 يا فرار اختيار خواهند نمود.
11- چكيده بيانات و حركت زبيدى غير از منحرف كردن خشم قبيله و خنثى نمودن كينه و بلندپروازى افراد آن اعلام اطاعت خود و قبيله اش بود؛ زيرا گفت : نه قصد پيمان شكنيم و خروج از طلاعت تو داريم و نه تفرقه جو هستيم ... .
و با اين كار غير مستقيم به مذحجيان گفت : بايد مطيع دستگاه ابن زياد باشند. و در صفوف امويان قرار گيرند. و پس از موعظه قاضى عملا گفته او را تاءييد نمود و نشان داد كه تكليف رسمى حكومت قصر را در برابر هانى قبول دارد. و بر ضرب و جرح او صحه مى گذارد. اين چنين بود كه قبيله را ناخودآگاه براى پذيرش حوادث آتى و تن دادن به جنايات ابن زياد آماده ساخت !.
12- مى بينيم ابن حجاج پس از سه روز كه هانى را به يكى از بازارها مى برند تا به شهادت برسانند، كمترين عكس العملى از خود نشان نمى دهد، نه انتقام مى گيرد و نه حتى لفظ اين جنايت را محكوم مى كند. و به خاطر علاقه شديد به اطاعت و حفظ جماعت ! به كسى از افراد قبيله هم اجازه تحركى در اين زمينه نمى دهد.
13- از نكات آشكار آن است كه ابن حجاج زبيدى به حكومت و امير، بيشتر نزديك است تا به نهضت و هانى زيرا وى از چهره هاى متملق و بله قربان گو و ركاب بوس حكام و ظلمه بوده است . و براى همين است كه با وجود خويشاوندى نزديك با هانى ، كمترين اطلاعى از آنچه در خانه هانى مى گذرد ندارد و نمى داند كه پايگاه مسلم در آنجاست تا آنكه جاسوس اين زياد- معقل - آن را كشف مى كند. و مذحجيان اعتقاد دارند كه تمرد ابن حجاج
عليه والى - كه در هر حال به نفع افراد قبيله خود وارد عمل مى شوند. و شعارشان : انصر اخاك ظالما او مظلوما مى باشد. ره زعم افراد قبيله ابن حجاج از برخورد تند و تعدى كه نسبت به هانى شده به خشم آمده و در برابر والى ايستاده است .
14- و نهايتا و بالاتر او همه آنكه همين عمروبن حجاج زبيدى پس از چند روز به عنوان يكى از سرداران ابن زياد،، به جنگ ريحانه رسول خدا به كربلا مى رود. و اين حركت و مانند آن تصادف محض و اتفاق صرف نيست .
دشمن از به حركت در آوردن مذحج و عقب نشينى مطيعانه آن ، هدفش ‍ شكستن صولت و بلندپروازيهاى ديگر قبايل است ، تا دست به حركتى مردمى و قومى نزند.
عملا دشمن وانمود ساخت كه مذحج همه توان نظامى مسلم را تشكيل مى دهد كه آن هم تسليم است . و ديگر كسى نبايد به هواى شورش و مبارزه با ابن زياد، سر بلند كند.
دومين حمله - تحرك اضطرارى سفير 
عبد الله حازم مجاهد، اخبار هانى را چون برق براى مسلم آورد. ابن حازم مى گويد:
به خدا قسم ! من فرستاده فرزند عقيل به قصر بودم تا عاقبت هانى را دريابم پس هنگامى كه مضروب گشت و به زندان افتاد، بر مركب خود نشستم و اولين فردى بودم كه اخبار را براى مسلم بن عقيل آوردم ... (256).
پس از اتفاق فوق تنها دو راه - نه بيشتر - در برابر مسلم قرار داشت . و تنها دو نوع موضع مى توانست اتخاذ كند:
اولا: چون هنوز امكانات مادى و معنوى نهضت كاملا فراهم نگشته است ، و مخصوصا امام حسين عليه السلام وارد كوفه نشده است ، از پا بنشيند و منتظر گردد. ليكن اين كار براى مسلم محال است . و براى كسى چون سفير مسلم ، دشوار است كه شاهد تعديات والى نسبت به هانى و تهديد مستقيم نهضت باشد، اما سكوت كند و به نظاره كردن اكتفا ورزد.
ثانيا: با توجه به امكانات موجود، دست به تحرك و قيام اضطرارى بزند و به همراهيان فعلى و ثابت قرم خود اميدوار باشد.
اين كار اجتناب ناپذير است . و چه بسا همين امتحانى باشد براى نقد وجود همراهان تا عيار آنان در مواقف سخت و صعب مشخص گردد. اين پيشامد غير منتظره ، خود بهترين محك خواهد بود. و مسلم اين راه را بر مى گزيند و تنها انتخاب ممكن را همين مى داند.
