ا بريدند، زينت آلات و شترها و دارايى آنان را غارت كردند، بعد به طرف زنان و دختران داغديده حسين (عليه السلام ) هجوم بردند، لباس و دارايى و اشياء قيمتى آنان را يغما كردند و اگر زنى براى نگهدارى لباس و زينت آلات خود مقاومت مى كرد، او را روى زمين پرتاپ مى كردند و با خشونت به غارت اموال و لباس آنان مى پرداختند(103) تا جايى كه زنان خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و فاطمه (سلام الله عليها) با داد و فرياد و گريه و ناله ، بدون اينكه لباس و پوشش مناسبى داشته باشند، در بيابان آواره و پراكنده مى شدند.(104)
گزارش ديگر فاطمه (سلام الله عليها)
داستان يورش دژخيمانه مزدوران ، ((حزب اموى )) و خودفروختگان فرومايه را، فاطمه دختر جوان حسين بن على (عليه السلام ) اين طور گزارش مى كند: من جلو خيمه ايستاده بودم و با ناراحتى زياد صحنه دلخراش بدن غرقه در خون پدرم و ياران او را كه روى خاكها و شنهاى داغ قرار داشت مى ديدم و مشاهده مى كردم ، اسب سواران سفاك بر آن بدنهاى مقدس اسب مى دوانند!
در آن حال با خود فكر مى كردم ، وضع ما چگونه خواهد شد؟ و دشمن بر سر ما چه خواهد آورد؟ آيا ما را هم مى كشند، يا به اسارت مى برند؟ ناگاه ديدم اسب سوار نيزه به دستى به طرف زنان هجوم آورد، و آنان هر يكى به ديگرى پناه مى برد تا خود را از خطر دشمن مصون دارد، اما دشمن ستمگر بدون رحم و عاطفه با كمال خشونت و سنگدلى ، دستبند و روسرى را از سر زنان مى كشيد و غارت مى كرد(105) و زنان هم با اشك و آه فرياد مى زدند: يا جدا! يا محمد! يا على ! اى برادران ! اى حسين ! اى ياران ! آيا كسى نيست به داد ما برسد و ما را پناه دهد؟ آيا كسى نيست ما را يارى كند و حريم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را از تعرض ‍ دشمن حفظ گرداند؟!
آرى ، در چنين حالى قلب من سخت مى تپيد، بندهاى استخوانم مى لرزيد، با اضطراب زياد به اين طرف و آن طرف مى دويدم ، ناگاه با عمه ام ((ام الكلثوم )) برخورد كردم ، ديدم دشمن به طرف ما هجوم مى آورد، گمان كردم قصد حمله به عمه ام را دارد، اما ناگاه به خودم حمله كرد، از ترس سخت به خود لرزيدم ، اما او با نيزه خود مرا روى زمين انداخت ، نيزه را در كتفم فرو برد، با صورت روى زمين افتادم ، روسرى را از سرم برداشت ، بعد با كمال قساوت گوشواره ام را كشيد، به طورى كه گوشم پاره شد و خون سر و صورتم را گرفت ، و آن گاه كه خود را به محل خيمه ها رساندم ، از هوش رفتم و نقش زمين شدم .
يك وقت متوجه شدم ، عمه ام مرا صدا مى زند تا به هوش بيايم ، وقتى چشم خود را باز كردم ، ديدم او گريه مى كند و مى خواهد مرا از روى زمين بلند كند، و مى گويد: عزيزم ! بيا برويم ببينيم به سر ساير زنان و دختران چه آمده است ؟ و برادر بيمارت زين العابدين (عليه السلام ) در چه وضعى به سر مى برد؟
به هر حال ، من با سختى از جا حركت كردم ، اما وضع نگران كننده اى داشتم ، گفتم : عمه جان ! پارچه اى ندارى كه من با آن سر و موى خود را بپوشانم ، تا از ديد نامحرمان محفوظ بمانم ؟
عمه ام گفت : دختر برادرم ! من هم مثل تو هستم و پوششى ندارم ، حتى مشاهده كردم دشمن عمه ام را با تازيانه و شلاق كتك زده و بدن او سياه شده است ، وقتى هم به محل خيمه ها برگشتيم ، ديديم همه اموال و دارايى ما را افراد دشمن غارت كرده اند، برادر بيمارم زين العابدين (عليه السلام ) با صورت روى زمين افتاده بود و در اثر شدت بيمارى و آزار دشمنان توانايى حركت و از جا برخاستن را نداشت ، وضع گرسنگى و تشنگى او هم به حدى بود، كه ما را سخت منقلب و گريان كرد، و آن حضرت هم با ديدن وضع دلخراش ما، گريه و ناله سوزناكى سر داد.(106)
بى شرم امتى ، كه نترسيده از خدا 		بر عترت پيمبر خود، پرده در شدند
ز انديشه نظاره بيگانه ، پرده پوش 		از پاره معجرى ، به سر يكديگر شدند
دست از جفا، نداشته بر زخم اهل بيت 		هر دم نمك فشان ، به جفاى دگر شدند.(107)
كار ستمگرى و وحشى گرى مزدوران ((حزب اموى )) در مورد اهانت و اذيت به بازماندگان شهيدان كربلا، به قدرى خشم آلود و سبعانه بود، كه فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام ) مى گويد: وقتى آن مرد ستمگر خلخال را از پاى من كشيد، من سخت گريه و ناله سر مى دادم و آن مرد ستمگر هم گريه مى كرد! پرسيدم : چرا گريه مى كنى ؟!
