 هندى ، در اين باره مى نويسد: در ميان ((بنى اميه )) فقط يك اصل اساسى وجود داشت ، و آن دشمنى با على (عليه السلام ) و اولاد على (عليه السلام ) بود.(173)
2- فان فلوتن مستشرق آلمانى ، مى نويسد: امويان ، علويان را به مردم شامى ، عاصى و ماجراجو، كه بر پيشوايان و جانشينان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) قيام كرده اند، معرفى مى كردند، و مردم را از معاشرت با علويان منع مى نمودند.(174)
3- احمد بن ابى يعقوب ، مورخ معروف به ((يعقوبى )) درباره معاويه مى نويسد: و كان اكثر فعله المكر و الحيلة .(175)
بيشتر كارهاى معاويه را مكر و حيله گرى و فريبكارى تشكيل مى داد.
4- مورخ ديگرى نوشته است : در زمان امويان ، هر كس تقاضاى مقام و امارتى مى كرد، نامه اى به او مى دادند، كه مشتمل بر دشنام و تهمت نسبت به اميرالمومنين (عليه السلام ) و اهل بيت طاهرين (عليه السلام ) بود، تا آن را در بالاى منبر براى مردم بيان كند.(176)
5- جرجى زيدان مى نويسد: هر كس با ((بنى اميه )) مخالفت مى كرد، فورى حقوق او قطع مى شد، و چه بسا حقوق مردم يك شهر يا دو شهر را براى شورش يكى از اهالى آن جا قطع مى كردند.(177)
6- محقق ديگرى مى نويسد: معاويه ، هفتاد هزار منبر و مراكز تبليغاتى عليه على (عليه السلام )، در قلمرو مسلمانان تشكيل داده بود!(178)
7- جاحظ، مى نويسد: گروهى از ((بنى اميه )) به معاويه گفتند: اى كاش از لعنت فرستادن به على (عليه السلام ) دست برمى داشتى ، اما وى در جواب آنان گفت : نه ، به خدا سوگند آن قدر به اين عمل ادامه مى دهم ، تا كودكان بر اين شيوه پرورش يابند، و جوانان بر سر اين كار پير شوند، و تا آن جا كه ممكن است هيچ كس از فضائل على (عليه السلام ) يادى به ميان نياورد.(179)
8- حسين بن على مسعودى ، متوفاى سال 346 هجرى مى نويسد: گروهى از ثروتمندان و سران شام ، پس از سقوط حكومت ((بنى اميه )) و استقرار ((بنى عباس )) به حضور ((ابوالعباس ‍ سفاح )) رسيدند و سوگند خوردند: پيش از آن كه ((بنى عباس )) به خلافت برسند، مردم براى پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) خويشاوندان و خاندانى جز ((بنى اميه )) نمى شناختند.(180)
آثار اين بدآموزى ها
آثار سياستهاى شوم و بدآموزى هاى ((بنى اميه )) را روى مردمى كه عنوان مسلمانى داشتند، اما براى هميشه به انحراف و نكبت و ذلت مبتلا گرديدند، هيچ گاه نمى توان ناديده گرفت و آن را فراموش كرد، يا به شماره درآورد!
بدين جهت ، در اين جا به طور خلاصه ، با مراجعه به متون تاريخى و دينى ، اشاره اى به آثار ويرانگر اعتقادى و انسانى و اصولا ضربه به تمدن بشرى از سوى ((حكومت امويان )) مى نماييم ، و اين را هم مى دانيم ، كه عمده تقصير اين انحراف هم متوجه سردمداران آنها مى باشد، چنانكه امام على (عليه السلام ) فرموده است : انما الناس مع الملوك و الدنيا، الا من عصم الله (181)
طبع مردم چنين است ، كه هماهنگ با خواست فرمانروايان خويش و منافع مادى دنيا حركت مى كنند، مگر افرادى كه خداوند آنها را از اين خطر حفظ نمايد.
به هر حال ، بدآموزى هاى ((بنى اميه )) چنان مردم شام را از عقايد و اخلاق انسانى اسلام جدا كرده بود و خصلتهاى قومى و قبيله اى و اشرافيت روزگار جاهليت را در آن پديدار ساخت ، كه آن مردم سياه روز، كوركورانه و چشم و گوش بسته پرورش يافته بودند و بدون علم و آگاهى و چون و چرا، از معاويه ، پيروى مى كردند و به راه باطل و ناحق روانه مى شدند!
