زد. (34)
من عائده ، حرم الله عليه رايحة الجنة . (35)
كسى كه با او (حسين ) عناد ورزد، خداوند رايحه بهشت را بر او حرام گرداند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم رويارويى نهايى زودرس ليكن اجتناب ناپذير 
هيچ يك از دو طرف ، خواستار ورود به ميدان مبارزه نهايى نبودند؛ زيرا حكومت امكان سركوب مسلحانه و برخورد نهايى با تشكل كوفيان را نداشت مگر آنكه لشكر شام برسد، تا از پيروزى خود در اين نبرد مطمئن گردد. ما معتقديم كمك گرفتن از لشكر شام براى مبارزه با نهضت كوفه ، امرى اجتناب ناپذير و مسلم بود. و در محاسبات والى جاى داشت . حال چه تا آن هنگام ابن زياد براى نيرو گرفتن ، پيكى به شام فرستاده بود و چه هنوز در اين زمينه اقدامى نكرده بود، از آن طرف پادشاه شام خود را آماده هجومى نيرومند كرده بودند. و يا آنكه منتظر رسيده سبط رسول خدا صلى الله عليه و آله بود. و يا مى ديد كه كوفه از چنگال امويان رها مى شود.
به هر حال حكومت محلى آماده رويارويى نظامى سرنوشت ساز و نهايى نبود.
اما نهضت نيز همانطور كه در مقدمه بخش سوم گفتيم هدف عمده خود را متوجه آماده ساختن نيرو و بسيج براى نبرد ميدانى كرده بود. و چنين كارى طبيعتا به زمان كافى ؛ مثلا حداقل چند ماه پى درپى نياز داشت در حالى كه ربودن مجاهد، هانى در عصر روز ششم يا هفتم ماه ذى الحجه همان سال 59 هجرى اتفاق افتاد.
لذا مى بينم نهضت كمترين مدت زمانى را نزديك به دو ماه پشت سرگذاشته بود. يعنى درست همان مدتى كه سفير حسينى در كوفه بسر مى برد. و اين مدت براى تغيير روحيات عامه مردم فرصت بسيار كوتاهى بود.
در عصر همان روز بود كه شرايط دشوار و پيامدهاى ناگهانى ، رهبران نهضت را به تصميم گيرى سريعى واداشت . و آنان بنا گذاشتند تا مرحله علنى نهضت را بخاطر وضعيت استثنايى آغاز كنند. اين تحرك نوين ، معلول برنامه ريزى هاى قبلى نبود. و زمان آن نيز مطلوبى نمى توانست باشد ليكن چاره اى از انجام آن به نظر نمى رسيد.
آرى ، اين رويارويى ، زاده قرارى پيشين و برنامه اى قبلى نبود.فصل اول : دو حمله نظامى به قصر
واژه لشكر شام در اذهان مردم بيش از يك معنا و مدلول را تداعى مى كرد. و تهديد به آمدن اين لشكر، اهداف تروريستى بيشمارى را تاءمين مى نمود؛ زيرا معناى آن كشتار بدون پايبندى به ارزشها قوانين ، و پاره كردن پرده هاى اعراض و نواميس و دزدى و ريختن خون مسلمانان بود آنان نه سوگندى را رعايت مى كردند و نه عهد و پيمانى .
نخستين حمله - بازى طراحى شده 
من عمرو بن الحجاج هستم . و اينها جنگجويان و بزرگان مذحج . نه قصد تمرد داريم و نه ايجاد تفرقه ميان مسلمانان . به مذحجيان خبر قتل دوست و رهبرشان رسيده است و اين امر بر آنان گران آمده است او همراه با جمعى بى شمار، قصر را محاصره كرده بود(252).
رهبر تحميلى چنين به سخن آغاز مرد، تا قيادت خود را به قبيله اش ‍ بقبولاند. او از غيبت رهبر قبيله استفاده كرده به نام دفاع از او و با تظاهر به پشتيبانى از وى ، خواسته خود را پيش برد. و براى اين كار از حميت قبيله اى سود جسته ، سنگ غيرت و مردانگى به سينه اش مى كوبيد.
تنها نيروى نظامى كه مى توانست حكومت محلى را سرنگون سازد، قبيله اى مذحج بود كه داراى نفوذ سياسى و ابهت نظامى در آن حوالى بشمار مى رفت ، جز آنكه تحرك فعلى آن توسط كسى رهبرى مى شود كه با رهبر پيشين بسيار تفاوت داشت و به ناحق در جاى وى نشسته بود.
