ه است . اما به هر حال اسارت ايشان به هر صورت وقوع يافته باشد يك چيز مسلم و قطعى است .
مكر، نيرنگ و فريب ، پايه و بنياد نيروهاى مزدور حكومتى بود و آنان براى به اسارت در آوردن حضرت از شيوه هاى ناجوانمردانه سود جسته بودند.
مزدوران ، زخمى هاى خود را رها كردند تا ناله كنند و همگى اطراف شير اسير به زنجير در آمده حلقه زدند. خون ، سطح بدن مباركشان را پوشانده بود حتى از لبان حضرت كه پاره شده بود نيز خون مى چكيد؛زيرا مسلم و بگير بن حمرى دو ضربه با يكديگر رد و بدل كرده بودند؛حمران ضربه اى سخت به سر ايشان زد و حضرت نيز چنين بر بندهاى شانه وى كوفت كه نزديك بود به دل و روده آن ناجوانمرد برسد(318).
مورخين گفته اند: ابن حمران بر اثر همين ضربه بعدها هلاك شد.
زخمهاى سنگين و تن رنجور، مسلم را در انديشه فرو نبر؛ليكن ياد آمدن سبط پيامبر صلى الله عليه و آله و قافله حسينى قلبش را فشرده ساخت و طاقت از وى ربود اينكه اين ناجوانمردان با سلاله رسول ، چه خواهند كرد، اشك او را سرازير كرد.
گروهى اين حالت را ديدند و پنداشتند ايشان بر حال خويش مى گريند، مخصوصا كه شمشير از كف داده اند. و يكى از اين دسته اوباش ، نابخردانه گفت :
آن كس كه چون تو خواسته اى طلب مى كند و در راه آن به چنين عاقبتى دچار شود، نمى گريد!.
مسلم قهرمان اراده و خويشتن دارى پاسخ داد:
به خدا سوگند! من بر خود نمى گريم و بر جان خويش از كشته شدن سوگوارى نمى كنم ؛اگر چه خواهان كمترين كاستى براى آن نمى باشم ، ليكن بر خاندانم كه به سويم خواهند آمد مى گريم ؛بر حسين و آل حسين مى گريم (319).
صريح ولى نه شادمان ، از آمادگى خود براى مرگ پرده بر مى دارد. عزت نفس خود را خواهان است و كمترين گزندى را به جان خود بر نمى تابد؛ و دوست ندارد خود را در معرض آزار و رنج قرار دهد، ليكن در هنگامه كارزار و در اوج نبرد خونين از ياد حسين عليه السلام و آل حسين غافل نيست .
سپس متوجه ابن اشعث گشت و از او خواست كسى را به نيابت او خود يعنى مسلم نزد امام بفرستد و مانع از آمدن حضرت به كوفه شود: آنچه از جزع و اندوه من مى بينى بدين خاطر است .
ليكن ابن اشعث بعدا خواسته مسلم را انجام نداد.
اسير را از همه سو احاطه كردند و قاطرى آورده حضرت را بر آن نشاندند و به سوى قصر راه افتادند، تا آنكه به در قصر رسيده اجازه ورود خواستند.
قهرمان دلاور، سرافراز از زخمهاى خود در حلقه شرطه ، نگهبانان ، اوباش و گروهى از مردم قرار داشت ، كه با چشمانى دريده از حيرت و وحشت به اين مجاهد و آن پاره پاره اش مى نگريستند؛و با چشمانى كنجكاو به دنبال زخمها: خونهاى خشكنده بر آن كه جا به جاى تن فرمانده بزرگ را پوشانده بود، از قسمتى به قسمتى ديگر متمركز مى شدند.
در آستانه در قصر، كسانى امثال عماره بن عقبه بن ابى معيط، كثير بن شهات و عمرو بن حريث منتظر اجازه ورود بودند. در آن همگام چشم مسلم به كوزه اى ابى افتاد كه در همان نزديكى قرار داشت و تقاضاى آب كرد، ليكن مسلم بن عمرو باهلى ، با با دناثت و خست خاص خور از نوشاندن آب به حضرت ابا ورزيد و گفت :
مى بينى چقدر خنك است ؟! به خدا قسم از آن حتى يك قطره نخواهى نوشيد با آنكه در دوزخ ، حميم را بچشى !.
حاضرين از اين منطق ناجوانمردانه و پاسخ رذيلانه به دلاورى بزرگ و شيرى غرقه به خون و بشدت تشنه ، خشمگين شدند يكى از آنان براى آوردن آب به خانه اى در همان نزديكى رفت .
مسلم رو به گوينده اين پاسخ نارس و نابجا كرده فرمود: واى بر تو كيستى ؟!(320).
