 كند و حق و باطل را اين گونه از يكديگر متمايز نمى سازد.
معاويه بهتر از هر كس ثبات و استوارى شخصيت عقيل را مى داند. او به مجد و عظمت و استوارى اين شخصيت اعتراف مى كند و پس از گفتگويى ، به او مى گويد: تو چنان هستى كه شاعر مى گويد:
واذ عددت فخار آل محرق
فالمجد فيهم فى بنى عتاب
افتخارات آل محرق را بايستى در ميان بنى عتاب جست ؛ زيرا تمام مجد و عظمت آل محرق در اين خاندان است (مجد و عظمت بنى هاشم با شخصيت تو گره خورده است و گذشت روز و شب تو را دگرگون نساخته است ).
از اين اعتراف ، استوارى و مذبذب نبودن عقيل را در مواقف دشوار در مى يابيم و مى بينيم گذشت ايام در او تاءثيرى نداشته است . پاسخهاى وى قاطع اللجاج و فصل الخطاب است . در برخوردى با معاويه با صراحت مى گويد:
اصبر لحرب انت جانيها
لابد ان تصلى بحاميها
آتش جنگى را كه برافروخته اى بچش و منتظر عواقب دردناك آن باش .
معاويه به روى خود نمى آورد و مى گويد: براى اين تو را نخواسته ام ، بلكه مى خواهم برايم از ياران على سخن بگويى ؛ زيرا تو نسبت به آنان معرفت و شناخت دارى .
عقيل فرصت را براى ابراز حقايق مناسب دانسته ، آمادگى خود را براى پاسخ اعلام مى دارد و با اطمينان مى گويد: هر چه مى خواهى بپرس .
معاويه مى گويد: ياران على را برايم توصيف نما و از آل صوحان آغاز كن ؛ زيرا آنان خداوندان سخن مى باشند.
عقيل شروع به توصيف كسانى مى كند كه دشمن را طى جنگهاى سخت اعتقادى بخصوص جنگ صفين دهشت زده و متعجب ساخته بودند:
اما صعصعه (ابن صوحان ) والامقام ، داراى زبانى برنده ، پيشواى سواران و جنگ آوران ، كشنده حريفان . كم نظير و اهل حل و عقد بود. و اما زيد و عبدالله دو رود جارى بودند كه اضطراب و اندوه را مى زدودند و شهرها را سيراب مى ساختند. مردانى جدى كه آنان را با سستى و بازى ، كارى نبود. و اما بنى صوحان مصداق اين شعر هستند كه :
اذا نزل العدو فان عندى
اسودا تخلس الاءسد النفوسا(38)
اگر دشمن به سراغ من آيد، شيرانى دارم كه دلاوران شير صفت را از پا درمى آورند. كسى كه خواستار عطاياى سلطان باشد از دشمنان اصلى او تعريف نمى كند بلكه از خود سلطان و لشكريانش ياد كرده ، آنان را به بزرگى متصف مى دارد تا آن كه بتواند اندوخته بسيارى به دست آورد .
ليكن اين جا مطلب برعكس است و عقيل در تمام ملاقات ها به نقض ‍ معاويه و يارانش مى پردازد. پس دليل مادى بودن اين ديدار و دنيوى بودن اين ارتباطات چيست ؟!
ماجراى ذيل را با هم بخوانيم :
معاويه يكصدهزار درهم ، بدون اينكه عقيل خواسته باشد به او داد و مثل آن كه بخواهد بر او منت گذارد گفت : به خدا قسم ! على حق تو را رعايت نكرده است ، خويشاوندى خود را با تو قطع كرده ، نه صله رحم مى كند و نه براى تو كارى انجام مى دهد.
منطق فريبكارى و تحريف حقايق را در اين سخنان معاويه - و هم پالكيهى هاى او - بنگريد.
عقيل به شديدترين وجهى سخنان وى را پاسخ داد و با توبيخ و زشت شمردن سخنان معاويه چنين گفت :
به خدا قسم ! كه على بهترين و بزرگترين عطاها را بخشيد و صله رحم را به نيكويى بجا آورد، و گمان وى به خدا نيكو بود و تو، به او بدگمانى . امانت را حفظ كرد، رعيت را اصلاح نمود، كارها را درست كرد و شما خيانت و فاسد كرديد. اى بى پدر! از اين سخنان دست بردار كه على از اين اتهامات بدور است .
