، امام بودن تازه وارد را انكار مى كردند...
اين توهم از عوام شهر گذر مرده به والى شهر نيز رسيد. و او على رغم در زدن شديد تازه وارد، درها را محكم بسته بود، و حاضر به گشودن آنها نمى گشت .
نعمان ، چونان كسى كه امانتى در اختيار دارد و از تحويل آن به ديگران خوددارى مى كند، سر از از باروى قصر بركشيد گويا امام را مخاطب ساخته باشد گفت :
تو را به خدا سوگند مى دهم كه دست از من بردارى و از اينجا دور شوى ، من امانت خود را به تو تحويل نخواهم داد و علاقه اى هم به پيكار با تو ندارم !(192)
تازه وارد كه برآشفته شده بود، نزديكتر رفته از نعمان كه سر از باروى قصر فرو كرده بود، خواست تا نزديكتر شود تا كسى از مردم صدايش را نشنود و گفت :
باز كن كه آخرين باز كردن تو باشد! و شب سياهت دراز شود .
مردى كه در در پشت سر وى قرار داشت ، اين صدا را شناخت و وحشت زده فرياد كشيد: به خدايى كه جز او خدايى نيست ، او ابن مرجانه است .
ناگهان همه قوا و توان ابن مرجانه در هم شكست ، و مردم تهمت زده شدند. در آن هنگام درب قصر گشوده شد. تا سوار نقابدار به درون رود و از چنگ اين مردم تازه از توهم به درآمده نجات يابد.
مظلومين ، حيرت زده و پريشان حال يكديگر را مى نگريستند و دست از پا درازتر، از قصر دور مى شدند.
روش اموى براى جنگ اعصاب  
ابن زياد عهد يزيد را مبنى بر امارت كوفه به نعمان نشان داد تا او را بى سروصدا از قصر دور سازد؛ همانكه تسليم قصر را به فرزند رسول خدا خيانت مى شمرد، اينك براى حفظ امانت ! و نشان دادن صداقت خود، آن را به ابن مرجانه تحويل مى دهد!.
والى جديد بيت المال را در اختيار خود مى گيرد تا پول پرستان صاحب موقعيت را به خود جلت كند. آنان نيز حاضر مى شوند و يكايك به او مرحبا گفته همبستگى خود را با حكومت محلى جديد اعلام مى دارند و اطلاعات خود را در اختيار امير قرار مى دهند. در همان حال از والى سابق ، نعمان و ضعف وى بدگويى مى كنند و معايب او را بر مى شمارند.
ابن مرجانه آن شب را در كنار دختر(193) عماره بن عقبه بن ابى معيط، بسر مى برد. اين زن از خانوادهاى استكه در مدينه ، مكه و كوفه و انواع كارهاى پست و دون پرداخته اند، و در فسق و فجور، يد طولايى دارند. صبح روز بعد همچون فرد تبدارى از خواب بر مى خيزد، و درونش را آتش غدر، ترور و فريب مؤمنان و صالحان پر كرده است .
او آماده مى شود تا آمدنش را به شكل رسمى اعلام كند و با اعصاب مردم بازى كند. و با ارعاب و ايجاد وحشت مانع از آن گردد كه آنان از مجاهدان و مؤمنان برگزيده و راه شناس ، تبعيت كنند. لذا تحت تدابير امنيتى شديد، اولين خطابه خود را شروع مى كند:
اما بعد: اميرالمؤمنين (يزيد!) مرا امير شهر، حدود و دارايى شما قرار داده است ، و به من دستور داده است با مظلومانتان به انصاف رفتار كنم ، و محرومان را نوازش كنم ، و نسبت به افراد مطيع و حرف شنو، احسان و نيكى كنم . اما با عصيانگران و مرددان با سختى رفتار نمايم ... من نيز دستورات او را به كار خواهم بست و خواسته هاى وى را برآورده خواهم ساخت و با نيكان شما چون پدرى نيكوكار، و با مطيعان ، همچون برادرى مهربان خواهم بود. و شمشير و تازيانه ام را براى سركوب مخالفان و كسانى كه با عهد من منازعه كنند، آماده ساخته ام ، پس هر كس جان خود را حفظ كند(194).