پس به عبد الله بن حازم و ديگران فرمان مى دهد تا با صداى بلند شعار معهود و مقبول خود را سر دهند و مردم را براى به حركت در آمدن آگاه نمايند.
عبد الله بن حازم مى گويد: فرياد: يا منصور امت را سر دادم . و اين شعار دهان به دهان اهل كوفه گشت و همه يك صدا فرياد كشيدند: يا منصور امت و گرد اين شعار جمع گشتند(257).
مردم با شنيدن اين شعار چونان آهن ، جذب آهن ربا گشته و پروانه وار نزديك خانه هانى و مقر مسلم اجتماع كردند. و حضرت شروع به دادن پرچمهاى قسمت هاى نظامى به فرماندهان ، طبق بسيج از قبل معين شده كرد.
حضرت كسلم نيروها را به گونه ذيل سازماندهى نمود:
1- عبدالله بن عزير كندى مجاهد، در راءس يك تيپ از سواران كنده و ربيعه ، و به او فرمود: در پيش روى ما حركت كن .
2- مسلم بن عوسجه اسرى ، را فرمانده تيپى از اسد و مذحج قرار داد و فرمود: ميان آنان رفته ، رهبرى آنان را به عهده بگير.
3- رهبرى تميم و همدان را به مجاهد استوار ابو ثمامه صائدى واگذار نمود.
4- و عباس بن جعده جدلى ، را در راءس اهالى مدينه ، ساكن كوفه قرار داد(258).
اين چهار تيپ ، تحت نظارت و سرپرستى سردار حسينى ؛ مسلم بن عقيل كه پيش رفته و منتظر آمادگى تيپى به فرماندهى مختار بن ابى عبيده ثقفى مجاهد، و تيپ ديگرى به سردارى عبدالله بن حارث بن نوفل ، كه در مسافتى دور از كوفه آماده پيوستن به لشكر ابن عقيل مى شدند، به راه افتادند.
همچنانكه تيپ هاى تحت سرپرستى حضرت به طرف قصر مى رفتند، نخست افراد رو به كاستى رفته و سپس به تعداد نفرات افزوده گشت (259).
در همان هنگامى كه لشكريان مسلم به هدف خود نزديك مى شدند، ابن زياد مردم را گرد آورده مشغول ايراد خطابه بود. و از آنان مى خواست تا از وى اطاعت كنند. اين بيانات پس از حمله مذحجيان ، و در ميان انبوه محافظان ، خرم ، حشم و اشراف كوفه بود. وى مى گفت :
اما بعد: اى اهل كوفه ! به اطاعت خدا، رسول و پيشوايان خود چنگ بزنيد و اختلاف نكنيد. و تفرقه پيشه نسازيد كه هلاك خواهيد شد. و اين كارتان پشيمانى ، ذلت و مغلوب شدن در پى خواهر داشت . پس هيچ بهانه اى غلبه خود فراهم نكند. و جان خودش را به خطر نيندازد، كه ديگر پس از اين بيانات جاى عذر براى كسى نيست (260).
هنوز سخنان وى پايان نيافته بود كه جاسوسان ، وى را هراسان و مضطرب ساختند آنها شتابان مى آمدند و فرياد مى كشيدند:
مسلم بن عقيل آمد، مسلم بن عقيل آمد (261)و:
بپرهيز و دور شويد ابن مسلم بن عقيل است كه با تمام كسانى كه با وى بيعت كرده اند دارد مى آيد .
ابن زياد براى نجات دادن جان خود به سرعت از در مشترك با مسجد وارد كاخ شده و درها را بر خود و همراهان خود از اشراف و اعيان كه پنجاه تن بودند بست . كم كم اطراف قصر به وسيله توده هاى خشمگين ، احاطه مى شد. و حلقه محاصره تنگتر مى گشت . ديگران همچنان خود را به محاصره كنندگان مى رساندند تا آنكه مسجد و بازار نزديك آن مملو از جمعيت شد. و حركاتى از خود نشان دادند كه مانند آن در مردان اولين حمله و عقب نشينان پيش نيامده بود.
اينها بر خلاف قبلى ها: تكبير مى گفتند. و همچنان به پيش هجوم مى آوردند. و كارشان استوار بود...(262)
و: پرچم ها را برافراشته ، و شمشيرها را از نيام بيرون كشيده بودند(263).
و: صداى آنان به بدگويى و شتم ابن زياد و لعن پدرش بلند گشت (264).
مردم همچنان ابن زياد را دشنام مى دادند