سپس متوجه حضار مجلس معاويه - كه همه از شاميان بودند - گشته در جهت افشاى بيشتر حقايق ، بدون درنگ (با صداى بلند) گفت :
اى اهل شام ! برادرم را ديدم كه دين خود را بر دنيا ترجيح داده بود. از خداوند بر خود بيمناك بود. در راه خدا از هيچ ملامتى انديشه نمى كرد. ليكن معاويه را ديدم كه دنيا را بر دين رجحان داده ، بر مركب گمراهى سوار شده از هواهاى نفسانى تبعيت مى كند. به من چيزى مى دهد كه در راه كسب آن نه عرق جبين ريخته و نه رنج بازو ديده است ؛ رزقى كه خداوند بر دست او جارى نموده است به من مى دهد. و بر اين رزق مورد محاسبه قرار خواهد گرفت بدون اينكه از او سپاسگزارى گردد و يا ستوده شود.
سپس عقيل متوجه معاويه كه در حركت فريبكارانه خود شكست خورده ، سر به گريبان فرو برده بود گشته سخنانى گفت كه موقعيت خلافت غاصبانه و حكومت وى را تماما خرد كند. او گفت :
آگاه باش به خداى اى پسر هند! هميشه از تو افعال و كردارى سر زده است كه فكر نمى كنم همين كارها تو را از پا درآورده و آنچه از آن مى ترسى بر سرت بيايد...
معاويه از كوره در رفت و سخنان تندى ميان او و عقيل رد و بدل شد. عقيل صله يكصد هزار درهمى را پرت كرده مجلس شاهانه را ترك نمود. معاويه از اين پيشامد پشيمان شده در صدد دلجويى عقيل برآمد؛ زيرا از خطر زبان عقيل ايمن نبود و فكر مى كرد اگر عقيل را با همين حال غضب ترك كند او را رسوا خواهد ساخت لذا نامه اى به او نوشت كه :
اما بعد اى بنى عبدالمطلب به خدا سوگند! شما فرع و نتيجه قصى و عصاره عبد مناف و برگزيده هاشم هستيد. بخشش زيبا، شما را زيبنده است . بردبارى شما ريشه دار و خردهايتان پابرجاست . امور را حفظ مى كنيد و عشيره ها را دوست مى داريد. شما را دو خصيصه است : بخشش ‍ زيبا، و گذشت بزرگ كه با شرف نبوت و عزت رسالت ، همراه و قرين مى باشند... به خدا قسم ! از آنچه پيش آمد ناراحت گشتم و هرگز مانند آن را تكرار نخواهم كرد تا آن كه در خاك فرو روم .
عقيل از بازگشت ، خوددارى كرد و به نوشتن نامه اى و اظهار عدم رجوع در آن اكتفا ورزيد ليكن معاويه در نامه دوم ، مجددا خواسته خود را با اصرار و الحاح تكرار كرد عقيل درخواست او را نپذيرفته ، به نزد وى آمد. هنگامى كه آن بزرگ مرد بنى هاشم با استوارى و مواضع روشن در مقابل معاويه قرار گرفت ، به اين بيت مترنم بود:
و انى امرؤ من التكرم شيمة
اذا صاحبى يوما على الهون اضمرا
اگر دوستم روزى در انديشه پستى باشد، من آن بزرگ مرد كريم هستم كه بر او خواهم بخشود؛ زيرا بخشش ، خلق و خوى من است .
و با سوگند، چنين سخن آغاز كرد:
به خدا قسم اى معاويه ! اگر دنيا گستردنيهاى خود را براى تو بگسترد و هر چه دارد بر تو سايه فكن سازد (در نقل ديگرى : و سراپرده هاى خود را بر تو سايه فكن سازد) و سلطنت تمام جوانب آن در اختيار تو قرار گيرد، هيچ كدام باعث نمى شود كه رغبت من به تو افزايش يابد...(39)
آيا اين موارد و شواهد است كه جعالان را بر آن داشته است كه ثبات اعتقادى عقيل را تباه و از آنها مردد بودن و تساهل مذهبى عقيل را استفاده كنند؟! آيا اين برخوردها دليل دلبستگى عقيل به دنيا و پيوند وى با معاويه و جدايى او از برادرش مى باشد؟
حقيقتا عقيل عارفى بود پرهيزكار و پايبند ديانت بود. وى وظايف خود را چه در ميدان جنگ و چه در صحنه اعتقادى به خوبى انجام مى داد و در اين راه از آگاهى وسيع و احاطه بر معارف گوناگون كمك مى گرفت .
محقق بزرگوار مرحوم مظفر، در اين باره مى گويد: عقيل را دستى در حديث ، فقه و تفسير بود (40)
وى نمى خواست مانند نسب شناسان ديگر، آشناى به وظايف انقلابى خود نباشد يا از وظايف انقلابى خود شانه خالى كند و اين دانش را در خدمت شب نشينى هاى كذايى به كار گيرد.
