ر بازماندگان اهل بيت (عليه السلام ) را با وضع مظلومانه و دل خراشى شركت دادند.
على بن الحسين ، امام زين العابدين (عليه السلام ) فرموده است : وقتى ما را به مجلس يزيد وارد كردند، دستهايمان را به غل و زنجير بسته بودند، آن گاه كه در برابر ((يزيد)) قرار گرفتيم ، گفتم : اى يزيد! تو را به خدا، اگر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ما را با اين وضع ببيند، چه خواهد گفت ؟ و تو چه جوابى دارى ؟
فاطمه ، دختر امام حسين (عليه السلام ) فرياد برداشت : اى يزيد! آيا دختران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به اسارت گرفته اى ؟ آن گاه اهل مجلس به گريه و شيون افتادند، تا جايى كه در اثر گريه و ضجه آنان ، اعضاى خانواده ((يزيد)) كه در اندرون بودند صداى خود را به گريه و ناله بلند كردند.(202)
همان طور كه در بالا خوانديم ، تبليغات تزويرآميز ((بنى اميه )) بر روى چهره پاك حسين (عليه السلام ) و اهل بيت (عليه السلام ) پرده ابهام كشيده بود، و متاسفانه حسين (عليه السلام ) و اسيران خاندان او را اشخاص ياغى و اخلالگر عليه خلافت اسلامى معرفى كرده بودند، و بدين جهت مردم غفلت زده ، غريو جشن و شادى سر مى دادند، چنانكه براى ناشناخته ماندن آنان ، بنى اميه از تهديد و ارعاب و زور سرنيزه نيز استفاده مى كردند.
بارى ، مجلس جشن و سرور آرام شد و جنبه رسمى به خود گرفت ، آن گاه ((يزيد)) از طرفى على (عليه السلام )، حسين (عليه السلام ) و يارانش را به استهزا مى گرفت و خود را پيروز مى پنداشت (203) و از طرف ديگر ((عبيدالله بن زياد)) را مورد لعنت قرار مى داد، و او را در مورد قتل حسين (عليه السلام ) مقصر معرفى مى كرد،(204) تا خود را بى گناه جلوه دهد!
اما به هر حال ، اهل بيت اسير پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) وضع نگران كننده اى داشتند، تا جايى كه افرادى هم كه آنان را نمى شناختند، بر آنان رقت مى بردند و مى خواستند به نوعى به آنان كمك و مساعدت روا دارند!
داستان مرد سرخ موى
در اين ميان ، فاطمه دختر سيدالشهداء (عليه السلام ) مى گويد: وقتى ما را در مجلس مقابل ((يزيد)) نشانيدند، وضع رقت بارى داشتيم ، تا جايى كه يك مرد سرخ موى شامى از جا حركت كرد و خطاب به يزيد گفت : اين زن جوان را براى خدمتگزارى به من ببخش !
اما من با شنيدن اين سخن سخت آشفته و منقلب شدم ، زيرا بالاخره زن اسيرى بودم ، بدين جهت خود را به عمه ام زينب (سلام الله عليها) نزديك كردم ، دامن او را محكم به دست گرفتم و گفتم : عمه جان ! من كه يتيم شده ام ، حالا به خدمتگزارى نااهلان هم بايد بروم !؟
اما زينب (سلام الله عليها) با يك دنيا شجاعت و شهامت فاطمه را دلدارى داد، كه مصونيت دارد و كسى قدرت اهانت به او را ندارد.
مرد شامى هم گفت : مگر اين زن جوان اسير كيست ، كه اين گونه مضطرب است و از تقاضاى من برآشفته شده است ؟!
يزيد پاسخ داد: او فاطمه دختر حسين (عليه السلام ) مى باشد، و آن زن هم كه از او حمايت مى كند، زينب (سلام الله عليها) دختر على بن ابيطالب (عليه السلام ) است .
مرد شامى در حالى كه شگفت زده شده بود، گفت : پس اين زن جوان دختر حسين (عليه السلام ) فرزند فاطمه (سلام الله عليها) و على بن ابيطالب (عليه السلام ) است ؟!
يزيد جواب داد: همين طور است .
مرد شامى ، در حالى كه خشمناك و برآشفته شده بود، فرياد زد: يزيد! خدا تو را لعنت كند، آيا تو عترت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را كشته اى ؟ و فرزندان آنان را به اسارت گرفته اى ؟ من تا به حال گمان مى كردم اينان اسيران ((روم )) هستند!
