 كوفه در خانواده هاى آنان خدمت مى كرد... وى از وقايع و حوادث تازه شهر، توسط پسر خود كه انتظارش را مى كشيد با خبر مى شد اگر چه فرزند ناخلفش با كارهاى انحرافى خود مخالف ميل مادر رفتار مى كرد و شرايط و دوستان بد، وى را از جاده صواب دور ساخته بود ؛ زيرا وى دوست فرزندان نزديكان حكومتى مانند: عبدالرحمن بن محمد بن اشعث بود. و همين ابن اشعث نزد حكومت وساطت كرده بود تا او داخل دستگاه پليسى آن زمان به نام شرطه گردد.
همچنين درباره طوعه گفته مى شود كه وى همسر قيس كندى بود كه پس ‍ از طلاق دادن به همسرى اسد بن بطين درآمد و اين فرزند از اسد، نسب مى برد(291).
و باز گفته مى شود كه وى كنيز اشعث بن قيس بود كه پس از آزاد شدن به همسرى اسيد حضرمى در آمد و فرزندش از اين مرد است و نام او را بلال گذاشتند(292).
اين زن صالحه به ميخمان خود پرداخت و فرزند خود را فراموش كرد و با آنكه آمدن او را خوش نداشت ؛ زيرا مى دانست كه او نبايد راز اين قهرمان تحت تعقيب و مطلوب طاغيان را بداند. و نيامدن وى تا آن هنگام شب به دليل پرداختن به لهو و لعب شبانه بوده است . عده اى مى گويند: وى با دوستان خود به ميخوارى مى پرداخت (293).
بلال ، پس از آمدن به خانه متوجه شد كه مادرش بيش از اندازه به اتاق داخلى دوم رفت و آمد مى كند و اين مقدار تردد تاكنون سابقه نداشته است .
پس از پرسش از خود و نگرفتن نتيجه ، تصميم گرفت از مادرش سؤ ال كند، ليكن مادر سؤ ال را نشنيده گرفت و چون پرسش تكرار گشت سعى كرد ذهن فرزندش را از اين موضوع دور كند، اما وى همچنان مصرانه خواستار جواب بود.
مادر ترسيد كه خودش راه بيافتد و راز را كشف كند، لذا ترجيح داد قضيه را بگويد ليكن پس از گرفتن سوگند و عهد و پيمان :
فرزندم ! مبادا آنچه را كه به تو مى گويم با كسى در ميان بگذارى . و از او پيمان گرفت و فرزندش برايش سوگند خورد!(294).
جز آنكه جوايز سه گانه اى كه ابن زياد وعده داده بود، تمام سوگندها و پيمانهاى مقدس را سست و بى اثر مى ساخت .
مادر، ماجرا را به فرزند گفت و او پس از دانستن قضيه وانمود كرد كه كار مادر صواب بوده است . روشن است كه عواطف بى شائبه ، اما بدون هشيارى و رفت و آمدهاى مكرر به آن اتاق موجت مشكلات فراوانى گشت . و اين رفت و آمدهاى جلت نظر كننده و مشكوك ، تنها بر آمده از عواطف آن زن بوده است نه براى ضروريات ميخمان ؛ زيرا حضرت از خوردن امتناع نموده بودند و فقط به عبادت خدا پرداخته بودند.
بلال ، بدبخت پنداشت همه دنيا در دست اوست و شب را با خوشحالى و شادى تا صبح بسر برد. و همچنان در انديشه جوايز و مقامى بود كه فردا بدانها دست مى يافت و با خود از اين مقوله سخن مى گفت . او تمامى عهد و پيمان خود را با خدا و مادرش فراموش كرده بود:
و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين (295).
و هر كه از ياد خدا روى گرداند بر او شيطانى مى گماريم تا همه جا با وى همنشين و قرين باشد.
مسلم سلام الله عليه آن شب را با خالق گيتى و زندگى ، خلوت كرده بود و با خود قرار گذاشته بود تا بامداد روز بعد با آفرينش كريم ، راز و نياز كند. و فردا قدمهاى مناسب را بردارد؛ مثلا از آن بعضى از راههاى خروج از كوفه را بپرسند يا آنكه مشخص شود شب چه در پس پرده خود پنهان كرده است .
خستگى بيش از حد توان حضرت را تحليل برده بود و ناخواسته در خوابى سبك فرو رفت و در عالم رؤ يا، عموى خود امام على اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد كه به او خبر داد:
بزودى نزد وى خواهد آمد. در آنجا بود كه مسلم يقين به شهادت نزديك خود پيدا كرد.
