زول كند(169).
لذا در صدد اقناع او بر آمد، و شيوه اى براى راضى ساختن او در پيش ‍ گرفت ، و به عنوان مقدمه ، به يزيد گفت : ببينم ! اگر معاويه زنده مى شد، نظر او را در اين باب به كار مى بستى ؟ گفت : آرى .. او نيز نامه اى بيرون آورد كه به امارت عبيدالله بر كوفه تصريح داشت و گفت : اين راءى و نظر معاويه است كه قبل از مرگ خود به نوشتن و ثبت آن پرداخته است (170).
يزيد از اين پاسخ قانع گشت ، و حتى رضايت داد تا كوفه را نيز علاوه بر بصره تحت ولايت ابن زياد قرار دهد. و آورنده نامه عبدالله حضرمى را كه مسلم بن عمرو باهلى نام داشت خواند، همراه نامه ذيل او را به بصره فرستاد:
اما بعد: شيعيان و هواداران من از كوفه مرا چنين آگاه ساخته اند: اين عقيل در كوفه گروههايى به دور خود گرد آورده است تا شق عصاى مسلمين رده ، وحدت آنان را از ميان ببرد. پس به مجرد خواندن نامه ام به سوى كوفه رفته در ميان كوفيان به جستجوى مسلم همچون جستن دانه اى گرانبها بپرداز تا بر او دستيابى سپس او را باز داشته ، يا بكش و يا او را از شهر بيرون كن والسلام (171).
ابن زياد كيست ؟  
معرفى او به عهده كسانى واگذار مى كنيم كه او را خوب شناختند، و سپس ‍ بدون ترديدى او را شناساندند.
حست بصرى درباره اش مى گويد: او خوانى ابله بود كه خونهاى بسيارى ريخت ، و در اين كار افراط كرد(172).
ابن كثير او را: متكبرى كه از هيچ كس پندى نمى پذيرفت معرفى مى كند(173).
و جاحظ نقل مى كند كه عبدالله تيميمى در برابر اين زياد گفت : خداوند عمر بن خطاب را بيامرزد كه مى گفت : خداوند من از زنان زنا كار و فرزندان آنها به تو پناه مى برم !(174).
ابن زياد مضطرب گشته در صدد فريبكارى بر آمد، تا اذهان مردم را از تميمى و سخنانش دور كند. وى طبق روش بنى اميه و سنت معاويه ، ياران و اصحاب پيامبر صلى الله عليه و آله را تحقير مى كرد. روزى عائذبن عمرو از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله بر او وارد شد تا او را نصيحت كند و از حطمه يعنى سنگدلى و ستم ، بر حذر دارد. پس عائذ گفت :
اى فرزند! من از رسول الله صلى الله عليه و آله شنيدم كه فرمودند: بدترين فرمانروايان حطمه (سنگدلان و ستمگران ) مى باشند، پس مبادا تو از امان باشى . ابن زياد چهره درهم كشيده بانگ زد كه : سر جاى خود بنشين كه تو از نخاله هاى دور انداختنى اصحاب رسول مى باشى .
عائذ پاسخ نارواى وى را چنين به او برگرداند: آيا در ميان آنان نخاله بود؟ بدرستى كه زوايد و دور انداختنى پس از اصحاب ، و در ميان ديگران بود(175).
در روايت ديگرى ابن زياد به او گفت : تو را چه به اين گونه مسائل ؟ تو در حقيقت از تفاله هاى ياران محمد هستى .
و عائذ پاسخ داد: اى بى مادر! آيا در ميان ياران آن حضرت تفاله اى هم بود(176).
همچنانكه پدرش زياد از نسب نامعلوم و نامشخص بودن پدرش و بدنامى مادرش رنج مى كشيد، تا آنجا كه معاويه با استلحاق او را برادر خود و فرزند ابوسفيان خواند. و با اينكار بيش از آنكه بتواند بر ننگها پرده درى كرده او را رسوا ساخت . عبيدالله بن زياد نيز همان ننگ پدرى را به ارث برده بود و از همان بيمارى روحى رنج مى كشيد؛ زيرا همچنانكه جاحظ سخن عبيدالله تميمى را درباره او و مادرش نقل مى كند، (فرزند مادرى زنا كار بود) ديگران نيز او را بارها بخاطر مادر بدنامش كه مرجانه نام داشت و زنى زرتشتى و بى حيا بود، تحقير مى كردند.
ابن زياد را مادرش در كنار دومين شوهر خود، شيرويه اسوارى (177) كه مسلمان نبود، پرورش داد. وى سپس در دامان زياد كه شرش همه را گرفته بود، و ميل زيادى به كشتار، سلى حقوق ، فساد و انجام محرمات داشت ، پاگرفت .
