، هـمـيـن يـزيد بن حارث برخاست و گفت : خداى راسپاس كه ما را از دست پسر سميه آسوده ساخت . نه [بيعت نمى كنيم] و كـرامـتـى هـم در ايـن كـار نـيـست . عمرو بن حريث فرمان زندانىكردن وى را صادر كرد، اما بنى بكر مانع اين كار گشتند. سپس درزمـره يـاران خـطـمـى انـصارى به نفع ابن زبير درآمد؛ و او را بهقـتـل سـليـمان بن صُرَد و يارانش ، پيش از خروج ؛ و پس از آن بهحـبـس مـخـتـار تـشويق مى كرد. آنگاه ابن مطيع او را به سوى جبّانهمـراد بـراى جـنـگ بـا مـخـتـار فـرسـتـاد. او بـر راه ها و پشت بام هاتـيـرانداز گماشت و از ورود مختار به كوفه جلوگيرى كرد. سپسبـه وسـيـله بـنـى ربـيـعـه بر ضد مختار شوريد ولى با يارانششـكـسـت خـورد... آنـگـاه مـصعب وى را امارت مدائن داد و سپس از سوىعـبـدالمـلك بر رى حكومت كرد و سرانجام به دست خوارج كشته شد.(ر.ك . طبرى ، ج 3، ص 443 و 425 و 506؛ وقعة الطف ، ص 94).
586- عزرة بن قيس اءحمسى ؛ ازكسانى بود كه عليه حجر شهادتداد. ازايـن رو بـراى امـام (ع ) نـامـه نـوشـت تـا از ايـن گـناهش چشمبـپـوشـد. او شـرم داشت كه ازسوى عمرسعد نزد امام بيايد مباداكهازامـام بـپـرسـدكـه چـرا آمـده اسـت . زهير بن قين در شب نهم محرم درپاسخ وى گفت : به خدا سوگند من هرگز به او نامه ننوشته ام وپيكى برايش ‍ نفرستاده ام و هرگز به او وعده يارى نداده ام . عزرهاز طـرفـداران عـثـمـان بود و ابن سعد در شب عاشورا او را فرماندهسـواره نـظـام سـاخـت . او شب ها نگهبانى مى داد و ازكسانى بود كهسرها را نزد ابن زياد برد (ر.ك . وقعة صفين ، ص 95).
در الارشـاد (ص 203) و الفـتـوح (ج 5، ص 34) از وى بـه جـاىعـزره ، بـه نـام عـروه ياد كرده است . ولى تاريخ طبرى (ج 3، ص278) و انساب الاشراف (ج 3، ص 158) و ابن عدى در الضعفا (ج5، ص 377) و ذهـبـى در مـيـزان الاعـتـدال (ج 3، ص 65) و مـزّى درتـهـذيـب الكـمـال (ج 5، ص 34) از او بـه نـام عـزره يـاد كرده اند.بـنـابـر ايـن چـنـيـن پـيداست كه نام اين مرد عزره است و شايد عروهتصحيفى از اين نام باشد.
587- عـمـرو بـن حـجـاج زبـيـدى از كسانى است كه به دروغ عليهحـجـر بـن عدى گواهى دادند كه به خداوند كفر ورزيده است . او ازكـسـانى بود كه به امام نامه نوشته از او خواستند كه به كوفهبـيـايـد. وى حركت قبيله مذحج را كه براى آزادى هانى بن عروه بهسـوى كـاخ مـى رفتند آرام ساخت و آنان را بازگرداند. عمر سعد اورا در راءس پانصد تن به نهر فرات فرستاد تا ميان امام حسين ويـارانـش و آب حـايـل گـردند. او با ابن مطيع بر ضد مختار جنگيد.هـنـگـامى كه مختار پيروز شد، عمرو گريخت و راه شراف و واقصهرا در پيش گرفت و از آن پس اثرى از وى ديده نشد. (ر.ك . تاريخ‌طبرى ، ج 3، ص 277، 278، 286، 311، 445، 459)، او در روزعـاشـورا فـرمانده جناح راست سپاه عمرسعد بود و با همراهانش برجـنـاح راست سپاه امام حمله كرد. او كسى است كه پيشنهاد داد به جاىمبارزه ، امام را سنگباران كنند. او سپاه كوفه را بر ضد امام تشويقمى كرد و مى گفت : اى كوفيان به فرمانبردارى و جماعتتان پايبندبـاشـيـد و در كـشتن كسى كه از دين بيرون رفته و با امام مخالفتورزيـده اسـت شـك مـكـنـيد. امام حسين (ع ) فرمود: اى پسر حجاج ، آيامردم را عليه من تحريك مى كنى ؟ آيا ما از دين بيرون رفتيم و شماثـابـت قـدم مـانـديـد؟ بـه خـداونـد خواهيد دانست كه چه كسى از دينبـيـرون رفـته و چه كسى سزاوار آتش جاودانه است ! عمرو در ميانكـسـانـى بـود كـه سـرهـا را از كـربـلا بـه كـوفه بردند (ر.ك .البحار، ج 45، ص 13، 19، و 107).
