زنـدگـيـنـامـه او در فـصـلاول ، ص 32.
630- ر.ك . زنـدگـيـنـامـه وى در فـصـلاول ، ص 34 ـ 35.
631- ر.ك . البـدايـه والنـهـايـه ، ج 9، ص 49 و ج 8، ص 29 و296؛ المـعارف ، ص 414؛ تاريخ طبرى ، ج 3، ص ‍ 377، 407،484 و 541. سماوى از وى به عنوان عبدالله بن عبيدالله بن معمرتيمى ، تيم قريش ، ياد كرده است . (ر.ك . ابصار العين ، ص 41).
632- ر.ك . زنـدگـيـنـامـه او در فـصـلاول ، ص 34.
633- ولى سـمـاوى دربـاره مـسـعـود يـاد شده مى گويد: او مردم راگرد آورد و براى يارى حسين برايشان سخن گفت ، اما موفق نگشت .در كتب مقاتل آمده است كه او يزيد بن مسعود نهشلى بود و اين تميمىاسـت و كـنـيه اباخالد دارد و از سران اخماس نيست . شايد امام به اوهـم نـامـه نوشته باشد. آنچه از سخنرانى و نامه به حسين استفادهمـى شـود ايـن است كه مردم را وى جمع كرد، نه مسعود. ولى طبرى وديـگـر مـورخـان از دومـى يـاد نـكـرده انـد (ابـصـارالعين ، ص 41)،پوشيده نماند كه گفتار سماوى اشتباه محض است و با سيره مسعودبـن عمرو ازدى ، دشمن اهل بيت ، سازگارى ندارد. شايد منشاء خطاىسـمـاوى ايـنـجـا اسـت كه آنهايى كه امام (ع ) به آنها نامه نوشت ،تـنـها سران اخماس بودند و نه ديگران . و آنها همان هايى است كهفـقـط طـبرى از آنان نام برده است . در حالى كه قضيه اين گونهنـيـسـت ؛ زيـرا اولا: عـبـارت طـبـرى تصريح دارد در اينكه امام حسيننـسـخـه هـايـى از نـامـه اش را براى اشراف بصره فرستاد كه ازسران اخماس نبودند آنجا كه مى گويد: ((و نامه اى را براى سراناخماس و براى اشراف نوشت ...)) (تاريخ طبرى ، ج 3، ص 280).ثـانـيـا: يزيد بن مسعود نهشلى از اشراف بصره و بزرگان شهربـود، هـر چـنـد كـه از سـران اخـمـاس نبود، و مورخان ديگرى كه درنهايت اعتبار هستند، مانند سيد بن طاووس (اللهوف ، ص 110) و ابننـمـا نـوشـته اند كه يزيد بن مسعود نهشلى از كسانى بود كه امامحـسـيـن (ع ) بـه او نـامـه نوشت (مثيرالاحزان ، ص 27 ـ 29). گفتارسماوى درباره زندگى شهيد حجاج بن بدر تميمى سعدى ـ ((حجاج، بـصـرى و از بـنـى سـعد بن تميم بود. او نامه مسعود بن عُمر رانـزد حـسـيـن آورد و بـا او مـانـد و در حـضـورش به شهادت رسيد.))(ابـصـار العين ، ص 212) ـ نيز ناشى از همين اشتباه است و دليلىبـراى آن وجـود نـدارد! زيرا كه حجاج ياد شده (رضى )، طبق آنچهبرخى از مقاتل نوشته اند، پيك يزيد بن مسعود نهشلى بود؛ و خودسماوى نيز در ابصارالعين (ص 213) اين مطلب را نوشته است .
634- ر. ك . ابصارالعين ، ص 213 ـ 214. 635- همان .
636- سـمـرة بـن جـنـدب : روايـت شـده اسـت كـهرسـول خـدا(ص ) فـرمود: ((آخرين صحابى من كه مى ميرد، در آتشاسـت )). سمرة بن جندب ـ هم پيمان انصار ـ در بصره و ابو محذوره، در مكه ماند. سمره از هر كس كه از حجاز مى آمد درباره ابومحذورهمـى پـرسـيد و ابومحذوره از كسانى كه از بصره مى آمدند دربارهسمره مى پرسيد. تا آنكه ابومحذوره پيش از وى مرد. (ر.ك . انسابالاشـراف ، ج 1، ص 527). ابـن اثـيـر گـويـد: ((او درسال 59 در بصره مرد. او كه براى درمان بيمارى كزاز پيشرفتهاش روى ديـگ پـر از آب داغ مى نشست ، درون همان ديگ افتاد و مرد))(اسـدالغـابـه ، ج 2، ص 355). ولى ابـن ابى الحديد مى نويسد:((او ـ يـعـنـى سـمره ـ از شرطه هاى ابن زياد بود و در دوران حركتحسين (ع ) به عراق مردم را براى رفتن به جنگ او تشويق مى كرد))(شرح نهج البلاغه ، ج 4، ص 74).
