 خويش را امضا مى كنند.
در آخرين بخش كتاب ، مسلم و گروهى از دلاوران و قهرمانان پرهيزكار را مى بينيم كه به قربانگاه وارد مى شوند، ليكن آرامش آنان دشمن را متحير مى كند و از فهم عظمت اين سكينه و طماءنينه ، درمانده مى شود.
هانى مذحجى و ميثم تمار دو تن از اين گروه هستند كه زيباترين جلوه انسانى را به نمايش گذاشته اند، و به انسانيت بهترين الگوهاى فرازين را تقديم كرده اند.
حكومت با دهشت و تا باورى ، خونسردى و صلابت مسلم را هنگام شهادت مى بيند، ليكن در مقابل تمام اين زيباييهاى انسانى ، دشمنى قرار دارد كه همه اخلاقيات را زير پا مى گذارد و رفتارش آن چنان ناجوانمردانه است كه طبع سالم عربى ، آن را ابدا نمى پذيرد.
دشمن عجيب ترين شيوه ها را براى كشتن قربانيان به كار مى برد و پس از آن از اجساد شهدا نيز نمى گذرد و انواع قساوت ها را اعمال مى كند؛و عمان اخلاق عربى را كه خود مدعى آن هستند ناديده مى گيرد. اين روشى است طبيعى براى بى ريشه هايى كه با دين مى ستيزند و از حدود شريعت تجاوز مى كنند.فصل اول : نخستين شهيد
... بدون رضايت مردم بر آنان حكومت كرديد و آنان را به خلاف اوامر الهى ، به كجراهه كشاندند. دستورات الهى را بكار نبستيد. در ميان مردم چونان كسرا و قيصر عمل كرديد. و ما در ميان آنان در آمديم تا امر به معروف كنيم و راه راست را بدانان بنماييم و....
(سفير حسينى )
جنگ اعتقادى و كلامى  
نگهبانان و شرطه ، هر يك در جايگاه ويژه در داخل و خارج قصر مستقر شدند و حكومت ؛ خود را آماده بر خورد با مسلم مى كرد. ابن زياد در داخل كاخ مى رفت تا با ابهت و مباهات با شخص سفير حسينى و يكى از اعضاى خاندان محمدى بر خورد كند و از او انتقام بگيرد، وى گمان مى كرد با اسيرى زخمى كه در برابر سلطانى مى ايستد و متواضعانه سخن مى گويد؛طرف خواهد شد و همين بر نخوت و بزرگ بينى وى مى افزايد!.
اگر در آستانه كاخ هر يك از نگهبانان و شرطه وانمود مى كرد او كسى است كه قهرمان را اسير ساخته است و بدينسان در برابر مردم كه از مسلم دعوت كردن بودند، مبارزه طلبى مى كرد و اگر ابن باهله - همانطور كه در صفحات پيشين خوانديم - اين چنين از خوشحالى در پوست نمى گنجد و از باده غرور و طغيان سرمست است ، در آن صورت بايد ديد كه ابن زياد تا چه اندازه از پيروزى خود غرق در شادى است و چگونه صفات غرور، تكبر، شادى و ديگر ويژگيهاى خود را نشان مى دهد؟!.
به هر حال دستور داد تا اسير انقلابى را وارد كنند. مسلم را وارد كردند و او با سربلندى و بالاتر از قوه درك جماعت موجود در كاخ و توهينهاى آنان ، و بدون اينكه به ابن زياد سلام كند - آن چنان كه رسم طغيانگران كاخ نشين بوده است و جزء رسومات دربار به حساب مى آمده است - به درون ، گاه نهاد و همچنان پيش آمد. يكى از افراد شرطه گفت :
چرا بر امير سلام نكردى ؟!.
و حضرت با غير شرعى دانستن جايگاه وى ، او را اعتبار انداخت و گوينده را در جاى خود نشاند(323): اى بى مادر ساكت شو! تو را چه به سخن گفتن ، به خدا سوگند او امير من نيست تا بر وى سلام كنم !.
سراپاى ابن زياد را آتش خشم فرا گرفت و رنگ چهره اش تيره گشت ؛زيرا حضرت مشروعيت فرمانروايى و حكومت وى را نفى كرده بود، پس سعى كرد از موقعيت استبدادى سخن بگويد:
مهم نيست ؛ چه سلام بكنى و چه از سلام كردن خوددارى كنى ، تو را خواهم كشت .
ليكن هيبت از دست رفته وى باز نيامد؛زيرا مجاهد اسير، با ذكر حقيقتى ، شهادت خود را به دست اين پليد آسان خواند:
اگر مرا بكشى (طبيعى است )؛ زيرا از تو بدترى ، بهتر از من را به شهادت رسانده است .