روشن است كه ابن زياد براى دادخواهى مظلومين ! همچون ديگر حكام جديد و ادعاهايشان آمده است ! ليكن آمده او در اوج تحركات مظلومين و اشاره هاى وى به شمشير و تازيانه دلايل نيرومندى بودند براى هشدار دادن و ترساندن ضعيفان ؛ مخصوصا كه وى بزرگان و صاحب منصبان شهر را فرا خوانده ، با آنان جلساتى تشكيل داد. و عرفا و ديگر كارگزاران حكومتى كه شبكه وسيعى را در شهر براى حفظ مصالح حكومت تشكيل مى دادند و نقشى را ايفاء مى نمودند كه امروزه سيستم امنيت و اطلاعات ملى و داخلى ناميده مى شود گرد آورده ، سازماندهى جديد به آنان داد.
اين شبكه در بالاترين مرتبه خود عرفاء(جمع عريف ) سپس مناكب (جمع منكب ) و بالاخره نقباء(جمع نقيب ) را جاى مى داد؛ اما نقش اين افراد بطور خلاصه عبارت بود از:
1- هر عريف ، نام افراد تحت مسئوليت خود را كه از ده نفر نا پنجاه تن مى رسيد اعم از مزد، زن و كودك در ليستى خاص تنطيم مى كرد، و آمار آنان را هميشه داشت .
2- عريف ، مسئول پرداخت عطايا و حقوق به افراد تخت منطقه مسئوليت خود و اخذ ماليات از آنان بود.
3- ثبت نام مردگان و حذف عطاياى آنان و درج نام نوزادان و حقوق آنان از وظايف عريف بود.
4- تشويق و برانگيختن مردم براى جهاد و بسيج افراد منطقه ، توسط عريف همان حوزه و منطقه صورت مى گرفت .
5- عريف ، هر كس را كه از رفتن به جنگ خوددارى مى كرد يا مخالفت مى نمود به حاكم معرفى مى كرد، تا حقوق او و خانواده اش از بيت المال و عطاياى آنان قطع شود.
6- آنان نقش رابط و هماهنگ كننده را ميان مردم تحت عرافت و مسئوليت خود و حكومت را ايفا مى كردند و دستورات و تعاليم حكام را ميان مزدم پخش مى نمودند و به كار مى بستند.
7- آنان مسئوليت مراقبت از افراد تحت مسئوليت خود و گاهى افراد ديگر را به عهده داشتند، و عاملان انقلاب يا هواخواهان نهضت را مشخص ‍ كرده ، نامشان را ثبت مى كردند، و به حكام درباره آنان گزارش مى دادند؛ همچنين گاهى مسئوليت دستگيرى و تحويل اين مخالفان به حكومت نيز بر عهده عرفا بود.
شبكه عريفان از اهميت بسيارى برخوردار بود؛ زيرا گاهى از ميان بردن شورشها و جنبشهاى تازه پا گرفته به آنان واگذار مى شد. تا با اتخاذ تدابير و ايجاد عوايقى آنها را در نطفه خفه كنند لذا تعيين عريفان ، معمولا از جانب امير صورت مى گرفت . و عريف تا وقتى كه مورد رضايت او قرار داشت ، به انجام وظيفه مى پرداخت و ناراحتى مردم از عريف در اين ميان نقشى نداشت (195).
ابن زياد نيز شبكه عريفان را گسترش داد. و هنگامى كه مى خواست تحركات كوفه را خنثى كند، به تقويت اين شبكه پرداخته ، براى هر عريفى منكبى قرار داد تا وى را در كارها كمك و يارى كند.
عريف به سبب ستم ، زورگويى ، حق كشى و استثمار بيش از حد از ديگران و سوء استفاده از موقعيت خود، مورد نفرت و مذمت مردم بود(196).
عريف ، حقوق و عطاياى مردم را در دست خود داشت ، به هر كس كه مى خواست كمتر يا زيادت مى داد(197).
گاهى نيز نقش دزد و قاتل غير مباشر را بازى مى كرد؛ زيرا نام قربانى را در اختيار حكومت قرار مى داد تا از او انتقام بگيرد. براى همين است كه در شرع شريف اسلام از اطاعت حكام جور و انجام دستورات آنان و در سنگر آنان قرار گرفتن ، و انجام وظايف ، در سايه خواستهاى سلطان و به ضرر مظلومين بشدت نهى شده است ، و در اين باره هشدارهاى متعدد صادر شده است .
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در حديثى درباره انحراف سياسى ، هشدار داده است . و كارگزارانى چون عريفان را مذمت فرموده است ايشان مى فرمايند:
افلحت يا قديم ان مت و لم تكن اميرا ولا كاتنا و لا عريفا (198).
اى قديم اگر مرگت فرار رسد و او نه امير باشى ، نه كاتب و نه عريف ، آن وقت رستگار شده اى .
لذا عجيب نيست كه مجاه