 وطـربـناك شدن و عطا دادن به خوانندگان و ادامه اين كار، اختلافىنـيـسـت . (شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 16، ص 160).بـنـابـر ايـن مـعـاويه در اشتهار به رسوايى و فسق و فجور دستكمى از پسرش ، يزيد، ندارد.
576- الارشاد، ص 203؛ زندگينامه قيس پيش از اين گذشت و نيزدرباره دو پسران ارحبى و همين طور سلولى سخن گفته شد.
577- هـانـى بـن هـانـى سـبـيـعـى : درفصل اول درباره اش سخن گفتيم .
578- سـعـيـد بـن عـبـدالله حـنـفـى : زنـدگـيـنـامـه اش درفصل اول ، گذشت .
579- الارشـاد، ص 203؛ البـدايـه والنهايه ، ج 8، ص 154 بااندكى تفاوت در نام ها؛ تاريخ ‌يعقوبى ، ج 2، ص 241.
580- اللهـوف ، ص 105، شـايـان ذكـر اسـت كـه صـاحـب كـتـاب((تـذكـرة الشـهـدا)) در ص 64 نـامـه اى ازاهل كوفه به امام حسين (ع ) را نقل كرده است كه مردم از ستم يزيد وزورگـويـى او در ديـگـر سـرزمين ها شكايت مى كنند. آنان همچنين ازعـبـيـدالله بـن زيـاد و سـتـم و سـركـشـى او شـكايت مى كنند و از آنحضرت مى خواهند كه نزد آنان برود؛ چرا كه او از يزيد و پدرشبه خلافت سزاوارتر است .
ملاحظه متن نامه و تعابير زشت آن خواننده را به شك مى اندازد كهنـويـسـنـده اش حـتـى عـربـى روزگـار مـا را هـمكامل نمى دانسته است !
همچنين ديده مى شود كه محتواى نامه با حقايق تاريخى نيز منافاتدارد. زيـرا در اين نامه مردم از جور و ستم يزيد شكايت مى كنند. درحالى كه هنگام حضور امام حسين (ع ) در مكه ، يزيد جز چند ماهى برمـسـنـد حـكـومـت تـكـيـه نـداشـت ؛ و در طـى ايـن چـند ماه اوضاع تغييرقـابـل ذكـرى نكرد. بلكه بالعكس در طى اين دوره نعمان بن بشيرسـهـل گـير و ضعيف بر سر كار بود. از اين گذشته ابن زياد چندروز پس از آمدن مسلم به كوفه وارد اين شهر شد.
نـكـتـه شـگـفـت آور در ايـن نـامـه ايـن اسـت كه مى گويد، امام پس ازخواندن نامه آن را دور انداخت و پيك را هم از خود راند!
بـدون شـك ايـن از اخـلاق امـام (ع ) به دور است و تنها جز در يك جانـقـل نـكرده است كه نامه كسى را به دور انداخته باشد. آن مورد هممربوط به نامه ابن زياد بود كه از آن حضرت مى خواست كه بهاطاعت و فرمان وى درآيد.
بـاز در ايـنـجا شايان ذكر است كه حائرى در كتاب معالى السبطين(ج 1، ص 140) بـه نـقـل از كـتـاب ((التبر المذاب فى المواعظ))سـيـد عـبـدالفتاح بن ضياء الدين اصفهانى (ر.ك . الذريعه ، ج 3،ص 372) مـتـن نـامـه كـوفـيـان را نـقـل مـى كـنـد ـ شـايـد هـمنقل به معنا ـ و مى نويسد: نامه هاى بسيارى به ايشان رسيد و پيكهـاى فـراوانـى نـزد ايـشان آمدند و به ايشان نوشتند: اگر نزد مانيايى گناهكارى ! زيرا در اينجا ياران بسيارى دارى و مى توانىقيام كنى . چون تو اصل ، ستون و شايسته و معدن اين قيامى .
بر خواننده آگاه پوشيده نيست كه متن اين روايت سخنانى بى ربطاسـت . زيـرا چـگـونـه كسى كه اصل ، ستون و شايسته و معدن قيامبـاشـد گـنـاه مـى كـنـد؟ آيـا مـمـكـن اسـت كـسـى ازاهـل كـوفـه كـه ـ دسـت كـم ـ به اولويت امام به خلافت اعتقاد داشتهباشد و يا ايمان داشته باشد كه اطاعت از امام واجب است ، نسبت بهايـشـان چـنـيـن جـسـارتـى كـنـد و بـگويد كه اگر به كوفه نيايدگناهكار است ؟!
آرى ، احـتـمـال دارد كـه ايـن نـامـه ، انـشاى يك يا چند تن از منافقانكـوفـه بـوده بـاشـد. ولى بـعـيـد مى نمايد كه منافق بتواند چنينتـعـابـيـرى بـه كـار بـبـرد. از قـبـيـل تـواصـل آن ـ يـعـنى اصل حقى ـ و ستون آن و شايسته و معدن آن هستى !شـايـد هـم انـشـاى كسى باشد كه نسبت به مقام امام و جايگاه ايشانجاهل بوده است .
