اند: به خاطر زيبايى ((محمد)) به او لقب ديباج دادند، او مرد خردمند و با شخصيتى بود، نمازهاى طولانى مى خواند، و مردم درباره او مى گفتند: همنام پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و همنام فرزند پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و به خصوص در نظر مردم ((شام )) داراى آن قدر احترام و عظمت بود، كه مى خواستند براى پيشوايى مبارزه با ظلم و ستم خلفاى غاصب با او بيعت كنند.(364)
((محدث قمى )) مى نويسد: فرزندان امام حسن (عليه السلام ) تا مدت سه سال در مدينه زندانى بودند، در سال 144 هجرى ، منصور دوانيقى وقتى از حج بر مى گشت ، در محل ((ربذه )) توقف نمود و دستور داد: ابوازهر، زندانبان او، كه مرد خشن و تند خويى بود، زندانيان مدينه را به ((ربذه )) ببرد.
وقتى زندانيان را از مدينه حركت دادند، ((محمد ديباج )) هم در حالى كه سخت به غل و زنجير كشيده شده بود، در ميان آنان قرار داشت ، و آن گاه كه امام صادق (عليه السلام ) اين منظره دل خراش را از پشت پنجره اطاق خود مشاهده مى كرد، سخت گريه كرد، تا جايى كه محاسن او از اشك چشم خيس گرديد و اشك از صورت او مى ريخت ، و بر بى وفايى ((انصار)) كه موجب لوث شدن بيعت با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و آوارگى فرزندان و نواده هاى آن حضرت گرديده بودند، نفرين فرستاد.(365)
مرثيه مدينه
آن روز كه ذريه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) در مدينه به اسارت منصور دوانيقى در آمدند و به غل و زنجير كشيده شده بودند، حدود سال 144 هجرى بود و 133 سال از رحلت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى گذشت .
مدينه به خاطر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) اعتبار يافت و عنوان ((دارالايمان )) گرفت و ميزبانان پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) هم لقب امتياز آفرين ((انصار)) را دريافت داشتند. انصار از پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ميزبانى خوبى به عمل آوردند و در شعاع نور هدايت قرآن كريم ، عزت و عظمت و شوكت و شخصيت انسانى يافتند. در و ديوار و كوى و برزن اين شهر شاهد اين عزتها و عظمتها بود، اما پس از گذشتن حدود يك قرن ، اين شهر شاهد است ، كه در اثر سست عنصرى هاى ((انصار)) به بيان امام صادق (عليه السلام ) در مورد حمايت نكردن از حق و خلافت مسلم على (عليه السلام )، چنان آب زلال خلافت از مجراى خود به بيراهه رفته ، كه در مدينه الرسول ، آل رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على (عليه السلام ) به اسارت گرفته مى شوند و به غل و زنجير كشيده مى شوند، و امام صادق (عليه السلام ) بر آن فاجعه اشك مى ريزد.
بنابراين ، بر اين فاجعه ، مدينه هم مرثيه مى سرايد و لباس سوك به تن كرده است ، چنانكه بر بى وفايى ((انصار)) و اسارت و مظلوميت اهل بيت (عليهم السلام )، من هم اشك مى فشانم ، اگر چه حركت آن مبارزان به طور كامل مرضى نظر امام صادق (عليه السلام ) نبود، و آنان براى دفاع از اسلام و اجراى امر به معروف و نهى از منكر، توصيه هاى حضرت امام صادق (عليه السلام ) را مورد توجه دقيق قرار ندادند!
خلاصه ، فرزندان و نواده هاى امام حسن (عليه السلام ) با ((محمد ديباج )) در حالى كه در طى آن مسافت همه در غل و زنجير بودند، آنان را به ((ربذه )) وارد كردند، آنان را مدت زيادى ميان آفتاب داغ نگه داشتند، اما بعد يكى از ماموران ((منصور)) از ميان جمعيت در بند، سراغ ((محمد ديباج )) را گرفت ، محمد خود را معرفى كرد، و او را نزد ((منصور)) بردند، اما طولى نكشيد كه صداى ضربه هاى تازيانه هايى كه ماموران ((منصور)) بر بدن ((محمد ديباج )) مى نواختند، فضا را پر كرد و ضجه هاى او را افراد اسير و دربند مى شنيدند!
