 ) و ساير برادران و ياران او رساندند.
((عطيه )) مى گويد: جابر بن عبدالله در ((نهر فرات )) غسل زيارت انجام داد، لباس تميز به تن كرد، بدن خود را خوشبو نمود، با پاى برهنه حركت كرد و در حالى كه غلامش او را راهنمايى مى كرد، خود را به قبر حسين (عليه السلام ) رسانيد، خود را روى قبر مقدس انداخت و آن قدر ناله زد كه از هوش رفت ، وقتى به هوش آمد سه مرتبه ناله زد: يا حسين ! يا حسين ! يا حسين (عليه السلام )! اى حبيب من ! چرا جواب من را نمى دهى ؟ آخر من دوست تو هستم .
اما ((جابر)) خود جواب سوال خود را داد: جابر! از حسين (عليه السلام ) چه انتظار جواب سلام دارى ؟ مگر نمى دانى دشمن رگهاى گلوى او را بريده ، و ميان تن و سر مقدس او را جدايى انداخته است ...؟(218)
به هر حال ، جابر و غلام وى و عطيه عوفى ، كه از مدينه براى زيارت مزار سيدالشهداء (عليه السلام ) آمده بودند، كار زيارت و سوگوارى را سامان دادند و با فاصله كمى از قبرهاى مقدس قرار گرفتند و به زمزمه و نوحه سرايى پرداختند، و بعد در اثر خستگى و بى حالى ، تصميم گرفتند اندكى استراحت كنند.
باد سوزان بر پهن دشت غم گرفته نينوا مى وزيد و جابر و ساير زائران و سوگواران ، سر بر متكاى شن هاى نرم گذاشته بودند تا اندكى بياسايند، كه به وسيله قدرت انتقال زمين زمزمه تازه اى احساس كردند، گويا جمعيتى بدان سوى مى آمدند، جابر به غلام خود دستور داد، بالاى بلندى برود و اوضاع اطراف را وارسى كند، تا اگر ماموران حكومت اموى از مسير شام مى آيند، آنان از كنار قبرها فاصله بگيرند و در پناهگاهى جان خود را از خطر دشمن حفظ كنند!
غلام جابر بن عبدالله ، خود را به مسير شام نزديك كرد، اندكى وضع جمعيتى را كه بدان سوى مى آمدند ورانداز نمود، و در حالى كه آنان به سر و صورت خود مى زد، با عجله خود را به جابر و همراهان رسانيد و با شتاب زياد اعلام كرد:
حركت كنيد، آنان اهل بيت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هستند، امام سجاد، على بن الحسين (عليه السلام ) هم در ميان آنهاست ، عمه هاى آن حضرت ، خواهران وى و دخترهاى سيدالشهداء (عليه السلام ) و ساير زنان و كودكان هم ، كه براى زيارت حسين (عليه السلام ) مى آيند، همراه آن حضرت هستند.
آن گاه ، جابر بن عبدالله انصارى ، غلام او، عطية بن سعد عوفى و مردان قبيله بنى هاشم ، كه از مدينه آمده بودند، و نيز مردان و زنان عشاير اطراف دجله و فرات كه براى زيارت و سوگوارى آن جا اجتماع كرده بودند، همه به استقبال امام زين العابدين (عليه السلام )، زينب كبرى (سلام الله عليها) سكينه و فاطمه دخترهاى امام حسين (عليه السلام ) شتافتند، امام زين العابدين (عليه السلام ) را در آغوش گرفتند، به او تسليت گفتند، و از گريه و ناله فريادهاى عزادارى و ماتم سرايى ، در كنار قبرهاى مظلومانه شهيدان كربلا، در آن بيابان تفتيده ، غوغايى به وجود آمد(219).
امام زين العابدين (عليه السلام ) با چشمهاى اشكبار و دل دردمند و ناله هاى سوزناك آهسته گام برمى داشت ، به قبرهاى مقدس احترام مى كرد و در حالى كه جابر و همراهان او دنبال امام (عليه السلام ) حركت مى كردند، امام زين العابدين (عليه السلام ) خطاب به آنان مى گفت : بياييد، ملاحظه كنيد، در اين نقطه حضرت ابى عبدالله (عليه السلام ) را شهيد كردند، در اين مكان عموى ما ابوالفضل (عليه السلام ) را به شهادت رساندند، در اين نقطه كودكان پدرم را سر بريدند(220) و بدين ترتيب امام زين العابدين (عليه السلام ) محل شهادت و جاى قبر هر يك از شهيدان كربلا را مشخص نمود.