رويحه ، همسر هانى بن عروه دختر همين عمرو بن حجاج بود. وى مادريـحـيى بن هانى است . هانى از كسانى بود كه پس از آمدن مسلم بنعـقـيـل بـه نزد وى ، به بهانه بيمارى از رفتن در مجلس ابن زيادخوددارى كرد. آنگاه ابن زياد عمرو بن حجاج زبيدى ، محمد بن اشعث، و اءسماء بن خارجه را فرستاد تا هانى را نزد او ببرند (ر. ك .الارشاد، ص 208).
نـمـازى يـادآور شـده اسـت كـه عـمـرو، از صـحـابـهمـجهول است و از او به جاى عمرو، به نام عمر ياد كرده است (ر.ك .مستدركات علم الرجال ، ج 6، ص 32).
588- مـحـمد بن عمرو تميمى يا محمد بن عمير بن عطارد (اللهوف ،ص 107) يا محمد بن عمير تميمى (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 278)؛از فرماندهان سپاه على (ع ) در صفين بود (ر.ك . لسان الميزان ، ج5، ص 328). او از كـسانى است كه براى ريختن خون عمرو بن حمقخـزاعـى (رضى ) نزد زياد بدگويى كرد تا آنجا كه مورد نكوهشعمرو بن حريث و زياد قرار گرفت (ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص225). او بـر ضـد حـجـر بـن عـدى شـهـادت داد و در جـنگ با مختار،فـرمـانـده مـُضـَر بـود. سـپـس با مختار بيعت كرد و از سوى او بهآذربـايـجان فرستاده شد. وى با حارث بن ربيعه ، والى كوفه ،بـه نـفـع ابـن زبـيـر با خوارج مى جنگيد. او از كوفيانى بود كهعبدالملك مروان با وى مكاتبه كرد و ولايت همدان را به وى داد. سپسبـه كـوفـه بـازگـشـت و در دوران ولايـت حـجـاج تـاسـال 75 ه‍ در آن شـهـر بـود و بـعـد از آن ، اثـرى از وى ديده نشد(ر.ك . وقعة الطف ، ص 95).
589- الارشاد، ص 203.
590- تاريخ دمشق ، ج 7، ص 144.
591- مـقـتـل الحـسـيـن ، مـقـرم ، ص 148 و ر.ك . مـنـاقـبآل ابى طالب ، ج 4، ص 91.
592- مثير الاحزان ، ص 26.
593- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 290.
594- سـه تـن از يـارانـش يعنى قيس بن مسهّر صيداوى ، عمارة بنعـبـيـد سـلولى و عـبـدالرحـمن بن عبدالله بن كدن ارحبى نيز با وىهمراه بودند (وقعة الطف ، ص 99).
595- زنـدگـينامه ى عابس بن ابى شبيب شاكرى در بخش مربوطبه كسانى كه در مكه به امام پيوسته اند خواهد آمد.
596- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 279؛ و مراد از حنفى در اينجا، سعيدبن عبدالله (رضى ) است .
597- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 279.
599- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 218.
600- مثير الاحزان ، ص 30.601- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 295.
602- همان ، ص 294.
603- الارشاد، ص 223؛ الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 549 .
604- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 295.
605- همان ، ص 294.
606- الكامل فى التاريخ ، ج 2، ص 549.
607- الفتوح ، ج 5، ص 36.
608- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 301.
609- اللهوف ، ص 107.
610- تاريخ طبرى ، ج 3، ص 279.
611- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 279.
612- الاخبار الطوال ، ص 251.
613- تاريخ طبرى ، ج ، 3، ص 277.
614- همان ، ص 279.
615- در فصل اول درباره معناى اخماس سخن گفتيم .
616- پس صبر كن كه وعده خدا حق است و زنهار تا كسانى كه يقينندارند تو را به سبكسرى واندارند. (روم ، آيه 60).
617- مثيرالاحزان ، ص 27.
618- اصل ضرب المثل چنين است : ((امّا انا فلاناقة لى فى هذه ولاجمل !))
619- الغارات ، ج 2، ص 384، نيز ر.ك . زندگينامه احنف بن قيسدر فصل اول ، ص 32 ـ 34 ـ حاشيه .
620- كـتـاب الجـمـل و النـصـره سيد العتره ، ص 295 / و در بخشاول از موسوعة مصنفات شيخ مفيد.
621- ر.ك . تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280.
622- ر.ك . اللهوف ، ص 114؛ البحار، ج 44، ص 337.
623- ر.ك . ابصار العين ، ص 40.
624- ر.ك . الاصابه ، ج 3، ص 480.
625- مـراد احـنـف بـن قـيـس است (ر.ك . سير اعلام النبلاء، ج 4، ص85؛ اسدالغابه ، ج 1، ص 55).
626- اللهوف ، ص 110؛ مثيرالاحزان ، ص 27ـ29.
627- مثير الاحزان ، ص 29.
628- تـاريـخ طبرى ، ج 3، ص 280؛ و ر.ك . الفتوح ، ج 5، ص42.
 

next page

629- ر.ك . 