اين جهت ، چنان امام على (عليه السلام ) را ناراحت كرده بود، و از سوى ديگر از ياران سست عنصر و تفرقه گراى خود گلايه سرمى دهد، و مى فرمايد: پيشواى مردم شام در راه معصيت خداوند حركت مى كند، اما مردم از او اطاعت مى كنند، به خدا سوگند من دوست مى دارم معاويه با من روى شما معامله كند، چون صرافى كه يك دينار طلا مى دهد و يك درهم نقره مى گيرد، آن وقت او از من ده نفر از شما (مردم كوفه ) را بگيرد و يك نفر از افراد خود را به من بدهد!(182)
اطاعت كوركورانه
در باب اطاعت كوركورانه مردم از معاويه ، اين داستان تاسف بار هم شنيدنى است : مردى از اهل كوفه به هنگام بازگشت از ((صفين )) در ((دمشق )) مورد حمله يك مرد شامى قرار گرفت ، و او شتر ((نر)) مرد كوفى را تصاحب كرد، مرد كوفى ناچار به ((معاويه )) شكايت كرد، اما مرد شامى پنجاه نفر شاهد همراه برد، آنان نزد ((معاويه )) گواهى دادند، كه اين شتر ماده متعلق به مرد شامى است . معاويه هم شهادت آنها را پذيرفت و از مرد كوفى خلع يد كرد. اما مرد كوفى به معاويه اعتراض كرد، كه اين شتر اصلا ماده نيست ، بلكه ((جمل )) يعنى شتر نر مى باشد!
معاويه گفت : به هر حال ، حكم من صادر شده و تغييرپذير نيست ، اما وقتى افراد پراكنده شدند، معاويه مرد كوفى را نزد خود فراخواند و پول شتر را به او داد، و گفت : وقتى به كوفه رفتى به على (عليه السلام ) بگو: من با صد هزار مردمى با تو جنگ مى كنم ، كه ميان شتر ماده و نر را فرق نمى گذارند، اما در عين حال ، از من اطاعت مى كنند!(183)
هم چنين در زمينه اطاعت بى چون و چراى مردم شام از ((معاويه )) حتى درباره تغيير وقت نماز و دستور خداوند، ((مسعودى )) مى نويسد: كار مردم در اطاعت معاويه به جايى رسيده بود، كه وى وقتى مى خواست روز جمعه به ((صفين )) برود، نماز جمعه را در روز چهارشنبه خواند، و مردم هم در آن نماز به او اقتدا كردند!(184)
بدين جهت است ، كه امام حسين (عليه السلام ) چنين خلافت و امارتى را بزرگترين و فاجعه بارترين مصيبت ، براى احكام الهى و جهان اسلام مى شمارد، و از آن دردناكتر، فاجعه ولايت عهدى ((يزيد))، جوان شراب خوارى است ، كه امت و ملت را به ابتذال و انحطاط همه جانبه كشانده بود.(185)
آن وقت پرونده خلافت حدود سه ساله ((يزيد)) وليعهد و خليفه پس از معاويه را هم ، سه برگ سياه و تباه تشكيل مى دهد:
1- او در سال 61 هجرى ، كه اولين سال خلافتش بود، اقدام به جنگ و كشتن حسين بن على (عليه السلام ) و ياران و خويشان آن حضرت مى نمايد.(186)
2- در سال 62 هجرى ، ((مسلم بن عقبه )) را براى بيعت گرفتن از مردم مدينه اعزام مى دارد، كه به كشتن هزاران مسلمان بى گناه مى انجامد و اين فاجعه خونين و دردناك به ((وقعه حره )) موسوم مى گردد.(187)
((مسلم بن عقبه )) فرمانده سپاه ((يزيد)) در قتل و خونريزى مسلمانان ، آن قدر جنايت و بى پروايى كرد كه ، به او لقب ((مسرف )) اسراف كار، در قتل و جنايت دادند.
ابن ابى الحديد، درباره جنايتى كه ((مسلم )) براى بيعت گرفتن اجبارى جهت ((يزيد بن معاويه )) بر سر ((مدينه )) و مردم مسلمان آن آورد، مى نويسد: سپاه ((مسلم بن عقبه مرى )) سه شبانه روز ((مدينه )) را براى خود مباح دانستند، مردم آن را چون قصابان كه گوسفندان را مى كشد، از دم شمشير گذراندند، آن قدر خون به زمين ريختند كه ، در كوچه ها پا تا مچ در خون فرو مى رفت ، و بالاخره فرزندان مهاجران و انصار و ((اهل بدر)) را، براى بيعت با ((يزيد بن معاويه )) به قتل رساندند.))(188)
((طبرى )) درباره اين واقعه آتشين خونبار، كه تاريخ شروع آن را، چهارشنبه 28 ذيحجه سال 63 هجرى مى داند، مى نويسد: ((براى بيعت گرفتن جهت ((يزيد بن معاويه )) شمشير بر گردن افراد مى گذ