بوى بهشت مى وزد، از كربلاى تو 		اى كشته ! باد جان دو عالم فداى تو
برخيز و باز، بر سر نى آيه اى بخوان 		اى من فداى آن سر از تن جداى تو
اندر منا، ذبيح يكى بود و زنده رفت 		اى صد ذبيح كشته شده ، در مناى تو
اجر هزار عمره و حج ، در طواف نيست 		اى مروه و صفا، به فداى صفاى تو
تا با نماز خوف تو، گردد قبول حق 		شد سجده گاه اهل يقين ، خاك پاى تو
با گفتن ((رضا بقضائك )) به قتلگاه 		شد متحد رضاى خدا، با رضاى تو
تو هر چه داشتى ، به خدا دادى اى حسين ! 		فردا خداست جل جلاله ، جزاى تو
خون خداست خون تو و جز خداى نيست 		اى كشته خدا، به خدا خون بهاى تو.(221)
به هر حال ، با رسيدن زنان و كودكان داغديده به كنار تربت پاك شهيدان محشرى به پا شد، هر كس خود را روى قبرى انداخت و به عزادارى و شيون پرداخت ، فاطمه دختر جوان و داغدار امام حسين (عليه السلام ) هم خود را روى قبر پدر انداخت و آن قدر گريه كرد و ناله سوزناك سر داد، كه در روى قبر پدر بى طاقت گرديد و غش كرد.(222)
تا مدت سه روزى كه اهل بيت (عليه السلام ) روزى كه اهل بيت (عليه السلام ) و جابر و عطيه و مردان بنى هاشم و مردان و زنان عشاير و باديه نشينى هم كه به آنان پيوسته بودند، سوگوارى دل خراش عجيبى در آن صحراى سوزان برقرار كردند، و به خصوص زنان و كودكان خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و فاطمه (سلام الله عليها) هر كدام ناله و مرثيه اى سر مى دادند.(223)
ورود به مدينه
كاروان بازماندگان داغدار سيدالشهداء (عليه السلام ) در عين حالى كه دل نمى كندند از كنار قبرهاى عزيزان خود جدا شوند، ناچار و شايد هم به پيشنهاد نگهبان كاروان ((نعمان بن بشير)) از بيم آن كه كودكان و زنان از شدت گريه و ناله جان نسپارند، كربلا را ترك كردند و راه دور و دراز ((مدينه )) را پيش گرفتند.
اگر چه شترها در جاده هاى شنزار به سرعت حركت مى كردند، اما بار سنگين غم و اندوه سخت بر دلها، ادامه راه را كند نشان مى داد و رنج زنان و كودكان مصيبت زده را افزون مى ساخت .
بالاخره ، چندين شبانه روز بر اين منوال گذشت ، زمزمه هاى سوگوارى اهل بيت (عليه السلام ) سكوت بيابانهاى داغ را مى شكست و آنان به راه ادامه مى دادند، تا اين كه سياهى شهر مدينه از دور نمايان گرديد.
وقتى كاروان به كنار مدينه رسيد، امام زين العابدين (عليه السلام ) دستور توقف داد و خيمه ها را برافراشتند، آن گاه به ((بشير بن جذلم )) كه اهل مدينه و غلام خود او بود و در سفر كربلا پيوسته خدمتگزارى و پرستارى آن حضرت را نيز به عهده داشت ، فرمود:
خداوند پدر تو را رحمت كند، او خوب شعر مى سرود، آيا تو نيز از شعر سرودن پدر بهره اى دارى ؟
بشير پاسخ مثبت داد.
آن گاه امام زين العابدين (عليه السلام ) به او فرمود: اكنون كه چنين است ، وارد شهر شو و خبر شهادت اباعبدالله (عليه السلام ) را به اطلاع مردم برسان .
بشير، در حالى كه سوار اسب بود، به مدينه وارد شد، خود را به مسجد و حرم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسانيد و با صداى گريه و ناله فرياد برآورد:
اى مردم مدينه ! ديگر در اين شهر جاى ماندن شما نيست ، زيرا حسين (عليه السلام ) را در كربلا كشتند و اكنون پيوسته از چشم من اشك سرازير است .
بدن خون آلود و پاره پاره حسين (عليه السلام ) در كربلا قرار دارد، اما سر مقدس او را بر سر نيزه زده اند و شهر به شهر گردانيده اند.
اى مردم مدينه ! به امام و مولاى خود توجه بيشترى داشته باشيد، آيا در ميان شما افراد غيور و جوانمردى پيدا نمى شود؟(224)
آ