ه )) موضوع مهم ديگرى است ، كه دختر داغديده حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) در خطابه خويش آن را براى كوفيان بى وفا و پيمان شكن اعلام داشته ، و فرموده : بد توشه اى براى خود پيش فرستاديد، و براى هميشه هم در عذاب دردناك قيامت گرفتار خواهيد بود، و بالاخره شما سرنوشت تاريكى در انتظار خواهيد داشت .
14- زنده جاويد
بالاخره فاطمه با ايراد اين خطابه ، اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را امتحان دادگان روسفيد و سر بلند معرفى كرد، پيام خون شهيدان را به گوش خفتگان و عهدشكنان و دنياطلبان رسانيد، شهادت در راه خدا را سعادت و اسارت اهل بيت (عليه السلام ) را براى اسلام ، عزت و براى خود آنان ، رسالت و سر بلندى ناميد، و راه شهيدان كربلا و اهل بيت (عليه السلام ) را جاويدان شمرد.
قامتت را چو قضا، بهر شهادت آراست 		با قضا گفت مشيت ، كه قيامت برخاست
خلق در ظل خودى محو و تو در ظل خدا 		ما سوا در چه مقيمند و مقام تو كجاست ؟
زنده در قبر دل ما، بدن كشته تو است 		جان مايى و تو را قبر حقيقت ، دل ماست
دشمنت كشت ولى نور تو، خاموش نگشت 		آرى ، آن جلوه كه فانى نشود نور خداست
بيرق سلطنت افتاد كيان را، ز كيان 		سلطنت ، سلطنت توست ، كه پاينده توست
نه بقا كرد ستمگر، نه به جا ماند ستم 		ظالم از دست شد و پايه مظلوم به جاست
زنده را، زنده نخوانند، كه مرگ از پى اوست 		بلكه زنده است شهيدى ، كه حياتش ز قفاست
دولت آن يافت ، كه در پاى تو سر داد ولى 		اين قبا، راست نه بر قامت هر بى سر و پاست
تو در اول ، سر و جان باختى اندر ره عشق 		تا بدانند خلايق ، كه فنا شرط بقاست .(165)
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيز، درباره نام و راه و شهادت جاودانه حضرت سيدالشهداء (عليه السلام ) فرموده است : ان لقتل الحسين (عليه السلام ) حرارة فى قلوب المومنين ، لا تبرد ابدا.(166)
به يقين براى قتل و شهادت حسين (عليه السلام ) در دلهاى اهل ايمان ، شعله حرارت و محبتى افروخته مى گردد، كه هرگز سردى و خاموشى نخواهد داشت .
درباره جاودانگى و ماندگارى حسين (عليه السلام ) و نام او، واشنگتن ايرونيك ، مورخ مشهور آمريكايى هم گفته است : براى حسين ممكن بود كه ، زندگى خود را تسليم شدن به اراده ((يزيد)) نجات بخشد، اما مسئوليت پيشوايى و نهضت بخش اسلام اجازه نمى داد كه او ((يزيد)) را به عنوان خلافت بشناسد، او به زودى خود را براى قبول هر ناراحتى و فشارى ، به منظور آزاد ساختن اسلام از چنگال ((بنى اميه )) آماده ساخت ، در زير آفتاب سوزان سرزمينى خشك و در روى ريگهاى تفتيده عربستان ، روح حسين فناناپذير برجاست ....(167)فصل نهم : فاطمه در شام
فاطمه دختر شجاع و دانشمند سيدالشهداء (عليه السلام ) خطابه اى را كه متن و شرح آن ، در دو فصل پيش مطرح گرديد، در شهر پر آشوب و تحت سلطه ((كوفه )) كه ((عبيدالله بن زياد)) بر آن حكومت مى كرد، ايراد نمود و به همراه كاروان اسيران اهل بيت (عليه السلام ) تحت نظر و مراقبت شديد مزدوران ((عبيدالله بن زياد)) روانه ((شام )) گرديد.
شهر شام ، مقر حكومت ((يزيد بن معاويه )) بود، كه خود را اميرالمومنين مى دانست و براى حفظ و حراست اين مقام ، خون افراد بى گناهى ، حتى خون حسين بن على (عليه السلام ) و بسيارى از افراد عترت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و مردان مومن و مجاهد را به زمين ريخته بود. بدين جهت موقعيت ((شام )) به عنوان مركز خلافت ، براى حاكمان غاصب و خودكامه ، وضع حساس و فوق العاده اى داشت ، چنانكه به همين موازات اين شهر خشمگين و ناباب ، براى اهل بيت سوگوار و داغدار و در حال اسارت حضرت سيدالشهداء (عليه السلام )، شرايط نامساعد و رنج آورى را فراهم آورده بود.