بسرعت او خواب زودگذر بيدار شد نا از نزديك شدن شرف شهادت خويش آگاه گردد و بداند كه دشمن منتظر است تا جام شوكران را بدو بنوشاند... و پس از آن قهرمان عابد، اين ساعات آخرين را غنيمت شمرد و آنها را براى نزديك شدن به قرب ربوبى به كار گرفت .
مسلم از شوق شهادت در پوست نمى گنجيد و فرصت را مناسب ستايش و عبارت خداوند دانست و از اينكه در اندك مدتى جليس خاندان محمدى خواهد بود به پرواز در آمده بود:
هواى كعبه چنان مى كشاندم به نشاط
كه خارهاى مغيلان حرير بنمايد
پس از آن ديگر، خواب نمى توانست اين تن همه روح را مغلوب خود سازد، و حضرت تا هنگام شهادت تن به بستر نداد.
بدون كمترين دلتنگى ، ضعف ، ترديد و اضطراب ، حضرت خود را آماده رويارويى با سرنوشت اجتناب ناپذير خود مى ساخت . و با يقينى نادر و صلابتى كمياب و ايستادگى شگفت آور، از اين پايان زيبا و جاويد استقبال مى كرد. آيا همو نبود كه مى گفت :
فصبرا لامر الله جل جلاله
فحكم قضاء الله فى الخلق ذائع
و در برابر امر الهى صبر مى كنيم چرا كه حكم و قضاى حق در ميان روان است .
واصبر و ما صبرك الا بالله و لا تحزن عليهم و لاتك فى ضيق مما يمكرون (296).
صبر كن ، كه صبرت تنها براى خواست ، و بر آنان اندوهگين مباش و از كيد و نيرنگ آنان دلتنگ مشو.فصل سوم : نبرد خيابانى 
سوگند خورده ام جز آزادانه تن به كشتن ندهم اگر چه مرگ را ناخوشايند ببينم .
آغاز درگيرى 
بامدادان فرزند آن زن صالحه راه افتاد تا اين خبر مهم را قبل از هر كس به حكومت برساند! البته عجيب نيست كه كسانى چون اين ناجوانمرد پيمان شكنى كنند و با مادران خود غدر ورزند.
آن خبيث شتابان نزد عبدالرحمن بن محمد بن اشعث رفت و ماجرا را با وى در ميان گذاشت . اين يكى نيز بسرعت نزد پدرش كه از صبح كنار ابن زياد نشسته بود رفت و سر در گوش او گذاشته خبر را بيان كرد. حاكم از سخنان درگوشى سؤ ال كرد و ابن اشعث قضيه را فاش كرد و:
او نيز عصاى خود را در پهلوى ابن اشعث فرو كرد و گفت : برخيز و فورا او را نزدم بياور(297)... و هر چه از جوايز و مقامات شايسته بخواهى در اختيارت خواهر بود(298).
و پس از آن عمرو بن حريث ، رئيس مزدوران و كارمندان را خواسته به وى دستور داد تا عده اى از افراد را انتخاب كرده و ابن اشعث روانه سازد. ابن زياد گفته بود اين افراد از قبيله قيس برگزيده شوند ؛ زيرا ديگر مردان از رويارويى با مردى چون مسلم خوددارى مى كردند.
وى به اين دليل از فرستادن قوم خود كراهت داشت كه مى دانست همه قوم از اينكه با مسلم درگير شوند بيزار هستند لذا عمروبن عبيدالله سلمى را با شصت يا هفتاد تن از قبيله قيس با وى گسيل داشت .
عده اى از مورخين تعداد نفرات را در اولين برخورد يكصد تن مسلح نقل مى كنند(299).
اولين دليل انتخاب اين چنين تعداد زيادى از نفرات ، شجاعت بى نظير مسلم بن عقيل و وجود بارزترين خصوصيات دليرى و گردى ايشان بود. ديگر آنكه دشمن مى پنداشت حضرت يارانى در اطراف خود داشته باشد يا آنكه هنگام برخورد، كسانى به وى بپيوندند... دسته رجاله ها با تمامى مكر و نيرنگ خود به سوى جايگاه مسلم راه افتادند و با نزديك شدن آنان ، صداى سم اسبان و بانگ مردان به گوش حضرت رسيد.
قهرمان طالبى از روى سجاده خود برخاست و با عزم و عزت عابدان عارف ، مشغول پوشيدن زره و ملزومان جنگى خود گشت و شمشير را بسرعت از نيامى كه به كمر بسته بود بركشيد.
پير زن از اينكه مى ديد ميهمان بزرگوار خود دچار خطرى عظيم گشته و بايستى به تنهاي