زياد آنقدر بدنام و بد سابقه بود كه : هنگامى كه معاويه مى خواست او را والى شهر مدينه منوره سازد، مزدم آن شهر از توس و ناراحتى شيون كردند. و سه روز به قبر پيامبراكرم صلى الله عليه و آله پناه بردند. و بست نشستند؛ زيرا بخوبى از ستمگرى و حق كشى و سخت گيرى او آگاه بودند(178).
ابن زياد نيز در دامان چنين جرثومه اى ، درس خونخوارى و خونريزى فرا گرفت . و براى او كارى آسانتر از جدا كردن دست و پاها و دستور به كشتن در هنگام خشم بخاطر كمترين شبهه اى يا بدون آن ، وجود نداشت (179).
ابن زياد از لكنت زبان خود رنج مى برد و نمى توانست به زبان عربى درست و فصيح اداى مقصود كند لذا شنوندگان ، از شنيدن سخنانش به خنده مى افتادند و او را مسخره مى كردند. در اين مورد نقل كرده اند:
زمانى وى مى خواست به لشكريان خود دستور هجوم بدهد و بگويد: اشهروا سيوفكم ؛ شمشيرهايتان را از نيامها بيرون بكشيد، ليكن آنچه بر زبان آورد چنين بود: افتحوا سيوفكم ؛ شمشيرهاى خود را بگشاييد همين مساءله دستاويز يزيد بن مفرغ گشت و زمينه مسخره كردن وى .
اين مفرغ در شعر عبيدالله را هجو كرده ، در بيتى از آن مى گويد:
و آن روز كه از دور، شمشير خود را گشودى و تباهى ببار آوردى ، هر چند همه كارهايت تباه است (180).
وى به دزدى از بيت المال مسلمين اكتفا نكرد. و اولين كسى بود كه به ضرب سكه ها تقلبى پرداخت و اين سنت سيئه را نخست او بنياد نهاد و بعدها در ديگر شهرها گسترش يافت .
عقاد او را موجودى مسخ شده و از زمره مسخ شدگان توصيف مى كند:
هيچ كس از ياران و اطرافيان يزيدبن معاويه به اندازه ابن زياد مسخ نشده بود؛ وى آنچنان شيفته مناصب ، مقامات ، اموال و لذتها بود كه كاملا ماهيت و طبيعت انسانى خود را از دست داده ، به پست ترين حالت مسخ ، رسيده بود. در اين راه او بصيرت خود را از دست داده و حقايق ، در درون او وارونه جلوه مى كرد، و سراب باطل به جاى زلال حق نشسته ، جلوگيرى مى كرد(181).
عجيب نيست كه اين موجود از پايان شوم پدر خود پند نگيرد، و چون او عاقبت زشت خود را پيشاپيش با اعمال ننگينش ترسيم كند.
در كف دست اين خبيث ، زخمى چركين پديد آمد،. او اين زخم را مى خاراند تا آن كه تمام بدنش را اين زخم پوشاند و سياه كرد و سپس اين زخم چون قطعه اى سياه گشت ، و او از اين زخم هلاك شد(182).
حقيقت آن است كه همه اين تيره و شجره خبيثه ، زخمهايى سياه بودند بر تن امت اسلامى .
عبيدالله به اعمال جنايتكارانه و ستمگرانه پدر افتخار مى كند. و هنگام معرفى ، خود را شبيه ترين كس به زياد مى داند. و در اقتفاى آن نانجيب براى خود همتايى نمى شناسد. و در پيمودن بيراهه هاى باطل بر همان سبقت مى گيرد و عربده مى كشد كه ار دشمن ، سخت انتقام مى گيرد. و زهرى است در كام مخالفين خود(به خطبه ذيل بنگريد).
آرى اين موجود مسخ شده است كه از سوى حكومت مركزى انتخاب مى گردد تا جنبش مظلومين را سركوب كند.و با ذريه رسول خدا؛ خاته پيامبران صلى الله عليه و آله پيكار نمايد، او انبان شر و مكر و نيرنگ است و تمام رذيلت هاى ارثى و اكتسابى را در خود دارد معاويه هم به همين دليل او را انتخاب كرده است درون او انباشته از كينه و حسد نسبت به پاكترين مردمان است كه در نيكى و طراوت و پيراستگى بر همه پيشى گرفته اند.
طبيعى است كه جرثومه شيطان و عصاره پليدى اين خواسته پست را بر آورده سارد. مگر نه آنكه در شوره زار تنها خار مى رويد...
و يا: آيا به شما خ