و صف شكن همچنان با شمشير خود دستها و سرها را چون گندم رسيده درو مى كرد ؛ و آنان از برابرى مانند گله هاى بز كوهى كه از ديدن شيرى مى رمند، مى گريختند. حضرت آنان را از كويى پس مى راند و آنان از ترس صولت و ضربات وى هر يك پناهگاهى مى جستند.
دومين نشانه درماندگى آن بود كه : بر او امان عرضه كردند و از او خواستند براى سلامتى جان خود تسليم گردد!.
ابن اشعث فرياد زد: اى جوانمرد! در امام هستى ، خودت را به كشتن مده !.
ليكن اين پيشنهاد دروغين عزم قهرمان ما را سست نكرد و پاسخ را طى يك سرود آزادى طنين انداز كرد:
اقسمت لا اقتل الاحرا
و ان رايت الموت شيئا نكرا
كل امرى يوما ملاق شرا
و يخلط اليارد سخنا مرا
رد شعاع الشمس فاستقرا
اخاف ان اكذب او اغرا
سوگند خورده ام كه جز به آزادى كشته نشوم ، اگر چه مرگ را ناخوشايند يافته ام . هر كس در زندگى خود روزى يا امرى ناگوار روبرو خواهد شد و عيش او ناگوار خواهد گشت .
اشعه تابناك خورشيد نيز، روزى فدو خواهد نشست ، از آن مى ترسم كه مرا فريب دهند يا به من دروغ گويند.
با تبر خود بر بتان ضربه زد(307)- و آنان به يكديگر پناه مى بردند، حضرت موضع خود را مبنى بر جنگ نا آخرين لحظات و عدم تسليم بيان داشته بود.
يكى از ادب شناسان (308) در باره ابيات فوق و مضامين آزادى خواهانه و حق جويانه آنها مى گويد:
اين رجز از نظر فنى و اسلوب بيانى ، در بالاترين درجه بلاغت و گيرايى قرار دارد و با زيباترين شيوه هيجانهاى روحى را بيان مى كند... گوينده قبل از هر چيز بر آن است تا آزادى خود را حفظ كند اگر چه در اين راه كشته شود. وى با صراحت و صداقت مى گويد: مرگ ناگوار و دوست نداشتنى است و وى مانند ديگران كه خود را فريب مى دهند و مى گويند: مرگ محبوب و مطلوب ماست ، دست به خود فريبى نمى زند و مغالطه نمى كند بلكه آنچه خواستار حفظ آزادى و آزادگى خود است ، از آن فرار نمى كند. و بهاى آزادى را جان خود مى داند و بدين بها و قيمت راضى است .
وى با خود حديث نفس مى كند: دنيا بر يك منوال نيست و هر كه در زندگى خود روزى با امرى ناخوشايند روبرو مى گردد و از آن رنجيده مى شود.؛اين بيان به شكل فنى و اسلوب شاعرانه ادا مى شود.
خنكاى زندگى و شيرينى آن نيز روزى بدل به گرماى سوزنده و تلخى گزنده خواهد شد. و ايام عيش در پس خود، سرماى استخوان سوز و گرماى تفت دهنده خواهد داشت . و حتى شعاع درخشنده خورشيد و تلاءلؤ آن نيز روزى به تيرگى و پايان خود نزديك خواهر شد.
همين اديب باز مى گويد:
به همين دليل است كه اين ابيات كوتاه رجز، اثر عميقى در ما بجا مى گذارى . و ما را وادار مى كند تا از كشاكش درونى حضرت بخوبى مطلع شويم ؛ كشاكش و نبردى كه تنها نبرد خارجى وى با دشمنانش ، با آن معادل و همطراز است (309).
ابن اشعث از ترس آنكه افراد وى از بين بروند و شمشير ظلم ستيزى وى آنان را از پا در آورد، مجددا امان را راه حل مناسبى ديد و آن را مطرح كرد. ليكن مجاهد آزاده از پذيرش آن امتناع ورزيد و سوگند خوردن كه آزادانه مرگ را انتخاب خواهد كرد.
اشعار وى گوشها را پر مى كرد و عزم راسخ وى را به همگان نشان مى داد.
ابن اشعث اين بار گفت : تو را فريب نخواهند داد و به تو دروغ نمى گويند و نيرنگى در كار نيست . آنان پسر عموهاى تو هستند و تو را نخواهند كشت و به تو آسيبى نخواهند رساند(310).
مسلم همچنان كه از چپ و راست شمشير مى زد پاسخ داد: مرا به امان فريبكارانه نيازى نيست (311).
در حقيقت ابن اشعث به خاندانى تعلق داشت كه مردان آن به پيمان شكنى و خيانت ، شهره آفاق بودند.