581- اللهوف ، ص 106.
582- اللهوف ، ص 107. در نقل طبرى ، يزيد بن حارث بن يزيدبـن رويـم و نـيـز بـه جـاى عـروة بـن قـيـس ، عزرة بن قيس آمده است(تاريخ طبرى ، ج 3، ص 278، دار الكتب العلميه ، بيروت )؛ و دركتاب ارشاد آمده است : يزيد بن حارث بن رويم .
583- شـبـث بـن ربعى تميمى مؤ ذن سجاح بود كه دعوى پيامبرىكـرد (طـبرى ، ج 2، ص 268) و سپس اسلام آورد. او در ميان كسانىبـود كـه بـه قـتـل عثمان كمك كردند، سپس با على (ع ) همراه شد وبه فرمان او، خانه حنظلة بن ربيع را ويران كرد. او عليه معاويهنـيـز مـوضعگيرى كرد. سپس به خوارج پيوست و باز توبه كرد.سپس در قتل حسين (ع ) حضور يافت و آنگاه با كسانى بود كه همراهمـخـتار به خونخواهى حسين برآمدند! و رئيس شرطه اش بود! سپسدر قـتـل مـخـتـار شـركـت جـسـت و سـرانـجـام در حـدودسال هشتاد در كوفه مرد (ر.ك . تقريب التهذيب ، ج 1، ص 344).
پـنـدار عسقلانى مبنى بر اينكه شبث بن ربعى در ميان كسانى بودكـه همراه مختار به خونخواهى حسين برآمد و رئيس شرطه اش بود،بسيار نادر و شگفت است ؛ و اين قول را تنها او آورده است . مشهور آناسـت كـه مـخـتـار از هـيـچ يـك از شـركـت كـنـنـدگـان درقتل حسين كمك نگرفت ، بلكه همه آنان را از خود راند و از شمشير وشـكـنجه اش جز شمارى اندك ، جان سالم به در نبردند. او فقط ازعـبـدالله زبـيـر كـمـك گـرفـت . از اينرو رجالى محقق ، شوشترى ،پندار عسقلانى را شگفت دانسته مى گويد: من به اين نتيجه نرسيدهام كـه او كـمـك كـاران قـتـل عـثـمـان ، و يا اعضاى شرطه مختار بودهباشد (قاموس الرجال ، ص 390)
شـبـث از كـسـانـى بـود كـه چـهار مسجد ملعون را براى شادى و مژدهقـتـل حـسـيـن (ع ) سـاخـتـنـد، بـا آنكه در جنگ صفين در جبهه على (ع )حـضـور داشـت (ر.ك . قـاموس الرجال ، ص 199ـ205)، شگفت اينكهابن حبّان در كتاب الثقات (ج 4، ص 371) از وى ياد كرده و گفتهاسـت كـه او خـطـا مـى كـرد. مـزّى نـيـز نـام وى را در كـتـاب تـهـذيبالكمال (ج 8، ص 266) آورده و هيچ اعتراضى هم به او نكرده است .
584- حجار بن ابجر يا ابحر عجلى سلمى ؛ وى از كسانى بود كهبـه حسين (ع ) نامه نوشت و سپس نزد ابن زياد رفت . او نيز وى رافـرسـتـاد تـا مـردم را وادار به رها كردن مسلم (ع ) سازد. سپس بهسپاه اموى به فرماندهى عمرسعد پيوست و پس از آن در زمره سپاهعـبـدالله بـن مطيع عدوى به جنگ مختار رفت . پدرش نصرانى و ازكسانى بود كه بر ضد حُجر بن عدى (رض ) گواهى داد، و در روزقـيـام مـسـلم ، بـراى پـسـرش پـرچـم امـان بـلند كرد. حجار در روزعـاشـورا مـنـكـر نـوشتن نامه به امام (ع ) شد. سپس با مختار جنگيد.آنـگـاه بـه نـفـع مـصـعـب بـا عـبـدالله بـن حـر وارد جنگ شد ولى دربرابرش شكست خورد. مصعب وى را دشنام داد و از خود راند. سپس درشـمـار كـسـانـى از كـوفـيان بود كه عبدالملك مروان به آنان نامهنوشت و آنها ولايت اصفهان را با او شرط كردند و او نيز همه اش رابـه آنـان بـخـشـيد! ولى او با مصعب بيرون رفت و وانمود كرد كهبـه جـنـگ عـبـدالمـلك مـى رود. او تـا سال 71 زنده بود و از آن پساثـرى از وى پـيـدا نـشـد. (ر.ك . مـسـتـدركـات عـلمالرجال ، ج 2، ص 310؛ وقعة الطف ، ص 94).
585- يزيد بن حارث بن رويم ، ابوحوشب الشيبانى . وى در روزعاشورا نامه اش را منكر شد. پس از آنكه يزيد مرد و عبيدالله زياد،عـمرو بن حريث را در كوفه جانشين ساخت و او مردم را به بيعت ابنزيـاد فـراخـوانـد