گفت : چرا گريه نكنم ؟ در حالى كه دارم دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مورد آزار و غارت قرار مى دهم ؟!
گفتم : پس چرا از اين كار دست برنمى دارى ؟!
گفت : اگر من لباس و زينت آلات را غارت نكنم ، ديگرى اين كار را مى كند!.(108)
شوهر فاطمه (سلام الله عليها)
همانطور كه در فصل هاى پيشين يادآور شديم ، شوهر فاطمه (سلام الله عليها) دختر حسين (عليه السلام ) پسر عموى او ((حسن مثنى )) فرزند حسن بن على بن ابيطالب (عليه السلام ) بود. او در قيام عاشورا از مدينه به همراه عموى خود حسين بن على (عليه السلام ) حركت كرد، در واقعه عاشوراى سال 61 هجرى در كربلا حضور يافت ، و در جنگ و پيكار عليه دشمنان به يارى امام زمان خود اقدام نمود.
سيد بن طاووس ، مى نويسد: حسن مثنى در كربلا در راه عمو و امام خويش حضرت امام حسين (عليه السلام ) جهاد و فداكارى زياد كرد، در برابر شمشيرها و نيزه هاى دشمنان مقاومت زيادى به خرج داد، و بدن او جراحت هاى فراوانى برداشت .(109)
مورخان و دانشمندان رجالى ، درباره حسن مثنى نوشته اند: او مرد جليل و فاضل و پرهيزگارى بود.(110)
سيد بن طاووس ، از كتاب ((مصابيح الانوار)) روايت مى كند: حسن مثنى روز عاشورا، در ركاب عموى خويش حسين (عليه السلام ) شجاعانه جنگيد، هفده نفر از افراد دشمن را كشت ، خود او نيز هيجده زخم برداشت ، (و بى هوش در ميان كشته شدگان افتاده بود، دشمنان گمان كردند وى هم كشته شده است ، اما وقتى مى خواستند سرهاى شهيدان را از بدن جدا كنند، متوجه شدند حسن هنوز جان در بدن دارد) ابوحسان ، اسماء بن خارجه فزارى ، دايى حسن مثنى (كه از اشراف كوفه بود، و رييس ((قبيله بنى فزاره )) در لشكر عمر سعد) پا درميانى كرد و نگذاشت سر حسن را مثل سايرين از بدن جدا كنند، و او را به قتل برسانند.(111)
((اسماء)) به جلادانى كه مى خواستند سر ((حسن )) را از بدن جدا كنند گفت : او را تحويل من بدهيد، من او را معالجه مى كنم و به كوفه نزد ((عبيدالله بن زياد)) مى برم ، اگر امير عبيدالله زياد خواست او را به قتل مى رساند، و اگر وساطت مرا پذيرفت ، او را به من مى بخشد و او زنده باقى مى ماند.
بدين جهت افراد دشمن از كشتن ((حسن مثنى )) صرف نظر كردند، او را تحويل ((اسماء بن خارجه فزارى )) دادند، اسماء هم او را به همراه كاروان اسيران اهل بيت (عليه السلام ) به كوفه منتقل كرد و همان طور كه پيش بينى مى شد، با اسماء هم در كوفه مدتى به معالجه حسن پرداخت و پس از بهبودى او را به مدينه منتقل كرد، و حسن پس از تحمل دردها و سختى هاى فراوان ، به اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و خانواده خود در مدينه ملحق گرديد.(112)
مهتاب بزمگاه
((حسين مسرور)) زبان حال ((حسن مثنى )) را، آن گاه كه مى خواست بدنهاى غرقه به خون عزيزان خويش را در كربلا 