج 7، ص 213؛الغدير، ج 10، ص 183).
على (ع ) در توصيف معاويه فرموده است : گمراهى او آشكار است وبـاطـنـى رسـوا دارد؛ ابـن ابى الحديد در توضيح اين توصيف مىگويد: اما اينكه درباره معاويه مى گويد: گمراهى او آشكار است ،بـدون شـك ظـهـور در گـمـراهـى و سـركـشى او دارد. و هر سركشىگـمـراه است . اما پنهانى رسوا دارد؛ مى دانيم كه او بسيار شوخ وپـرده در بود. نديم و هم پياله داشت . معاويه از متانت به دور بودو به مقررات رياست پايبندى نداشت ، مگر پس از آنكه بر اميرالمؤمنين خروج كرد و به احترام و وقار نياز داشت ؛ وگرنه در روزگارعثمان بسيار رسوا و به هر كار زشتى نامبردار بود. در دوران عمراز ترس او اندكى خودش را حفظ مى كرد، جز اينكه حرير و ديبا مىپـوشيد. وى در اين هنگام جوان و سبكسر بود و نشان و مستى سلطنتو امـارت در او ديـده مـى شـد. سـيـره نـويـسـان دربـاره اشنقل كرده اند كه در دوران عثمان در شام شراب مى نوشيد. اما پس ازآنكه على (ع ) به شهادت و او به حكومت رسيد، مورخان درباره اشاختلاف كرده اند؛ برخى گفته اند كه او پنهانى شراب مى نوشيدو بـرخـى گـفـتـه اند كه ننوشيد. اما درباره گوش دادن به آوا