با تفاخر و غرور و خود بزرگ بينى ، خاستگاه خود را چنين معرفى كرد:
من فرزند كسى هستم كه حق را شناخت و پذيرفت ، آن هنگامى كه تو آن را انكار كردن ، و ناصحانه با امام خود رفتار كرد، آن زمان كه تو فريبش دادى و شنيد و اطاعت كرد روزى كه تو عسيان ورزيدى و مخالفت كردى . من مسلم بن عمرو باهلى هستم !.
و پاسخ زخمى سرافراز اين بود: مادرت به عزايت بنشيند! چقدر جفا كار، بددل ، كينه توز و سنگدل هستى ؟! اى فرزند باهله ! تو به حميم و جاودانگى در دوزخ از من سزاوارتر هستى ؛زيرا اطاعت از بنى سفيان را بر متابعت پيامبر، حضرت محمد صلى الله عليه و آله ترجيح دادى (321).
سپس نشسته به ديوار تكيه زد و كوزه اى آب خنك كه دستمالى بر آن قرار داشت ، همراه قدحى در اختيار ايشان قرار گرفت تا بنوشد. حضرت قدح را به لبان خود نزديك ساخت كه ناگهان پر از خون زخمهاى دو لت و دندانهاى پيشين ايشان گشت . آن آب را دور ريختند و قدح را مجددا پر از آب كردند و به حضرات دادند و اين بار نيز ظرف از خون ، رنگ سرخى به خود گرفت ، سومين دفعه كه ظرف پر آب را به دهان نزديك ساخت دو دندان حضرت در آب افتادند و خون را آماده كردند تا با كامى تشنه تن به شهادت بدهند. و منطق عزت و رضايت را اين گونه بر صفحات تاريخ نگاشتند:
سپاس خدا را، اگر اين آب روزى من بود آن را نوشيده بودم (322).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:875.txt">تصفيه هاى فيزيكى و آرامش قربانيان </a><a class="text" href="w:text:876.txt">فصل اول : نخستين شهيد</a><a class="text" href="w:text:877.txt">فصل دوم : شهادت مجاهد؛ هانى بن عروه </a><a class="text" href="w:text:878.txt">فصل سوم : ديگر مجاهدان آزاده  </a></body></html>تصفيه هاى فيزيكى و آرامش قربانيان 
مفاهيم اعتقادى و نمونه هاى اخلاقى ، كمترين جايگاهى در بنياد حكومت امويان نداشت ؛ زيرا حكومتهاى متوالى اميران و حكام بنى اميه بدانان آموخته بود كه پايبندى به ارزشها و اخلاق ، پايه هاى حكومت را براى هميشه استوار نگه نمى دارد. و التزام به حدود دين و احكام شريعت بايستى به صورت ظاهرى و صورى باشد تا آنان بتوانند بيشتر بر اريكه قدرت تكيه زنند.
اين نظريه اى بود كه امويان آغاز گر تطبيق ، تعميم و گسترش آن در زمينه هاى سياسى و ادارى و اجتماعى بودند: تنها به ظواهر دين بايستى پايبند بود!.
در متقابل ديدگاه فوق ؛پيشوايان عقيده و رادمردان رسالت ، تاءكيد مى كردند كه اعتقادات ، بالاتر از حكومت است و شريعت مسلط بر سياست و قدرت مى باشد و اسلام بالاتر از همه چيز است . و اساسا زندگى بدون چهارچوبهاى اخلاقى و ارزشهاى اعتقادى ، مفهومى ندارد. و تنها در كادر ديانت و تقيد به اصول آن مى توان پيش رفت . نبايد رسالت ، فداى قدرت گردد، بلكه بر عكس ، اين قدرت است كه بايستى در راه رسالت به كار گرفته شود. و رسالت منزه از هر نوع استفاده نادرست باشد، اگر چه نتوان به قدرت دست يافت . رسالت در هر حال بايد حفظ گردد: ديانت همه چيز است .
ليكن اين تفكر و ديدگاه ، خطر در معرض تصفيه هاى خونين قرار گرفتن را در پى دارد. آرى ، چنين هم بوده است . امت اسلامى شاهد حوادث خونبارى بوده است كه در آن خاندان پاك و مطهر پيامبر صلى الله عليه و آله براى حفظ اسلام از تحريف و دفاع از ارزشهاى اين دين بزرگ خون خود را تقديم كرده اند. و قربانيان فراوانى در اين راه از خود بجا نهاده اند.
تفاوت بنيادى اين دو ديدگاه در طول تاريخ و طى جنگهاى سخت ، براى همگان به خوبى آشكار شده است . و هنوز از اين خاندان عظيم ، شهيدانى گرانقدر به خون خود صحت ديدگاه