اكنون براى اينكه با سابقه اجتماعى و شرايط نامساعد و غم بار ((شام )) بيشتر آشنا شويم و ناملايمات دردناكى را كه بر فاطمه (سلام الله عليها) و ساير اسيرشدگان اهل بيت (عليه السلام ) وارد شده بود بهتر لمس نماييم ، در اين جا مناسب خواهد بود، حداقل شرايط سياسى و اجتماعى آن شهر را پس از ظهور اسلام ، به طور خلاصه مورد بررسى قرار دهيم :
سلطه خشم آلود شام
در سال سيزدهم هجرت ، چهار روز به مرگ عبدالله بن عثمان بن عامر، معروف به ((ابوبكر)) مانده بود، كه مجاهدان اسلامى به فرماندهى ((خالد بن وليد)) شهر دمشق را محاصره كردند، و آنگاه كه ابوبكر بيست و دوم جمادى الثانى همان سال درگذشت (168) و ((عمر بن خطاب )) به جاى وى به خلافت رسيد، او ((خالد)) را از فرماندهى عزل كرد و به جاى او ((ابوعبيده جراح )) را به فرماندهى سپاه مسلمانان منصوب نمود. پس از يك سال محاصره دمشق ، سرانجام اين ايالت در ماه رجب سال چهاردهم هجرت به دست ((ابوعبيده جراح )) فتح شد(169).
بعد از اين مرحله ((عمر)) يزيد بن ابوسفيان را به حاكميت ((دمشق )) برگزيد، و در سال هيجدهم هجرت ، كه در آن جا بيمارى ((طاعون عمواس )) براى اولين بار در روزگار اسلام آن منطقه را دربرگرفت و به كشته شدن بيست و پنج هزار نفر منتهى گرديد، يزيد بن ابى سفيان هم درگذشت (170) آن گاه ((عمر)) برادر ((يزيد)) يعنى ((معاويه بن ابى سفيان )) را در همان سال هيجدهم هجرت به امارت دمشق منصوب نمود(171).
بدين ترتيب ، ((معاويه )) از سال هجدهم هجرت ، تا آغاز خلافت اميرالمومنين (عليه السلام ) در سال سى و پنج هجرت ، هم چنان بر سرزمين شام حكومت مى كرد و نيز در خلافت اميرالمومنين (عليه السلام ) كه حدود پنج سال طول كشيد، معاويه هم چنان ((شام )) را در دست داشت و دمشق پايگاه دشمنى با اهل بيت (عليه السلام ) بود.
پس از كنار رفتن امام حسن (عليه السلام ) طبق مفاد صلح ناخواسته با معاويه ، از سال 41 هجرت تا سال 61 هجرى ((دمشق )) مركز خلافت و به ظاهر حكومت گرديد، و در اين مدت بيست سال ، بيش از پيش به صورت يك كانون دشمنى و عداوت و جسارت به ((بنى هاشم )) به خصوص امام على بن ابيطالب (عليه السلام ) درآمد، تا جايى كه به قول ((جرجى زيدان )): برنامه بدگويى و تهمت زدن به على (عليه السلام ) و خاندان او، از گهواره تا گور و از مهد تا لحد ادامه داشت !(172)
روى اين حساب ، خالد بن وليد، ابوعبيده جراح ، يزيد بن ابى سفيان ، معاويه بن ابى سفيان ، و يزيد بن معاويه ، كه از سال 18 تا 64 هجرى بر شام حكومت مى كردند و سلطه آنان بيش از چهل و پنج سال طول كشيد، در آن سرزمين سرنوشت مسلمانان به دست افرادى بود، كه هدفهاى سلطنت طلبانه داشته ، و گرفتار خصلت هاى روزگار جاهليت و بالاخره راه و رسم و اخلاق ضد انقلابى بوده اند، كه براى آشنايى با سياستهاى ضد اسلامى و انسانى آنان ، نمونه هايى از آن را از نظر مى گذرانيم :
كينه ها و خشونت ها
از كينه هاى ديرين و عقده هاى چركين ((حزب اموى )) كه به صورت خشونت هاى انسان سوز عليه بنى هاشم و امام على (عليه السلام ) و خاندان پاك و مظلوم او اعمال مى گرديده ، سخن فراوان است و چهره آن تاريخ هم سياه مى باشد، اما براى اين كه بهتر احساس كنيم اسيران اهل بيت على و فاطمه (عليه السلام ) به چه كانون خشم ، خطرناك و آتشينى كشانده شده اند، چند اعتراف تلخ و حادثه دردناك را مرور مى كنيم :
1- يك استاد و محق