وقتى ((محمد ديباج )) را نزد ياران و برادران برگرداندند، صورت زيبا و پوست سفيد بدن او يك پارچه سياه شده ، و در اثر ضربه شلاق يك چشم او هم از حدقه بيرون پريده بود! و از شدت تشنگى هم بسيار رنج مى برد، اما كسى از يارانش هم به خاطر وضع خشمناك و خطرناكى كه ((منصور)) به وجود آورده بود، جرات نمى كرد نزديك شود و آبى به او بدهد، كه در اينجا برادر او ((عبدالله محض )) فرياد زد: آيا كسى نيست كه به فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آب بدهد؟ آن وقت مردى از اهل خراسان نزديك رفت و مقدارى آب به او داد.
آن طور كه تاريخ مى نويسد: ضربه هاى تازيانه هايى كه به دستور منصور بر بدن ((محمد ديباج )) زده بودند، بدن را چنان مجروح و غرق در خون ساخته بود، كه وقتى خواستند لباس را از بدن او بيرون آورند ممكن نمى شد، بدين جهت لباس و بدن را با روغن زياد خيس كردند و آن لباس ‍ را از بدن بيرون آوردند، اما مشاهده كردند پوست بدن هم با لباس او كنده مى شود!(366)
علامه شيخ عبدالحسين امينى نوشته است : به دستور ((منصور)) دويست و پنجاه ضربه تازيانه بر بدن ديباج ((محمد بن عبدالله عمرو)) زدند و شاعر معروف شيعى ((ابو نواس حمدانى )) هم ، در حالى كه ستم آن ظالمان را مورد سرزنش سخت قرار مى دهد، مى سرايد:
شما بد پاداشى به ((بنى حسن )) داديد، آخر پدر و مادر آنان پيشوايان هدايت و بزرگوارى بودند.
هيچ قانونى شما را از ريختن خون آنان باز نداشت ، و به راستى شما براى هيچ سوگند و قوم و خويشى و عهد و پيمانى مرزى نگه نداشتيد.
چگونه اين افراد را به اسارت در آورديد، در صورتى كه اجداد آنان در ((جنگ بدر)) اسيران شما را مورد عفو و مهربانى قرار دادند؟
چرا به بدن ((ديباج )) شلاق نواختيد، و چرا دختران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را مورد دشنام و اهانت قرار داديد؟(367)
به سوى زندان كوفه
پس از آن مرحله شكنجه فرزندان امام حسين (عليه السلام ) و نواده او ((محمد ديباج )) در بيابانهاى ((ربذه )) منصور دوانيقى دستور داد آنان را براى بردن به ((كوفه )) حركت دهند.
منصور و مزدوران وى و از جمله ((ربيع حاجب )) حركت كردند، منصور در محملى نشسته بود و فرزندان حسن (عليه السلام ) را با شكم گرسنه و لب تشنه در حالى كه بر شترهاى بى جهاز و با غل و زنجير بسته بودند، به سوى كوفه حركت مى دادند.
وقتى ((عبدالله بن حسن (عليه السلام ))) مشاهده كرد، منصور خود در محمل زرنگار نشسته و فرزندان و نواده هاى امام حسن (عليه السلام ) را در آن بيابان سوزان ، با آن وضع دل خراش حركت مى دهند، خطاب به او فرياد زد: اى ابو جعفر! ما با اسيران شما در روز ((جنگ بدر)) چنين كرديم ؟ منظور او داستان اسارت ((عباس )) جد منصور و عموى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود، كه وقتى به اسارت ارتش اسلام در آمد، و او را به زنجير كشيدند، پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) سخت ناراحت شد و حتى خواب هم به چشم او نمى آمد، تا آن كه دستور داد، زنجير را از دست و پاى ((عباس )) باز كردند.(368)
((ابوالفرج اصفهانى )) نوشته است : منصور براى اذيت بيشتر به ((عبدالله بن حسن )) دستور داد: شترى را كه ((محمد ديباج )) مجروح را بر آن سوار كرده بودند، از جلوى عبدالله حركت دهند، اما وقتى چشم عبدالله كهنسال به بدن مجروح و خون آلود ((محمد)) افتاد چنان ضجه زد، كه كسى تا آن روز عبدالله را آنقدر ناراحت و بى تاب مشاهده نكرده بود.(369)
زندان مخوف
بالاخره ، محمد ديباج فرزند فاطمه دختر سيد