آن گاه يزيد كه مست قدرت بود و سخت خشمناك گرديده بود دستور داد، آن مرد شامى را هم گردن زدند.(205)
گويا پس از اين مرحله بود، كه فاطمه دختر شجاع حسين (عليه السلام ) به يزيد خطاب كرد و گفت :
اى يزيد! آيا سزاوار است دختران پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اين گونه اسير و مورد اهانت باشند؟!
يزيد گفت : شما آزاد و بزرگواريد، هم اكنون داخل حرم سراى من شويد، و در كنار دختر عموهاى خود، يعنى زنان و دختران من قرار گيريد، آن وقت با اين كوتاه آمدن ، فاطمه (سلام الله عليها) و ساير بانوان بنى هاشم به قسمت اندرون كاخ راه يافتند و در كنار زنان خاندان ابوسفيان قرار گرفتند، زنان دربار هم با مشاهده بانوان اسير اهل بيت (سلام الله عليها) به شيون و ناله پرداختند، و كسى از آنان باقى نماند، كه ضجه و ناله سر نداده باشد.(206)
بدين ترتيب فاطمه دختر جوان و اسير حسين (عليه السلام )، از طرفى از خطر تعرض دشمن فريب خورده نجات يافت و از طرف ديگر با اسارت خويش و حضور ناخواسته به مجلس جشن ((يزيد بن معاويه )) و اندرون او و با كمك عمه اش زينب قهرمان (سلام الله عليها)، دختر شجاع و فداكار اميرالمومنين (عليه السلام ) پرده ديگرى از خدعه و تزوير را، از چهره كريه و ظالمانه حزب اموى كنار زد، تا لذت حكومت چند روزه دنيا هم ، براى هميشه در كام يزيديان غاصب و قاتل ، تلخ و كشنده گردد، و سزاى اعمال قدرت پوشالى و مستى مقام غاصبانه خود را ببيند و كيفر دنيايى امام كشى و اهانت دردناك به ساحت مقدس عترت پاك پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را احساس كنند.فصل دهم : در بازگشت به مدينه
فاطمه دختر جوان سيدالشهداء (عليه السلام )، در مدت اسارت خود در ((شام )) به همراه اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) روزهاى سخت و دردناكى را پشت سر گذاشتند، اما با يك دنيا ايمان و شهامت و مقاومت در برابر خشونت هاى دژخيمانه دشمن ، به اسلام و مكتب عاشورا قدرت و عزت بخشيدند و از اين امتحان بزرگ هم سرافراز بيرون آمدند.
راستى به اسارت گرفتن و آزار رساندن دختران جوان و پاك ، زينب كبراى داغديده پنجاه و شش ساله ، زين العابدين (عليه السلام ) بيمار مصيبت زده و خلاصه زنان و كودكان سوگوار و عزيز از دست داده ، ظلم بزرگ و هولناكى است ، و براى ((امويان )) و مزدوران سفاك آنان كه اين فاجعه بى نظير تاريخى را به وجود آوردند، همان روزها هم در برابر موج خون شهيدان و فريادهاى مظلومانه و افشاگرانه اسيران ، روزگار تلخ و زبونانه و نكبت بارى به وجود آمد.
آرى ، در همان روزهايى كه فاطمه دختر امام حسين (عليه السلام ) و ساير اعضاى خاندان داغدار پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در شام به سر مى بردند، و هنوز حدود بيش از يك ماه از شهادت سيدالشهداء (عليه السلام ) و ياران مومن و فداكارش نگذشته بود، ((يزيد)) فرزند ((معاويه )) خليفه جوان و سرمست اموى ، كه خود را پيروز و كامياب احساس مى كرد، وقتى در ((شام )) مجلس جشن رسمى و پيروزى تشكيل داد، آن گاه كه گزارش وضع شهيدان عاشورا را شنيد، اگر چه از روى فريبكارى و تزوير و يا ترس از فريادهاى اسيران و شورش ‍ مردم هم بود، چند قطره اشك در چشم خود گردانيد، و به اصطلاح به عنوان شرمسارى و پشيمانى به مزدوران خود مى گفت :
اگر حسين (عليه السلام ) را هم نمى كشتيد، من اطاعت شما را ستايش ‍ مى كردم و از كار شما راضى بودم ، خداوند عبيدالله زياد فرزند ((سميه )) را لعنت كند، اگر خود آن جا حضور داشتم از كشتن حسين (عليه السلام ) صرف نظر مى كردم و 