قبيله مذحج به رهبرى عمرو بن حجاج زبيدى ، دارالاماره را محاصره كرده بود، و هياهوى انبوه جمعيت به آسمان بالا مى رفت . ليكن ، ابن زياد كمترين عكس العملى كه از طريق مورخين قابل ذكر باشد از خود نشان نداد. و تنها به يكى از مهره هاى خود شريح قاضى اشاره كرد و گفت :
به نزد دوستشان برو و او را بنگر. سپس بيرون رفته به آنان خبر ده كه او زنده است و كشته نشده است و او او را ديده اى (253).
ابن زياد به همين مقدار بسنده مى كند. و به سادگى از كنار چنين غائله مهمى مى گذرد. كه البته همين مساءله بسيار قابل تاءمل مى باشد.
قاضى شريح ، نقش توطئه گرانه خود را آغاز كرد؛ زيرا وى به نوبه خود در گمراه كردن افراد مذحج سهيم بود.
در اينجا ضرورى مى دانيم عين سخنان وى را از برخورد و ديدار با هانى نقل نماييم : مى گويد: بر هانى داخل شدم . همين مه مراديد، گفت : پناه مى برم به خدا! اى مسلمانان بيارى ام بشتابيد! آيا با دشمن و فرزند دشمنان تنها مى گذارند؟.
وى همچنان مى خروشيد و خون بر محاسن وى روان بود؛ زيرا در آن هنگام صداى همهمه مردم را بر در قصر شنيده بود... من خارج شدم . و هانى به دنبال من آمده گفت : اى شريح ! مى پندارم اين صداها از مذحجيان و دوستان مسلمان من باشد، اگر ده تن بر من وارد شوند، مى توانند مرا نجات دهند.
من به سوى محاصره كنندگان رفتن در حالى كه حميدبن بكر از محافظين و ماءموران ابن زياد، به دستور وى همراه من بود. به خدا قسم ! اگر وى همراه من بود. پيام هانى را به يارانش مى رساندم (254).
ليكن در ادعاى فوق بايد ترديد كرد؛ زيرا تمام قرائن و شواهد زندگى اين قاضى عليه اين ادعا گواهى مى دهند و آن را تكذيب مى كنند. وى هرگز نمى خواست به محاصره كنندگان پيام هانى را برساند. اما اين سخن را بعدها براى رهايى از انتقام افراد مذحج و پنهان كردن نقش خيانتكارانه خود در اين توطئه با ظالمين ، به زبان آورد.
اين قاضى دين فروش از تقوا بى خبر بود. و هانى او او مى خواست تا از خدا بترسد و موقعيت را آنچنان كه ديده توصيف كند.
و در روايت ديگرى هانى مى گويد: اى شريح ! از خدا بترس كه ابن زياد قاتل من است .
هانى با اين بيان وى را از ادامه همكارى در ركاب حاكمى ظالم چون ابن زياد نهى مى كند.
و در روايت سوم چنين آمده است : اى شريح ! مى بينى كه با من چه كرده اند! .
وى اهميت و حساسيت حادثه را گوشزد كرده به اميد آنكه قاضى شريح كه فرض آن است كه عدالت و دقت در امور داشته باشد واقع امر را منعكس ‍ سازد. ليكن قاضى ، خود را به بى خبرى زده گفت : تو را زنده مى بينم .
هانى اين بى توجهى را محكوم كرده با خشم فرياد كشيد: با اين حال و وضع مه بى بينى من زنده ام ؟!.
سپس به او پيامى سپرد تا به افراد قبيله اش برساند و پايان سرنوشت تلخ خود را ترسيم كرد. وى گفت : قومم خبر بده كه اگر مرا ترك كرده و بروند، ابن زياد مرا خواهد كشت .
ليكن آن ناجوانمرد اين كار را نكرد و به ابن زياد گفت : او را زنده ديدم ، آثار بدى هم مشاهده نمودم (به زخمهاى خونين اشاره داشت ) .
ابن زياد او را چنين ساكت كرد: آيا قبول ندارى كه والى زيردست و رعيت خود را مجازات كند. بر مردم خارج شو و زنده بودن هانى را اعلام كن .
وى نيز براى گمراه ساختن و پراكنده نمودن آنان به سخن در آمد. و گفت : اين تجمع ابلهانه چيست (انبوه مردم و محاصره كردن را عيب مى شمارد!) هانى زنده است و سلطان ، او را با ضرباتى كه مرگش را در پى نداشته ، تنبيه نموده است . پس برويد و جان خود و دوستتان را تباه نكنيد(255).
عمرو بن حجاج زبيدى وانمود كرد وظيفه شان تمام شده است . و عجله داشت كه مبادا كسى از آن ميان خواستار اد