هـمـچـنـين ابن قتيبه در كتاب المعارف (ص 172) تصريح كرده استكه سمره در سال شصت و چندم مرد. بنابر اين به گفته ابن اثيردرباره اينكه سمره در سال 59 در بصره مرد، توجهى نمى كند.
سـمـرة بـن جـنـدب از بـدسـيـرتـانـى بـود كـهرسـول خـدا(ص ) را هـمـراهـى كـرد و درطـول زنـدگـى ، در خـدمـت جـريـان نـفاق بود. ارتكاب كارهاى حرامبرايش بى اهميت بود. در كتاب كافى (ج 8، ص 321، حديث 515)آمده است كه به سر شتر پيامبر(ص ) زد و آن را شكست . آنگاه شتربـه حضور پيامبر(ص ) رسيد و نزدش شكايت كرد. او آشكارا خدا ورسولش را نافرمانى مى كرد. در تهذيب (ج 7، ص 147) از زرارهاز امـام بـاقـر(ع ) نـقـل شـده اسـت : سمرة بن جندب در خانه يكى ازانـصار، درخت خرمايى داشت . منزل آن انصارى بر در باغ بود و اوبـدون اجـازه بـر سـر درخـت خـرمـايـش مـى رفت . مرد انصارى از اوخـواسـت كـه هـنـگـام آمـدن ، اجـازه بـگـيـرد، ولى او خوددارى ورزيد.انـصارى نزد رسول خدا(ص ) آمد و شكايت كرد و داستان را برايشبـازگـونمود. پيامبر(ص ) در پى او فرستاد و شكايت انصارى رابرايش باز گفت و فرمود: هرگاه خواستى وارد شوى اجازه بگير.
او بـازهـم خـوددارى ورزيـد. پـس از چـانـه زدن هـاى فـراوان ، مـردانـصارى حاضر شد تا هر قيمتى را كه او بخواهد بپردازد ولى اوبازهم از فروش خوددارى كرد. رسول خدا(ص ) فرمود: در برابرايـن درخـت ، در بـهـشـت نخلى با شاخه هاى آويخته به تو مى دهم .بـازهـم نـپـذيرفت . آنگاه رسول خدا(ص ) به مرد انصارى فرمود:بـرو و درخـت را بـكـن و پـيش او بينداز كه در اسلام نه زيان ديدناست و نه زيان رساندن .
طـبرى به نقل از ابى سوار عدوى گويد: ((سمره از قبيله من در يكبـامـداد، 47 مـرد را كـه گـردآورنـده قـرآن بـودند كشت )) (تاريخطبرى ، ج 5، ص 237).
او هـمـچـنـيـن بـه نقل از عوف گويد: ((سمره از مدينه به راه افتاد.چون به خانه هاى بنى اسد رسيد، مردى از يكى از كوچه ها بيرونآمـد و پـيـش قراولان سپاه به او برخوردند. يكى از آن ميان به مردحمله كرد و با نيزه به دهانش زد! سپاه رفت و سمره سر رسيد و اورا در خـونـش غـلتـان ديـد. پـرسـيـد چـه شـده اسـت !؟ گفتند: پيش ‍قراولان سپاه امير او را زده اند. گفت : هرگاه شنيديد كه سوار شدهايـم از نـيـزه هـاى مـا بـرحـذر بـاشـيد.)) (تاريخ طبرى ، ج 5، ص237).
سـمـره از مـزدورانـى بود كه معاويه آنان را استخدام كرده بود تابه خدا و پيامبرش دروغ ببندند. نقل شده است كه معاويه صد هزارديـنـار بـه او داد تـا نـقل كند كه آيه شريفه ((ومن الناس من يعجبكقَوْلُه فى الحياة الدنيا... والله لا يحب الفساد)) درباره على (ع ) وآيـه ((ومـن النـاس مـن يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله والله رؤ وفبـالعـبـاد)) دربـاره ابـن مـلجـم نـازل شده است ؛ ولى او نپذيرفت .دويـسـت هزار دينار داد. نپذيرفت . سيصد هزار دينار داد، نپذيرفت .سـرانـجـام چـهـارصـدهـزار دينارداد و او پذيرفت ! (ر.ك شرح نهجالبلاغه ، ابن ابى الحديد، ج 4، ص 73).
طبرى گويد: معاويه سمره را پس از زياد، شش ماه باقى گذاشت وسـپـس او را عـزل كـرد. سمره گفت : خداوند معاويه را لعنت كند. بهخدا سوگند اگر خداى را همانند معاويه فرمان مى بردم هرگز مراعذاب نمى كرد! (تاريخ طبرى ، ج 5، ص 237).
با اين همه ، گفتار ذهبى جاى شگفتى دارد كه مى گويد: ((سمره ازعلماى صحابه بود كه روايت هاى نيكويى دارد)). شايد مقصود ذهبىاحـاديث دروغينى است كه سمره در نكوهش على (ع ) و براى خدمت بهجريان نفاق ساخته است !
او هـمـچـنـين از قول ابن سيرين نقل مى كند: ((سمره بسيار امانتدار وراسـتـگـو بود)). ذهبى در داستان مرگ او گويد: ((سمره بخور مىكـرد كـ