ر حالى كه آنان خواستار همراهى با ايشان بودند، جنابشان نپذيرفت و به آنهايى راه خود را پيش گرفت ؛ زيرا ايشان اعتماد داشتند كه تمامى راهها و كوى و برزنهاى شهر را مى شناسند. ليكن يافتن مسير برايشان سخت دشوار گرديد. و راه را گم كردند تا آنكه به آن ميهمانى كوچك كه بدان مفصلا خواهيم پرداخت راه يافتند.
ولى مورخين معتقد گشته اند كه ايشان براى راهنمايى كسى را مى خواستند ليكن نيافتند. اينها آن حركت كوچك و التفات ظريف را از ايشان ، براى ماندگان يا عده اى از ايشان ، خوددارى كرده ، يا فراموش نموده اند.
آيا فرماندهان تيپهاى چهارگانه و پيشاهنگان نهضت حسينى ، بدنه اصلى اين باقى ماندگان را تشكيل نمى دادند؟. آيا همين برجستگان و مجاهدان عرصه هاى پيكار نظامى و عقيده نبودند كه همچنان قبل و پس از اين ماجرا، از خود پايدارى نشان داده اند و در اوج افتخار و عظمت ، شهيد شدند و صفحاتى نورانى در تاريخ اسلام رقم زدند كه همين مورخين ، قهرمانيها و دلاورى هاى آنان را براى ما بجا گذاشته اند و تدوين نموده اند....اگر گويندگان و نويسندگان و ديگران همچنان اين نغمه قديمى را ساز مى كنند و مى گويند: آن باقى ماندگان نيز گريختند و از گرد مسلم پراكنده شدند و او را تنها گذاشتند، بايستى يك سؤ ال را پاسخ دهند و آن اينكه : اين چه شجاعتى بود كه اين دلير مردان و پيكانهاى نبوت را تا آن شرايط دشوار، ثابت قدم نگهداشت ؟.
سؤ ال ديگرى كه خود را نمايان مى سازد آن است كه : فرماندهان تيپهاى چهارگانه كه قصر را محاصره كرده بودند و ديگر قهرمانان و اسواران كوفه كه ميدان كربلا، شاهد قهرمانيهاى مشهور آنان بود كجا رفتند؟.
بايستى اين مطلب را به ديده اعتبار نگريست و گرنه درك تاريخى ما ناقص ‍ خواهد بود و تصور درستى از حوادث و وقايع نخواهيم داشت .
ديديم كه سفير حسينى ، روش انقلابى سالم خود را حتى در سخت ترين شرايط و مراحل سرنوشت سازى چون محاصره قصر همچنان به كار برد و از بكار بردن نيرنگ و فريب و دروغ خوددارى ورزيد؛ زيرا جامعه اى كه در آن انواع شيوه هاى فريبكارانه رواج داشته باشد و تسليم هر نوع وعده و وعيدى گردد، خواهان حاكمى است مطابق اميال و علايق خود، در حالى كه مسلم شاگرد معلمى است كه مى گويد:
به خدا سوگند! اصلاح شما را به قيمت افساد خود نمى خواهم .
و زمان كافى براى غلبه بر نيروهاى نفاق انگيز اموى و پاكسازى جو روانى موجود، به صورت تدريجى نداشت ....
مسلم بن عقيل شيوه هاى ترساندن ، فريفتن ، برانگيختن و ديگر شيوه هاى مرسوم را براى توازن قوا هنگام محاصره قصر به كار نبرد و شايسته او هم نبود كه چنين كند.
به علاوه ، مردم حضرت را چونان مردى زورگو و حق كش آنچنان كه زيادبن ابيه و فرزندش را ديده بودند تصور نمى گردند و تجربه هاى ناخوشايند از وى نداشتند. وانگهى به كار بستن شيوه هاى آن چنانى موجب اسراف بيش از حد در اموال ، خونها، امنيت و نواميس مردم مى گشت .
اگر اين رهبر و فرمانده انقلابى مى خاست قدرت را به هر وسيله و قيمتى و تحت هر شرايط و با هر دستاويزى قبضه كند، مفاهيم اعتقادى وى از بين مى رفت و به رهبرى دنيوى و فانى بدون رسالت يا اعتقاد و پيامى ، تغيير مى يافت .
اضطراب والى از اين حمله 
ابن زياد در برابر حمله چه عكس العملى از خود نشان داد؟ از نحوه عكس العمل و واكنش حكومت در قبال اين حمله ، مى توان تفاوت ماهوى ميان اين دو حمله را نيز خوب دريافت .
