لد ابراهيم اسماعيل ، ثم اصطفى من ولد اسماعيل نزار، ثم اصطفى من ولد نزار مضر، ثم اصطفى من مضر كنانة ، ثم اصطفى من كنانة قريشا، ثم اصطفى من قريش بنى هاشم ... ثم اصطفى من بنى هاشم بنى عبدالمطلب ، ثم اصطفانى من بنى عبدالمطلب (8).
خداوند از فرزندان آدم ابراهيم را برگزيد، و او را دوست خود قرار داد و از فرزندان ابراهيم اسماعيل را، و از فرزندان اسماعيل نزار را برگزيد. سپس از فرزندان نزار مضر را برگزيد و از مضر كنانه را برگزيد. و از كنانه قريش را برگزيد و از قريش بنى هاشم را برگزيد... و از بنى هاشم عبدالمطلب را برگزيد و سپس مرا از بنى عبدالمطلب برگزيد.
آرى ، من ، فرزند عبدالمطلب شيبة المحمد هستم كه عده اى از جهت منزلت او را فقط جد پيامبر اكرم مى دانند و بس در حالى كه شيبة الحمد از اوصياى ابراهيم خليل -عليه السلام - بود و يقينا آينده درخشان و منزلت بزرگ نوه خود فرزند عبدالله را مى دانست تا جائى كه به ابوطالب (وصى خود) سفارش كرد كه مستقيما بر تربيت و رشد نوه مسعودش ‍ نظارت داشته باشد تا حضرت ، جوان شود و آماده ابلاغ دستورات ربوبى گردد.
اگر عبدالمطلب صرفا پدرى معمولى و جدى از دوره جاهليت بود- چنانكه عده اى تصور مى كنند - شايسته پيامبر نبود كه در سخت ترين لحظات و حساسترين مواقف ، از جد خود ياد كند، در صورتى كه حضرت ختمى مرتبت - صلى الله عليه و آله - در جنگهاى خود هنگام رجزخوانى و مبارزه طلبى مى فرمود: من براستى پيامبرم ... من فرزند عبدالمطلب هستم .
رسولى كه تنها به زبان وحى سخن مى گويد و نطق او از هواى نفس بدور است ، به جد خود افتخار مى كند و با غرور از مجد پدربزرگ خود ياد مى كند و در عرصه كارزار كمك معنوى از نام مبارك جد خود مى گيرد.
قطعا پدر بزرگش عبدالمطلب و عمش ابواطالب نسل اندر نسل از اوصياى آسمانى (9) و از زمان ابراهيم خليل الرحمان - عليه السلام - حافظان اسرار نبوت بوده اند.
و اين مطلبى است كه بايد آن را را چشم حقيقت بين فهميد و با بصيرت دريافت ؛ زيرا درك آن از دين و ايمان است .
پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - كه از خود و خاندانش سخن مى گفت و آنها را و نفس مقدس خود را بزرگ مى داشت نه عصبيت داشت و نه نارسيست بود بلكه وى حقيقت ديگرى را مد نظر داشت . حضرت به ملازمه ذاتى ميان برگزيده بودن خود و خاندان پاكش و گزينش آنان از عالم بالا اشاره داشت .
پيامبر مى خواست بزرگى و مجد خاندان عصمت را آشكار كند تا كسى اين خاندان را كوچك نشمارد و آنان را برابر واقعيت امر قرار بگيرند و آگاهانه يا نا آگاهانه در مقابل اين خاندان قرار نگيرد و با دليل يا بى جهت به پيكار با اهل بيت برنخيزند.
اينها ناشناخته نبودند بلكه ترس پيامبر بيشتر از آن بود كه آنان فريب خورده با اين خاندان به ستيز بپردازند؛ لذا حجت را بر همه ، تمام كرد. حقا كه چقدر نظر و دورانديشى و آگاهى پيامبر زياد بود كه آينده را چون گذشته مى ديد.
على رغم اين همه تاءكيدات مكرر و پى در پى از پيامبر - صلى الله عليه و آله - در مورد حفظ و حرمت خاندان پاكش براى حفظ و تداوم رسالت ، تاريخ از جنايات هولناك و پى در پى ، مسلخ و زندان عليه اهل بيت و پيروان آنها براى خفه كردنشان سخنها دارد؛ جناياتى كه به دست افراد پست قريش ‍ صورت گرفت ، زندانهايى ؟ براى از ميان برداشتن اين سلاله پاك به وجود آمد، فريبكاريهايى كه توسط نامردمان انجام گرفت ، تصفيه هاى فيزيكى اهل بيت و جنايات بسيارى كه تاريخ در ثبت آنها قصور ورزيده است ؛ ليكن در كتابى بزرگ و سترگ نزد خداى قاهر مضبوط است كه : فى كتاب لايضل ربى و لاينسى (10)
اما كمترين نوع ظلم در حق اين خاندان عظيم ، كوچك شمردن قدر آنان و تلاش مستمر در جهت از بين بردن ارزشهاى والاى معنوى آنان و خارج كردن آنان از گردونه هدايت كردن مردم بود كه هرگز تحقق نيافت . معاويه باره تلاش بيمارگونه خود را در جهت كم ارزش جلوه دادن شاءن اهل بيت به كار برد.
