ز: حسان بن اسماء بن خارجه كه به كلى از توطئه پس پرده بى خبر بود. محمد بن اشعث كه از بعضى حوادث آينده و تصميمات مطلع بود. و عمرو بن حجاج زبيدى برادر همسر هانى كه در فصل آينده نقش او را مفصلا بررسى خواهيم كرد.
آنهايى را مع بر در خانه نشسته بود، ملاقات كرده و پس از سلام ، يكى از آنان گفت : چرا به ديدار امير كه تو را ياد مى كند نمى روى ؟ او مى گفت : اگر مى دانستم كه بيمار است به عيادت او مى رفتم .
هانى گفت : بيمارى و نقاهت اجازه آمدن به قصر را نمى دهد.
آنان گفتند: ابن زياد با خبر شده است كه تو هر شامگاه بر در خانه ات مى نشينى ، و نيامدنت را بر سستى حمل كرده است . و مى دانى كه سستى و اهمال و بى توجهى را سلطان بر نمى تابد. او ما را سوگند داده است تا تو را با خود به نزدش ببريم (235).
اين فرستادگان از افراد صاحب نام جامعه بودند، نه نيروهاى نظامى و انتظامى . و اگر دعوت از هانى به گونه اى ديگر صورت مى گرفت ، توطئه آشكار مى گشت و خواسته حاكم بر آورده نمى شد. ليكن همين كه شيخ سالمند مذحج به قصر والى نزديك شد، نگران توطئه شومى گشت كه در پس پرده اين دعوت قرار داشت ، و احساس تشويش و دلهره نمود(236).
اين زياد با توجه به توطئه از پيش برنامه ريزى شده كه بعدا خواهيم ديد بدون توس از قبيله هانى ، خود را آماده رويارويى با وى كرده بود. لذا بمجرد ورود هانى ، دو به شريح قاضى كه در آنجا نشسته بود كرد و گفت : اتتك بخائن رجلاه ؛ (مثلى جاهلى است ) با پاهاى خيانتكار خود آمد .
و سپس اين بيت را خواند:
اريد حياته و يريد قتلى
عذيرك من خليلك من مراد
زندكى او را مى خواهم در صورتى كه او خواهان مرگ من است . بپرهير از اين دوست از قبيله مراد كه در دوستى آنان اطمينانى نيست .
هانى همچنان كه گام بر مى داشت مقصود وى را درك كرده گفت : منظورت چيست اى امير؟!.
ابن زياد پاسخ داد: جلوتر بيا اى هانى بن عروه ! اين نقشه ها چيست كه در خانه خودت . براى اميرالمؤمنين (يزيد!) و عامه مسلمين مى كشد؟ مسلم را به خانه خود آوردن و براى او مردان و تسليحات فراوان در خانه هاى اطراف خود فراهم كردى . و بعد هم گمان كردى اين كارها بر من مخفى مى ماند؟!(237).
هانى كه فكر مى كرد ابن زياد از چيزى خبر ندارد، و صرفا اتهام زود گذرى را متوجه او كرده است ، سخنان وى را منكر شد. و گفت : من اين كارها را نكرده ام ، و مسلم هم نزد من نيست .
والى مجددا گفت : آرى ، تو اين كارها را كرده اى . و هانى باز منكر گشت .
انكار طرفينى و جدال فيمابين ادامه يافت . و هانى زير بار هيچيك از ادعاهاى ابن زياد نمى رفت تا آنكه وى معقل همان جاسوس نفوذى را فرا خواند(238). و آن مجاهد جليل القدر بشدت شكه شد. ليكن بسرعت خونسردى خود را باز يافته و سعى نمود قضيه را بى رنگ جلوه دهد. لذا به عنوان مقدمه گفت :
سخنانم را بشنو و تصديق نما كه به خدا من دروغ نگفتم ...
آيا دروغ گفتن به دشمنان خدا و كسانى كه به خدا و رسول نسبت دروغ مى دهند حرام است ، مخصوصا آنكه واقعا هانى مسلم را دعوت نكرده بود. بلكه قرار بر آن گرفته بود كه در خانه هانى مستقر گردد. به هر حال سخنان خود را دنبال كرد و گفت :
به خدا سوگند مسلم را به خانه ام دعوت نكردم و چيزى در باره كارش ‍ نمى دانستم ، تا آنكه به خانه ام در آمد و خواستار اقامت گشت . و من از اينكه جواب رد بدهم شدم داشتم . و گردن گير شدم .لذا به او پناه دادم و او را ميهمان خود ساختم . و باقى قضايا را خودت مى دانى . (طبق اين ادعا است كه داستان آمدن مسلم به خانه هانى بدون رضايت وى ساخته و پرداخته شده است )(239).