دشمن ، سرگشته شد؛زيرا اسير، نه مى ترسيد و نه ذلت نشان مى داد، بلكه بر عكس ، با قدرت وى را محكوم كرده به خونخواران و كشندگان صالحين بزرگ - مانند معاويه قاتل امام حسن سبط گرامى پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق مى كرد. پس ناگزير شد تا شيوه عوامفريبانه و گمراه ساختن را كه مرسوم مستبدين بود پيشه كند:
اى تفرقه انداز! و اى وحدت شكن ! بر امام زمانت شوريدى و بر خلاف وحدت مسلمانان رفتار كردى و فتنه و آشوب را باور ساختى !.
ليكن مسلم ، تنها قهرمان آوارگان خارق العاده اى دارد. و با بيان دلايل دندان شكن ، عدم صلاحيت آنان را براى حكومت بر مسلمانان به اسم اسلام ، بر ملا مى سازد، لذا با اختصار گفت :
اى ابن زياد! دروغ گفتى ، به خدا سوگند معاويه به وسيله اجماع امت به خلافت نرسيد، بلكه با نيرنگ و نا حق بر على ؛ وصى پيامبر صلى الله عليه و آله غلبه كرد و خلافت را غصب نمود؛ فرزندش يزيد نيز چنين است . و اما فتنه را تو و پدرت زياد بن علاج ، بارور ساختى - سپس ادامه داد و من اميدوارم كه خدا شهادت را به دست بدترين خلق نصيب من سازد. به خدا قسم ، نه مخالفت كردم و نه كفر ورزيدم و نه در دين خدا تبديلى ايجاد كردم ، بلكه من در اطاعت اميرالمؤمنين حسين بن على عليه السلام فرزند فاطمه دخت پيامبر صلى الله عليه و آله هستم ، و ما به خلافت از معاويه و فرزندش و آل زياد سزاوارتر مى باشيم (324).
ابن زياد از اين صراحت بيان درمانده شد و حيران گشت ، لذا دست به تحميق هميشگى و مرسوم خود زد:
اى فاسق ! آيا تو در خالى كه در مدينه بودى شراب نمى نوشيدى ؟!.
البته اين دروغ را حتى حاضرين و هم پله هاى وى نيز باور نداشتند و نمى توانستند آن را از امير شرابخواره ، كه حتى از ته پيمانه نيز نمى گذشت قبول كنند.
به خدا قسم آنكه به راحتى آدم مى كشد و از اينكه به ناحق اينكار را مى كند، هراسى ندارد و مى پندارد اتفاقى نيفتاده است ، به نوشيدن شراب سزاوارتر از من است (325).
دشمن احساس كرد بر چسب شراب نوشى به چنين مرد بزرگوار و پايبندى اعتقادات اسلامى نمى چسبد و هر چه در اين راه بكوشد به جايى نخواهد رسيد، پس روشى ديگر برگزيد و در صدد بر آمد عدم صلاحيت الهى وى را براى حكومت ثابت كند:
اى ابن مرجانه ! پس اهل آن كيست ؟ يا آنكه گفت : اگر ما اهلش نباشيم پس ‍ اهلش كيست .
ابن زياد پاسخ داد: يزيد و معاويه اهل آن هستند!.
اينجا بود كه با وثوق به معتقدات و اطمينان به يقين خود درباره خدايش ، مسلم آخرين سخن را براى ختم گفتگو درباره برگزيدگان خدايى به زبان آورد:
الحمدلله ، بهترين داور ميان ما و شما خداست و ساكت شد گويا ديگر سخن نخواهد گفت .
دشمن گفت : گمان مى كنى تو را از حكومت نصيبى باشد؟.
مسلم با منطق اهل يقين و استوارى و اصلاح ، پاسخ داد: نه به خدا، گمان نمى كنم ، بلكه يقين دارم .
ابن زياد به بن بست رسيده بود، تاكنون هيچيك از نيرهاى وى به هدف نخورده بود و دلايل وى پوچ از آب در آمده بود، تاءسف مى خورد كه چرا بايد كلمه گمان را به كار برد تا مسلم با استوارى آن را با يقين پاسخ دهد و فرياد بزند: نه به خدا، بلكه يقين دارم .
ديگر چاره اى نبود و آخرين حربه تهديد بود كه نشانه عجز وى از ادامه گفتگو به شمار مى رفت :
اكنون كه ابن زياد در عرصه مناظره و بحث رسوا شده است و عاجز، چرا قدرت و توانايى خود را در عرصه ديگرى به نمايش نگذارد تا اين ضعف را بپوشاند؟!.
مسلم پيشاپيش ، تاءكيد كرده بود كه از كشته شدن هراسى ن