وقتى خبر بدگوئى معاويه درباره بنى هاشم به عاثمة بنت عاثم رسيد وى در برابر اهل مكه قرار گرفت و طى خطابه اى درباره فضائل بنى هاشم چنين گفت : اى مردم ! بنى هاشم به سيادت رسيدند و بخشندگى پيشه كردند. پادشاه گشتند و پاشاهى بدانان واگذار گشت . فضيلت يافتند و فضل به آنان ارزانى شد. برگزيده اند و برگزيده شدند. در اين خاندان كمترين تيرگى ، تهمت ، عيب و شكى نيست . نه زيان كردند و نه طغيان ورزيدند و نه پشيمان گشتند. نه مغضوبان هستند و نه جزء گمراهان مى باشند. بنى هاشم بخشنده ترين مردمان مى باشند. اصل و ريشه آنان از همه هستوارتر و برتر است ، حلم آنان از همه بيشتر است . علم عطاى آنان از همه مردم افزونتر است ....
وى سپس به ياد كردن بزرگان بنى هاشم پرداخته ، مناقب ارجمند و ماجراهاى بزرگ آنان را يكايك يادآور شد. و بعد در مقام مقايسه برآمده ، صفات ننگ آلود دشمنان را برشمرد و در آخر به ذم معاويه پرداخت و تهديد كرد كه از بدنامى و اصل پليد آنان پرده برخواهد داشت .
عاثمه بعدها در يك رويارويى با معاويه ، مستقيما چهره پليد او و عمر و عاص را آشكار ساخته ، آن دو را رسوا نمود (11) .
در فضائل بنى هاشم مبالغه و غلوى صورت نگرفته و ارزشگذارى آنان از حد طبيعى به عيادت امام آمده ، در راه با زبير برخورد كرد، عمر از وى خواست با هم به عيادت امام بروند ليكن زبير در اين كار مردد گشت ، و عمر به زبير اعتراض كرده گفت : آيا نمى دانى عيادت بنى هاشم فريضه و زيارت آنان نافله است (12).
و در روايت ديگرى عبارت چنين است : ... بدرستى كه عيادت بنى هاشم سنت و زيارت آنان نافله است .
روايات بسيار فراوانى در دست است كه همه از فضائل اهل بيت آگاه بودند، امام دنياپرستى ، تلون مزاج و تفاوت درجات ، التزام به سخن و دستورات پيامبر بزرگ - صلى الله عليه و آله - مانع تن دادن به برترى اهل بيت و قبول برگزيدگى آنان گشت . كافى است در اين مورد بگوييم كه حضرت ختمى مرتبت - صلى الله عليه و آله - آنچه از طرف وحى الهى به او رسيده بود، بدون كم و زياد به مردم ابلاغ كرد و خاندان هاشمى را در راستاى تعقيب محقق نمودن اهداف الهى و تشكيل مدنيت اسلامى ، چنين معرفى كرد. و توانايى آنان را در پياده كردن احكام الهى بيان داشت . همچنان كه خود را چنين معرفى مى كند كه : انا سيد البشر ولافخر؛من بزرگ بشرم و فخر هم نمى كنم و سخن خدا را درباره خود بر مردم خواند كه :
كذلك ارسلناك فى امة قد خلت من قبلها امم (13).
اى محمد! ما تو را ميان خلقى به رسالت فرستاديم كه پيش از اين هم پيغمبران و امتهاى ديگر به جايشان بودند و درگذشتند.
پيامبر -صلى الله عليه و آله - و پسر عم وى على - عليه السلام - دو سرور اين خاندان و دين بودند و چون ستون براى خاندان عترت و امت اسلامى هستند. آنان ريشه هاى شجره طيبه اى هستند كه : اصلها ثابت و فرعها فى السماء (14)
البته ديگر بزرگان بنى هاشم را نمى توان ناديده گرفت يا فراموش كرد، كسانى چون حمزه سيدالشهداء، عباس عموى پيامبر، جعفر طيار ذوالجنحين و عقيل كه بيت الغزل اين بحث است ، زيرا كه وى به وجود آ