اگر بخواهى اينك پيمان و عهد استوارى به تو خواهم داد تا نسبت به تو كمترين بدخواهى و بد انديشى نداشته باشم و به سويت آمده دستانم را در دست تو خواهم گذاشت . و اگر هانى مى خواست به والى دست همكارى و بيعت بدهم قبلا چنين كارى كرده بود. او و امثال وى تا خون مقدسشان در راه دفاع از عقيده اسلامى ريخته نشود، هرگز دست همكارى نخواهد داد. و اگر به فرض از قصر خارج مى گشت ، به مسلم مى گفت تا از خانه اش براى رهبرى قيام و اعلان جنگى زودرس خارج شود.
آرى ، اگر وى از كاخ امير بيرون مى آمد، تمام افراد مذحج ، كننده و قبايل ديگر را براى يكسره ساختن كار ابن زياد به حركت در مى آورد. و دشمن اين مطلب را خوب مى دانست و از آن بشدت هراسان بود.
ليكن او در يك نكته دچار توهم بود و مى پنداشت مى توان با ملايمت يا قدرت ، هانى را وادار به تسليم و تحويل مسلم نمايد؛ زيرا گفت :
به خدا! هرگز مرا توك نخواهى كرد مگر آنكه مسلم را به تو تحويل دهى .
و هانى استوار و خشن جواب داد: نه به خدا! هرگز او را به تو تحويل نخواهم داد ميهمانم را براى تو بياورم تا او را بكشى ؟! .
والى عامرانه فرياد كشيد: به خدا! او را به نزد من خواهى آورد .
و مجاهد دلير با صلابت كوه و برندگى شمشير گفت : نه به خدا قسم ! او را تحويل تو نخواهم داد (240).
تلاش براى حل مسالمت آميز 
هنگامى كه گفتگوى تند آنان به جاهاى باريك كشيد. مسلم بن عمرو باهلى كه جز او در آنجا از اهالى بصره و شام كسى نبود برخاسته و گفت : خداوند امير را به سلامت دارد مرا با وى واگذار، تا با او سخن بگويم . سپس همراه با هانى به گوشه اى كه ابن زياد آنها را مى ديد رفت . و هنگامى كه آنان صدايشان بلند مى شد، وى آنچه مى گفتند مى شنيد (241).
باهلى - اين هواپرست هرزه جو- شيده به زانو در آوردن ضعيفان و منطق بزدلان را پيش گرفت و گفت :
اى هانى ! تو را به خدا سوگند مى دهم مبادا خودت را به كشتن دهى و قوم و عشيره خود را دچار بليه سازى . به خدا قسم ! من نمى خواهم كه كشته شوى - اين مرد (مقصودش سفير حسين ؛ مسلم است ) پسر عموى اينان است ، و آنان او را نخواهند كشت ، و بدو گزندى نخواهد رسانيد. پس او را به ابن زياد تحويل ده كه با اين كار، ننگ و عارى را به خود نخريده اى ؛ زيرا تو او را به سلطان تحويل مى دهى (242).
باهلى سخن تازه و پيشنهاد جديدى مطرح نكرد، بلكه همان خواسته والى را با زبان اقناع و راضى كردن به ميان كشيد.
كسانى كه در گنداب پليدى دست و پا مى زنند و سر تا پايشان را ننگ و عار فرا گرفته است ، از اين كار ضد دين و ارزشهاى اخلاقى احساس نقص و عار نمى كنند. و اساسا درك نمى كنند كه اسلام و حداقل عرف عربى مقبول و بالنده ، آن را نهى مى كند.
در عين حال تعجب آور است كه اينان خود را عرب مى دانند. شبه الرجالى كه دين و ايمانشان تحكيم سلطنت جاهلى امويان است . در اين راه به تمام پستى ها تن در مى دهند تا دين مبين اسلام را فرو كوبند. خيلى طبيعى استكه هر حركت ضد اخلاقى را توجيه كرده و بگويند اشكالى ندارد. و ننگ نيست ؛ زيرا ... تو او را به سلطان تحويل مى دهى ! .
ليكن اين وسوسه ها اينجا كارگر نيست ؛ زيرا مخاطب وى مردمى است كه پس از به دست آوردن تمام اخلاق و رسومات خوب و پايدار عربى ، در دامان اسلام نشوونما كرده و معالى اخلاق را او از خود ساخته است . لذا آنچه را كه در مكتب انسان ساز اسلام فرا گرفته است ؛ چنين به زبان مى آورد:
آرى ، به خدا ننگ آورترين كار است و بزرگترين عار! كه كسلم در پناه و ميهمان من ب