پس از آنكه عكس العمل حاكم را به دنبال نخستين تهاجم ديديم ، اينك از دومين واكنش وى در قبال اين دومين حمله نيز آگاه مى شويم .
در شامگاه همان روز ابن زياد در تلاش بود تا پس از شكستن حلقه محاصره قصر، و پراكنده شدن مردم ، به ايراد سخنرانى بپردازد ليكن از آن مى ترسيد كه مبادا براى وى در مسجد كمينهايى گذاشته باشند. لذا به ياران خود گفت : بنگريد آيا كسى از مهاجمان را مى بينيد! آنان نيز از فراز ديوارها نگريستند ولى كسى را نديدند. او گفت : خوب نگاه كنيد شايد در تاريكى برايتان كمين گذاشته باشند، آنان با مشعلهاى آتش به درون تاريكى فرو رفتند و نقطه به نقطه را جستجو كردند تا ببينند آيا كسى را مى يابند.
ليكن اين مشعلها آن چنان كه بايسته بود، كاوش را آسان نمى كرد و نور آن به همه جا نمى رسيد. لذا انواع قنديلها و وسايل نورافشانى را آورده ، آنها را به سر طنابهايى مى بستند و پس از گذاشتن در آنها، قنديلها را به قسمتهاى تاريك مسجد پرتاب مى كردند و بدين ترتيب تمام قسمتهاى تاريك مسجد حتى قسمتى را كه در آن منبر قرار داشت كاويدند. و چون كسى را نيافتند به ابن زياد خبر دادند و او در ميان مسجد و قصر را گشودند، وارد مسجد شد و بر فراز منبر رفت . پس از او يارانش نيز از قصر خارج شدند و به دستور وى گرداگردش نشستند...(281).
و چون مسجد به دليل بازرسى ، دقايقى قبل از آن كاملا خالى بود، منتظر جمع شدن مردم در مسجد ماند ؛ زيرا به يكى از كارگزاران خود به نام عمرو بن نافع دستور داده بود تا به زبان معهود ميان شهر فرياد بزند و بگويد:
هر كه از شرطه ، عريفان ، مناكب و كاسبان شهر نماز شامگاه را در مسجد بجا نياورد، خونش هدر و مالش مباح است (282).
دعوت شدگان ، ماجرا جويان و كنجكاوان ، مسجد را پر كردند تا ببيند چه پيش مى آيد. پس از آن ابن زياد دستور برپاداشتن نماز جماعت را صادر كرد تا مردم را از طريق اين گونه اعمال ، خام سازد. و اين سياست متداول و مرسوم را خوب اجرا كند. ليكن يكى از ماءموران شهر و رئيس شرطه ، معروف به حصين بن تميم غافل از اين از اين سياست عوامفريبانه به امير خود پيشنهاد نمود:
چه تو نماز را با مردم بجا آورى و چه ديگرى ، به نظرم بهتر است كه به درون قصر رفته نمازت را آنجا بخوانى ؛ زيرا از آن مى ترسم كه از دشمنانت كسى به تو سوء قصر كند(283).
حصين از دلايل ذيل بى خبر بود:
اولا: اهميت فوق العاده اى كه براى ابن زياد در ماندن در مسجد و انتظار مردم را كشيدن وجود داشت زيرا مسجد خالى بود.
ثانيا: او مى خواست خودش با مردم سخن بگويد.
ثالثا: وى مى خواست توان و قدرت خود را به رخ بكشد و بدين ترتيب حق حاكميت سياسى خويش را نشان دهد.
و بالاخره ابن زياد نمى خواست به كس ديگرى اجازه دستيابى به موقعيت رسمى بالايى چون خواندن نماز در مسجد اعظم شهر را واگذار نمايد. لذا به حصين ؛ رئيس شرطه و محافظين پاسخ داد:
به محافظان و نگهبانان من دستور ده تا پشت سرم قرار گيرند، همچنانكه در مواقع ديگر مى ايستند. و تو در ميان ايشان رفت و آمد كن ، ديگر لازم نيست من به قصر بروم و خطرى در كار نخواهد بود(284).
و اين چنين نماز فرمايشى و دستورى اميدانه به پايان رسيد كه ظاهر و باطن آن نبود مگر:
و ما كان صلاتهم البيت الامكاء و تصديه (285).
نماز آنان جز بانگ و صفير و كف زدن در كنار بيت الحرام نيست .
پس از آن ، خطبه خود را با ستايش و درود خداوندى كه مرسوم تمام حكام بود و از آن گريزى نداشت آغاز كرد و گفت :
اى مردم ! آگاه باشيد كه مسلم بن عقيل وارد اين نواحى شده و در آن نافرمانى و فتنه و چند دستگى ايجاد كر