پيشنهاد امان دادن خود ابن زياد بود كه ديد نيروهاى كمكى به تنهايى كارى از پيش نخواهند برد، لذا به ابن اشعث چنين پيشنهاد كرد:
به او امان بده كه جز با امان دادن بر او دست نخواهى يافت !(312).
با آنكه حضرت زخمهاى بسيارى برداشته بود و خون از سراسر برن مباركت روان بود و همچنان عاليترين شكل نبرد را پيش مى برد و دشمن را گاه پس ‍ مى راند و گاه بر او حلقه مى زدند. تا آنكه ابن اشعث به خشم آمده فرياد كشيد:
او را رها كنيد تا با او سخن بگويم
و با احتياط و خويشتندارى نزديك رفته گفت :
اى فرزند عقيل ! خود را به كشتن مده تو در امان هستى و خونت به گردن من مى باشد.
مسلم پاسخ داد! اى ابن اشعث ! مى پندارى تا هنگامى كه توان نبرد دارم خودم را تسليم مى كنم ، نه به خدا هرگز چنين نخواهد بود(313).
و سپس بر او حمله كرد و او ترسان و پريشان حال از برابر حضرت گريخت .
و اما سومين نشانه درماندگى دشمن آن بود كه پشت بامهاى منازل نزديك نبرد را كه احتمال داشت دامنه درگيرى بدانجا كشيده شود اشغال كردند و پس از تحكيم مواضع خود، با سنگ و آتش ، حضرت را مورد حمله قرار دادند، و بدين ترتيب بدان ايشان مملو از زخمهاى خونين و سوختگى شديد شد.
حضرت كه ديد ايشان از اخلاق و عرف اسلامى گذشته ، كوچكترين پايبندى به رسوم و آداب عربى درباره جنگ و اخلاقيات نظامى ندارند خشمگين شد و روش آنان را محكوم كرده گفت :
واى بر شما! چرا مرا با سنگ مى زنيد، كه گويى به كفار سنگ پرتاب مى كنيد؟! در حالى كه من از اهل بيت پيامبران نيكوكار و بلند مقام هستم ! واى بر شما! آيا حق رسول خدا صلى الله عليه و آله و خاندانش را رعايت نمى كنيد؟!.
اين بيانات براى تحريك عواطف دشمن نبود؛زيرا به دنبال آن به شدت بر ايشان تاخت . سپس با وجود ضعف جسمى شديد بر ايشان حمله كرد و آنان را در راهها و كوى و برزن پراكنده ساخت (314).
نظر به اينكه حضرت بر سنگ پرانان مستقر در پشت بامها، آنچنان كه بر افراد زمينى مسلط بود، سلطه نداشت ، اين ضربان باعث خونريزى فراوان شد و حضرت پس از آخرين حمله شديد خود، به نحو قابل ملاحظه احساس خستگى كرد و به ديوار تكيه نمود. درون او آتش گرفته بود و تشنگى ، كامش را خشك كرده بود:
خداوندا! تشنگى مرا از پاى در آورد.
دشمنان آنچنان ترسيده بودند كه نمى توانستند براى اسير ساختن وى يا آب دادن به حضرت نزديك گردند:
هيچكس جراءت نمى كرد نزديك شود يا به او آب بنوشاند(315).
ابن اشعث از همان دور بدون اينكه خودش داخل معركه شود بر آنان بانگ زد:
واى بر شما! خيلى زشت و ننگ آور است از يك مرد چنين بترسيد.
سپس فرياد كشيد: همگى با هم بر او حمله بريد.
ليكن دلاور زخمى و بزرگوار، همچنان يك تنه حريف همه آنها بود؛پس بر او حمله كردند و او بر ايشان حمله برد(316).
اسير بزرگوار 
پس از خونريزى بسيار و خستگى شديد، حضرت چگونه اسير شد؟ آيا براى وى در زمين ، گودالى كندند و آن را پوشانيده آنگاه حضرت را بدان سمت كشانده و با فرا از مقابل حضرت ايشان را در گودال انداختند، و پس ‍ از آن همگى هجوم آوردند و ايشان را اسير كردند؟!.
يا آنكه : از پشت ، يا نيزه به ايشان ضربت زدند و پس از آنكه ايشان به زمين افتادند، اسير گشتند؟(317).
در اين زمينه روايات متعدد و متبايتى وجود دارند و حتى روايتى ادعا مى كند: ايشان در آخر امان را پذيرفتند اگر چه بدان اطمينانى نداشتند. ليكن قرائن متعددى مانع پذيرش اين ادعا مى شود؛ زيرا امان را به اين دليل قبول نكرده بودند كه مى دانستند فريبكاران